نابود باد بهائیت

نابود باد بهائیت

بیاییم با ضلالت ناقضان عهد حی قیوم مبارزه کنیم
نابود باد بهائیت

نابود باد بهائیت

بیاییم با ضلالت ناقضان عهد حی قیوم مبارزه کنیم

شباهت فرقه‌های ضاله کوماری نپال و بهائیت

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

آیا می‌دانید عروسک شیطانی کرومی(برگرفته از کوماری) آینده‌ی دختران را سیاه خواهد کرد؟

برای رجم شیطان آماده‌اید؟

برای این موضوع متن پیش‌رو را مطالعه کنید:

کوماری دیوی، دختری دو یا سه ساله از نپال است که اهالی ضلالت او را از خانواده‌اش جدا کرده، در اتاقی تاریک می‌نشانند و ۱۰۸ سر بریده و خون‌آلود از بوفالو و بز را دورتادور او می‌چینند و سپس ۸ نفر با ماسک‌های ترسناک، غرش‌کنان و زوزه‌کشان وارد آن اتاق تاریک می‌شوند و با وردهای شوم و نحس پاهای او را جادو می‌کنند.

دخترک هرچه فریاد بزند خواهند گفت که او سکوت کرده!

سپس مانند بهائیت و دیگر فرقه‌های ضاله، عهدشکنی می‌کنند و می‌گویند او خدای زنده «حی» است.

پس به تعداد هشت نقابدار، هشت سنگ بردار تا ضلالت آنها را بشکنیم:

همه‌چیز از یک افسانه‌ی ساختگی شروع شد. افسانه‌ای که درباره‌ی آخرین پادشاه سلسله‌ی مایاهاست. او از منظر تاریخی با توطئه و کودتای شبه‌نظامیان ″گورخا″ در دره ″کوتماندو″ سرنگون شده. گورخاها را خواهید شناخت اما پیش از آن، افسانه کوماری را شرح می‌دهم: گفته شده آخرین پادشاه، هرشب مخفیانه با تالجو(همسر بت شیوا) از طریق بازی تریپاشا که مهره‌ها در آن اسیر و کشته می‌شوند قمار می‌کرد.(در سوریه به این بازی برجیسا می‌گفتند.)

یک شب دختری قمار آنها را می‌بیند. تالجو می‌گوید او که ما را دیده فانی است و باید او را بکشیم. آنها او را می‌کشند و پادشاه عذاب وجدان می‌گیرد. بعد تالجو به او می‌گوید حالا که پشیمان شدی دیگر پیش تو نمی‌آیم. پادشاه او را التماس می‌کند که بماند و تالجو می‌گوید پس باید از طریق تکرار جادوی اصحاب رس، مرا در دختربچه‌ی مسخ شده پیدا کنی و… متأسفانه از سال ۱۷۵۷ (دوره افشاریه) تا ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶ جادوی شبانه‌ی تسخیر در نپال ادامه دارد.

آن شب را تصور کن که هشت جادوگر به دخترکی نزدیک می‌شوند. بیا و اولین سنگ را به آن ملعونی بزن که نقاب آبی برچهره دارد و زوزه می‌کشد. او نماد عهدشکنی است.

در تاریخ آمده که در دوران حضرت الیاس (علیه السلام) پیامبران دروغین فرقه بعل بر علیه الیاس(علیه السلام) حوالی کوه کرمل جمع شدند، دقیقاً این الگو در نپال هم تکرار شد و پیامبران دروغین فرقه شیوا در دره‌ی کوتماندو جمع شدند و تقوا را قربانی کرده بر تناسخ شیطان لعین در باکره اجماع کردند.

و همچنان که جلسه‌ی سالانه‌ای در کوه کرمل برای فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیت تشکیل می‌شود، جشنواره سالانه‌ی ایندراجاتلا نیز در دره‌ی کوتماندو برای کوماری دیوی برگزار می‌شود. و در هر دو فرقه بدعت «خدای زنده» برای شکسته شدن عهد حی قیوم رواج یافته است.

باری دیگر جادوگری که نقاب آبی بر چهره دارد در تاریکی زوزه می‌کشد و می‌رقصد. حالا سنگی به سوی آن عهدشکن پرتاب می‌کنی و نقابش را درهم می‌شکنی و بعد از اولین رجم، سنگ دوم را برمی‌داری تا نقاب دیگری از ضلالت سیاه را بشکنی چرا که حلال خدا را حرام کرده‌است؛ و معصومیت یک طفل را مشروط به سالم بودن دندانش یا زخمی نبودنش کرده و او را از حرف زدن و راه رفتن محروم کرده‌اند درحالیکه معصوم‌ترین دختر دو عالم شهیده‌ای است که پاهایش تاول داشت از بس که راه رفته بود، او که هرگز زیر بار سکوت نرفت تا اینکه به پدرش ملحق شد و این ظلم را عهدشکنان در حق آنها مرتکب شدند.

با اصابت سنگ، نقاب دوم نابود می‌شود و نوبت به نفر سوم می‌رسد. پس سنگ دیگری به نیت رجم او برمی‌داری تا بشکنی دشمنی را که حرام را حلال کرده‌است:

بشکن ای ضلالت سیاه که تازیانه زدن بر دخترکان تا ابد حرام است و رها کردن آنها در بیابان نیز همینطور.

جادوگران دختر کوماری را پس از ۱۶ سالگی در بیابان رها می‌کنند تا خوراک درندگان شود. در بهائیت نیز آنچنان نرخ ربا را بر ضد مسلمانان بالا می‌برند که سرمایه‌های حلال مردم در برهوت نزول ذوب شود.

به کوماری اجازه داده نمی‌شود که روی پای خود راه برود و در بهائیت نیز مردم نمی‌بایست روی پای خود بایستند و از طریق جهاد مقاومت کنند.

لعنت بر بعل و لعنت بر شیوالینگا که با سناریوی مشترک، بدترین گمراهی را ایجاد می‌کنند و به دروغ ادعای حلول و خدای زنده و حی را اشاعه می‌دهند. 

خدای متعال در سوره طه آیه ۱۱۱ فرمود:«وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ ۖ...» و لذا با رجم، سرنگون خواهد شد آنکه ادعای حلول کند و عهد حی را بشکند.

در لحظه نقاب سوم ضلالت در هم می‌شکند.

حالا نوبت به سنگسار چهارمین نقابدار است:

از شب سیاه کوماری تا کالاتری و جوخه‌های ویژه‌ی شب ظلمت special night squads ... نظامیان گورخا یکبار با ایجاد کوماری دست به کودتا زدند و بار دیگر با شیوع بهائیت و اشغال فلسطین با هاگانا همدست شدند تا مسلمانان فلسطین را به خاک و خون بکشند.

گورخاهای باستان‌گرایی که مثل انگل در کثافت لانه می‌کنند و در ایران هم بعد از کشف حجاب و اسلام ستیزی رضاخان، موقعیت را برای کودتا مناسب دیدند و در پوشش ارتش بریتانیا از مرز کرمانشاه به حریم ایران تجاوز کردند و خدا می‌داند چه بلاهایی بر سر هموطنان ما آوردند…


گورخاها به پشتوانه ثروت یهود، بخصوص خانواده کادوری، زرسالاران شاکیا و دیگر یهودیان تاجر هند(فرستادگان شلیچیم در نپال) جنایات بسیاری مرتکب شدند. یهود آنچنان با گورخاها رفیق بود که در پاکستان ″عید پسح″ را با پذیرایی از آنان برگزار کرد!

آیا این افرادِ به اصطلاح″اهل کتاب″ نمی‌دانستند که بهائیت (پرستش بعل) و کوماری(پرستش شیوالینگا) حرام است که به پشتوانه آنها به نواتیم، شاهار، یووال، مسیلات صهیون، محله کتامون اورشلیم، بئر شبع، راملا و دیمونا و دیروهام آمدند؟

خوب می‌دانستند که این ضلالت عهدشکن، زمین را از دست بومیانی که با آن مبارزه نکرده باشند خارج می‌کند.

از جشنواره ایندراجاتلا که کوماری را سوار بر ارابه، دور تا دور مرز دره‌ی کوتماندو می‌چرخانند بگیر تا بهائیت که از دره‌ی عکا به قلب فلسطین رسوخ کرد و شد ریشه‌ی غصب سیاه…چاره فقط رجم است: بشکن ای غصب سیاه… بشکن ای نقاب غصب در شب سیاه کوماری!

با شکستن نقاب چهارم، می‌بایست با ضلالت پنجمش بجنگیم: ضلالتی که مانع تقواست.

در همه‌ی فرقه‌های ضاله عهدشکن، بی‌تقوایی و فحشا حرف اول را می‌زند. در کوماری هرگونه فساد و شهوترانی را تحت عنوان تنترا توجیه می‌کنند و در بهائیت بواسطه حرام دانستن حجاب و عفاف و عقد و… جامعه را به سمت بی‌بندوباری می‌کشانند.

کوماری و بهائیت مانع نور تقوا می‌شوند و ظلمت و تاریکی می‌سازند. این ظلمت در کوماری ″تمس″ شیوا و در بهائیت بازیچه قراردادن اصطلاح ″نوری″ است.

مانع دیگر تقوا در این دو فرقه آلودگی است: از نظر بهائیت هیچ چیزی در دنیا نجس نیست و از نظر کوماری استفاده از رجس(نجاست-آلودگی) یکی از راههای رسیدن به بت شیوا است.

مانع بعدی آنها در تقوا، واکنش شدیدشان به توبه است. در بهائیت کسی که توبه کند با طرد خانوادگی و انواع مزاحمت بهائیان ″رنجانده″ می‌شود و در کوماری‌گرایی نیز کسی که توبه کند مورد بی‌احترامی و مجازات ظالمانه قرار می‌گیرد.

آری! رسم تمام فرقه‌های ضاله و عهدشکن اینست که با شعار حق انتخاب و آزادی ادیان، فرقه خود را ترویج می‌کنند و طعمه را سمت گمراهی می‌کشانند؛ اما وقتی که او هدایت شد و خواست توبه کند با سیاست‌های وحشیانه و بی‌رحمانه‌ی آنها مواجه می‌شود.

سنگسار! باید بشکند این گمراهی وحشیانه! بشکن ای دشمن تقوا! بشکن!

نقاب پنجم از هم گسسته می‌شود.

در جستجوی ششمین نقابدار در تاریکی شب کوماری به گوشه‌ای خیره می‌شوی…

ناگهان صدای زوزه‌ی مردی که نقاب جادو برچهره دارد بلند می‌شود.

و سنگ در دستان تو برای سنگسار او آماده‌ست…

از سجده کردن‌های دالگورکی به سمت علیمحمد شیرازی (باب بهائیت) تا بیعت پادشاه نپال با پای کوماری و گرفتن «تلک» از پیشانی آتشین او.

از چیدن سرهای بریده‌ی ۱۰۸ بوفالو دور یک دختربچه تا قتل عام ۲۰۰۰۰نفر از مردم کربلا در ۱۸۴۳ میلادی به دلیل ایمان نیاوردنشان به باب بهائیت…

از شکستن عهد حی، و زنده نامیدن کوماری در دره‌ی کوتماندو تا انتقال جسد علیمحمد شیرازی به دره‌ی عکا(تکرار ضلالت عخان در همین دره که مانع مرزگشایی یوشع بن نون (علیه السلام) بود تا اینکه توسط ایشان سنگسار شد).

از توهم‌زایی با حشیش و انداختن انواع طلسمات در رودخانه توسط سران بهائیت تا خواندن اوراد باطله و خوراندن یک نوع غذا(پوره) بعنوان ″سحر مأکول″ توسط فرقه‌ی کوماری… 

یکی از زنان قربانی کوماری که درباره تجربه‌اش کتابی نوشته بود، می‌گفت که بعد از انداختن ″گردنبند ناگا″ احساس می‌کرد که مفتون شده و در عالمی دیگر سیر می‌کند.

در بهائیت نام و نام مادر پیروان فرقه در حیفا در دسترس جادوگران قرار می‌گیرد و به همین دلیل کسی که توبه می‌کند مِهر او از دل خانواده‌اش (حتی مادرش) خارج می‌شود. در کوماری نیز دختربچه‌ای که وارد معبد تالگو می‌شود،( اگر بتواند از وسوسه خودکشی جان سالم به در ببرد) نمی‌تواند ازدواج کند و همسرش طی یک ماه یا او را ترک کرده و یا سر به نیست می‌شود.

آری مجازات آن جادوگران رجم است:

بشکن ای دشمن خدا!

بشکن ای ضلالت سیاه!

نقاب ششم شکسته می‌شود و اینک نوبت به زدن هفتمین نقاب است و آن گمراهی است.

دختر قربانی فرقه کوماری علیرغم همه‌ی رنج‌هایی که توسط جادوگران بی‌رحم و زرسالاران یهود بر او تحمیل می‌شود، ناچار است از آن بعنوان تجربه‌ی خوب یاد کند و زنی که درباره آن ایام توانسته کتابی بنویسد دست زدن جادوگران به پاهایش را ″نه خیلی خشن و نه خیلی با لذت″ توصیف کرده!

او در مصاحبه‌ای که با خبرگزاری نپال تایمز درباره «زندگی پس از کوماری شدن» داشته ناچار است این همه سال راه نرفتن و حرف نزدن و تنوع غذایی نداشتن و از همه مهمتر جادو شدنش را ″لازم برای نپال″ توصیف کند! خلاصه اینکه تمام نشریات و رسانه‌ها در خدمت اشاعه این گمراهی بوده و با برپایی انواع جشنواره (مثل ایندراجاتلا) و تور گردشگری معبد کوماری و… چنین جنایت خبیثی را عادی جلوه می‌دهند. دقیقاً مثل اسرائیل که بهائیت را جزو ادیان ابراهیمی و رسمی معرفی می‌کند و نه تنها در رسانه‌ها از خرافه‌های آن پشتیبانی می‌کند بلکه با تمام توان می‌کوشد حقیقت عهدشکنی آن را کتمان کند تاجایی که اگر امروز از هوش مصنوعی بپرسید:«با وجود شباهت گمراهی عخان و بهائیت، واکنش یوشع بن نون (علیه السلام) درباره آنها چیست؟» خواهد گفت:«از گفتن آن پاسخ معذور هستم!»

در زمینه گردشگری نیز لازم به ذکر است که یهود هزینه‌ی رفتن به معبد بهائیت از تمام نقاط فلسطین اشغالی را″کاملاً رایگان″ اعلام کرده و مستبصرینی را که از بهائیت توبه و روشنگری کرده‌اند تهدید و ارعاب می‌کند؛ چه جای شک که مجازات عهدشکنی سنگسار است و این دستور یادگار یوشع بن نون (علیه السلام)است: بشکن ای فرقه‌ی ضاله…

و حالا هشتمین و آخرین نقاب‌: سکوت!

آری سکوت بدترین و ننگین‌ترین بخش ضلالت و گمراهی است. سکوت خانواده‌ای که فرزند خردسال خود را در مهمترین لحظات زندگی برای محروم شدن از همه‌چیز و یک بدبختی ابدی وارد معبد تالگو می‌کنند.

سکوت مردم و جامعه‌ای که می‌دانند دارند کسی را می‌پرستند که هیچ گذشته و آینده‌ای نخواهد داشت؛ مردم نپال حتی بعد از انقلاب ۲۰۰۸ (۱۳۹۳ شمسی) با اینکه از حکومت سلطنتی به جمهوری سکولار رسیدند باز هم نتوانستند از شر کوماری رها شوند و مافیای گمراهی، رئیس جمهور را وادار می‌کند که با پای دخترک کوماری بیعت کند. حقیقتاً سکولاریسم را فقط برای دشمنی با اسلام ساخته‌اند و جامعه‌ی مثلاً منظم جهانی حتی حاضر نیست نپال را ملزم کند که از پرچم مستطیل شکل استفاده کند مبادا ذره‌ای پرچم مثلثی و سرخ آن از شباهت به طلسم بسته شده روی پیشانی آن دخترک بدبخت فاصله بگیرد.

با این حال سکوتی که درباره بهائیت و غصب فلسطین در طی یک و نیم قرن گذشته تمدید شده بسیار خونبارتر و سیاهتر بود چرا که اگر مردم نپال سواد و دانش مبارزه با ضلالت را نداشتند اما ما این اسناد و مدارک را در اختیار داشتیم و افسوس که در خصوص آن سکوت و در حقش کوتاهی کردیم…

منابع:

ویکیپدیا (بررسی تمام زبانها و روایت‌ها)؛

سخنرانی مهاراجه کوچین، کنیسه پارادسی، خوشامدگویی به یهود؛

Nepal’s Living Goddesses [archive], sur Magazine, 1 January 2015 & 20 march 2023;

https://nepalitimes.com/life-after-the-living-goddess;

Lindsay Ashford, Kumari: The Living Goddess. Retrieved July 12, 2004; 

Carlo Buldrini, La reclusa del Kumari Bahal, "Lotta Continua", 28 giugno 1980;

Durga Shakya, Kumari House. Retrieved July 12, 2004 .

شباهت فرقه‌های ضاله بائول فقیریه و بهائیت


یکی از بی‌رحمانه‌ترین گمراهی‌ها و ضلالت‌های ناقض عهد حی قیوم، فرقه‌ی″بائول فقیر″ (Bāul Fakir) است که گاهی ″بعل″ و گاهی ″پاول فقیریه″ تلفظ می‌شود.

فرقه‌ای که توسط پولدارترین اشراف و مافیای یهود ″تاگورها″ در بنگلادش تأسیس شد و انقدر این فرقه ضاله است که تا روز نابودی آن، اگر هر روز در جیب مردم بنگلادش طلا بگذارید باز هم رنگ فقر از سفره زندگی آنان پاک نخواهد شد.

″لالون″ بنگلادشی ملعون که با ادعای حلول خدا در جسم و جاودانگی، بذر این فرقه ضاله را کاشته؛ فردی بزهکار و کافر بوده که پیش از ایجاد فرقه ضاله، مطربی می‌کرد و هندوانه‌های باغ خانواده ″تاگور″ را می‌فروخت.

املاک و زمین‌های تاگورها در منطقه کومارخالی با جمعیت حدود ۲۹۷,۰۰۰ نفر از قرار ۹۶٪ مسلمان بود.

خانواده‌ی پلید تاگور، از پدربزرگشان که زمین مردم را به زور گرفت(۱۸۰۷) و ″سراج شاه″ را بعنوان پیامبری دروغین به جان مسلمانان انداخت، تا پسرش که در تشکیل برهمو ساماج «ریشه‌ی تکفیری‌ها» دست داشت اهل دشمنی با اسلام بودند و اما متهم ردیف اول در این دشمنی: رابیندرانات تاگور است؛ کسی که ″آلبرت انیشتین″ به او لقب ″خاخام تاگور″ را داده است!

البته رابین خاخامی بود که نه تنها به پیامبر اسلام(ﷺ) بلکه حتی به حضرت موسی (علیه السلام)هم رحم نکرد. او برای ترویج فرقه فقیریه شایعه کرد که پدر و مادر «لالون» به دلیل بیماری آبله او را در قایقی گذاشته و در رودخانه رها کردند و جریان آب او را پیش یک خانواده مسلمان آورد و آنها قبول کردند او را بزرگ کنند.

متوجه این توهین شدید؟ یعنی مسلمانان بلانسبت مثل خانواده فرعون بودند و لالون هم …

البته این افسانه فقط در حد نقش بازی کردن نبود، آن‌ها مفهوم دین را با گمراهی عوض کردند و لالون به پشتوانه امثال ابن‌عربی مسلمانان را فریب داده و گفت:«اینکه من از رود رد شدم نماد حلول و رسیدن به جاودانگی است!!!»

و تاگورهای پولدار که پیش از این به لالون یاد داده بودند روابط شرم‌آوری با سراج (فرقه قبلی خانواده تاگور) داشته باشد و سپس مأموریت ضلالت جدید را شروع کند، و صد البته این چیزها برای فرد بزهکاری مثل لالون اصلاً مهم هم نبود. او هندوانه زیاد می‌خورد و تکرر ادرار داشت و…

رابیندرانات تاگور ملعون که نام فرقه‌ی بائول را از بت بعل اقتباس کرده بود، به لالون دستور داد که به پیروانش بگوید به دلیل حلول، ادرار او نوری است(مقایسه کنید با حسینعلی نوری بهائیت) و باید آن نجاست را با آرد مخلوط کنند و بپزند و بخورند (دقیقاً همان گناهی که قوم سبأ درباره نان مرتکب و گرفتار قحط شدند.)

خیال نکنید خاخام تاگور که این گناهان را به لالون یاد می‌داد بیسواد بود، او در سال ۱۹۱۹ با انیشتین اعلامیه استقلال روح را امضا کرد و دوباره سال ۱۹۲۶ با انیشتین ملاقات کرد و برای بار سوم نیز سال ۱۹۳۰ با هم مجالست داشتند.

یعنی همزمان که از این طرف پیروان بائول داشتند تار می‌زدند و ترانه‌ی:« باید بیشتر و بیشتر او را به عنوان خدا در نظر گرفت و از این رودخانه ابدی عبور کرد» می‌خواندند؛ انیشتین و تاگور در تاریخ ۱۹ آگوست ۱۹۳۱ داشتند مصاحبه مشترکشان با مجله نیویورکی آسیا را انجام می‌دادند و تیترش این بود:« انیشتین و تاگور حقیقت را می‌کاوند!»

چه کاویدنی هم! ترانه‌هایی که توسط لالون سروده و خوانده می‌شد «لالون گیتی» نام داشت که توسط خاخام رابین تاگور جمع‌آوری شد. لعنت به ذات پلیدش: در عُقده‌ای بودن این یهودی‌ها همین بس که با ایجاد ضلالت دِق‌ّدلی خیبر خراب شده‌شان را از سر مسلمانان درآوردند، و به حضرت علی (علیه السلام) و قرآن کریم اهانت کردند و گفتند قرآن به جای سی جزء چهل جزء است و ده جزء آن«لالون گیتی» است. تاگور این متون را با کتاب «گیتا نجالی» انتشار داد.

همزمان با اینکه پیروان فقیریه داشتند نان آغشته به نجاست را می‌خوردند و اشعاری که تاگور از لالون منتشر کرده بود را می‌خواندند، انیشتین هم داشت در یادداشتی به نوشته‌های تاگور لقب″کتاب طلای تاگور″ می‌داد.

برادر بزرگترش جو تاگور(۱۸۴۹-۱۹۲۵) هم بیشتر از اینکه یک نقاش باشد یک صهیونیست دوآتشه بود، کسی که روتشتاین یهودی از لندن برای دیدنش به هند آمد و کمک کرد تا تنها تصویر منتشر شده از چهره‌ی «لالون» را طراحی کنند. روتشتاین یهودی فقط یک نقاش نبود؛ او از چک لیست کارهای خاخام رابیندرانات تاگور آرشیو تهیه کرد و آن را طبقه‌بندی کرد و کتاب«تاگور از نگاه غربی» را نوشت. او خاخام رابین تاگور را برجسته‌ترین مردان زمان خود معرفی کرد. شاید او برجسته‌ترین هندوانه فروشی بود که باعث شد بائول‌ها به جای مسلمان بودن و نماز خواندن، آنقدر خر باشند که هر صبح در ظرف مخصوصی ادرار کرده و مشغول تشکر از نجاست خودشان شوند.


کم کم رابین تاگور با ثروتی که بابت ایجاد ضلالت توی جیبش می‌رفت دانشگاه ویسوا بهاراتی را تأسیس کرد و در رسانه‌های معروف هند مثل روزنامه کلکته پروباشی و… بائول فقیریه را تبلیغ می‌کرد و مسلمانانی را که با این فرقه به مبارزه برخاسته بودند خشک‌مغز، متحجر، بیسواد و افراطی توصیف کرد و البته یک عده هم با گرفتن کمی پول مانند قورباغه حرفهای او را تکرار می‌کردند.

حالا دیگر تاگور که بابت انتشار «گیتا نجالی» توسط رفقایش به جایزه صلح نوبل هم رسیده بود؛ لالون را تشویق می‌کرد تا گمراهی بائول فقیریه را هر لحظه افتضاح‌تر کرده و نجاست‌های بدتری را وارد منوی خوراکی و عبادی پیروان آن کند. چنین اهانتی به اسلام برای یهود بسیار جذاب بود. وقتی بائول‌ها به مدفوع خود جوری گفتند و آن را خوردند و پرستش کردند، الکس آرونسون (۱۹۱۲-۱۹۹۵) که یک آهنگساز یهودی بود از آلمان نازی به بنگلادش آمد تا روی موسیقی بائول فقیریه کار کند. آرونسون در حیفای اشغالی به درک رفت. 

نیز، سیلوین لوی یهودی (۱۸۶۳-۱۹۳۵) که از فرانسه به بنگلادش آمد و از این فرقه توهین‌آمیز استقبال کرد و مدرسه شرق افراطی را تأسیس نمود.

گمراهی بائول‌ها بازهم بدتر شد و خوردن و پرستش خون را جبوری نامیدند و همزمان خانم استلا کرامریچ (۱۸۹۶-۱۹۹۳) یهودی در مجله هند شرقی همراه با تاگور این ضلالت را برای مسلمانان بعنوان یک عرفان بسیار بالا تبلیغ کرد و مخالفان آن را با غوغاسالاری به سکوت فروبرد. از مسکو هم یک یهودی دیگر آمد: بوریس پاسترناک (۱۸۹۰-۱۹۶۰)، برنده جایزه نوبل ادبیات، اشعار تاگور را به روسی ترجمه کرد.

موریز وینترنیتز (۱۸۶۳-۱۹۳۷) یهودی هم بدون اینکه در کوره‌های کذایی آدم‌سوزی حتی یک تار مو از سرش کم شود بعنوان یک بنگاهی مستشرق و متخصص جن‌ایسم به دانشگاه ویسوا بهاراتی تاگور آمد و…

…و شب یهود شروع شد.

شب یهود نام مراسمی است که تقوا در آن به طور کامل نابود می‌شود.

شبی که بائول‌ها باید در آن از فضای تاریک استفاده کرده و بیشترین کثافت‌کاری را که قلم از نوشتن آن شرم دارد بصورت مختلط انجام داده، روی نجاست آن آرد ریخته و…

اینجا بود که تاگور بعنوان عنکبوت مقدس فقیریه وارد عمل شد و این جمله را گفت:«جهان تار عنکبوت است و ذهن ما عنکبوت، تا از کم به بسیار برسیم».

منظورش این بود که اگر مسلمانان بابت ضلالت سکوت کنند یهود می‌تواند فلسطین را مانند تار عنکبوت غصب کند. و عنکبوت‌های مقدس همزمان با انتقال جنازه علیمحمد شیرازی از تبریز به عکا و آغاز اولین غصب فلسطین، لالون را برای ۱۵ سال به آنجا منتقل کردند تا بار گناهان خود را سنگین‌تر کنند.

بعد از مرگ لالون، تاگور به دو نفر از شاگردانش را با حقوق ماهانه ۱۳ هزار روپیه استخدام کرد و سعی کرد فلسفه، افکار و خرافه‌های لالون را تمرین و تعلیم دهد تا آن را با قدرت بیشتری منتشر کنند.

فکر می‌کنم تا همین مقدار که گفتم کافی باشد چون حجم داده‌ها بالا بود و ترسیدم حوصله خواندنش را نداشته باشید.

خلاصه تا همین میزان بدانید که خاخام تاگور از یهود دعوت کرد در بنگلادش شهرک‌سازی کنند و دانشگاهش با دانشگاه اورشلیم وارد رابطه مستقیم شد و برای خواجه ناظم الدین، دومین فرماندار پاکستان که تازه از هند جدا شده بود نامه‌ای نوشت و دستورالعملی داد و همان موقع فتنه‌ی زبان بنگالی پیش آمد و بنگلادش از پاکستان تجزیه شد و الآن هم در فلسطین اشغالی یکی از بزرگراهها اصلی در شهر رامات آویو، خیابان رابیندرانات تاگور نام گرفته و سال ۲۰۱۲ مجسمه تاگور در دانشگاه اورشلیم ساخته شد و از تاسیس آکادمی لالون تا حمایت اپراتورها و…یهود مثل بهائیت سفت و سخت پشت این ضلالت هست و مردم بنگالادش تا مادامی که بائول‌ها را سنگسار نکنند از نکبت فقر رها نخواهند شد. 

منابع:

قرآن کریم

فرهنگ فرق شکور

جمهرة مقالات أحمد شاکر - المادة بعل

https://www.taylorfrancis.com/

https://en.banglapedia.org/

https://www.dailykaratoa.com/

https://www.oxfordreference.com/

https://archive.org

https://lib.eshia.ir/71428/1/206

https://correspondencesjournal.com/

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت آریا ساماج، برهمو ساماج و بهائیت


مطلب امروز را با چند سوال شروع می‌کنم:

چرا نژادپرستان آریایی (از هیتلر تا امروز) با یهود خوبن؟

چرا سعود و آل سعود، به بهانه‌ی عقاید تکفیری گنبد و بارگاه ائمه اطهار (علیهم السلام)را تخریب کردند اما همزمان قلعه‌ی خیبر را بعنوان آثار باستانی تعمیر و مرمت کردند؟

علت همزمانی آریایی گرایی و عقاید تکفیری (دو لبه قیچی) چیست؟

معرفی می‌کنم: برهمو ساماج و آریا ساماج؛ دو مدعی بنگالادشی!

آریا ساماج که توسط پیروانش بعنوان خدای حلولی پرستش هم می‌شده، کسی بود که می‌گفت نژاد آریایی برترست و حلال خدا را بر خود حرام می‌کرد و از جمله آنکه به پیروان خود دستور داده بود گیاهخواری کنند. در نظر داشته باشید که هیتلر هم گیاهخواری می‌کرد.

شعار پیروان آریاسامج 1876 «هند برای هندی‌ها» بود (که امروز بصورت شعار ایران برای ایرانیان بازنشر می‌شود) پیروان آریا-ساماج مانند یهودیان صبح شنبه برخی آداب و مناسک را به جای می‌آورند. آریا ساماج به شدت با اسلام مخالفت داشت برای مثال روزنامه‌های هندی گزارش دادند که چندین هندو به اسلام گرویده‌اند تشکیلات آریا سماج به منطقه یورش برد و مسلمانان را از طریق مراسم شودهی به هندوئیسم بازگرداند.

از طرفی دیگر برهمو ساماج می‌گفت فقط باید به وحدانیت خدا معتقد باشید و زیارتگاه‌ها باید تخریب و مراسمات مذهبی باید تعطیل شود. همچنین می‌گفتند هرکس هرگناهی خواست می‌تواند بکند.

برهموساماج و آریا ساماج (دیاناند) روابط خوبی باهم داشتند، برهمو ساماج که ادعای موحد بودن داشت، در چندین مجله از سفر آریا ساماج به کلکته تمجید کرد و آریا ساماج از فعالیت اجتماعی برهمو ساماج ممنون بود.

هردوی این‌ها مورد حمایت استعمارگران و زرسالاران یهود بودند و پیروان آن‌ها در مستعمرات انگلیس و هلند لانه سازی کردند.

تبلیغات در مستعمراتی مثل آفریقای جنوبی، فیجی، موریس، سورینام، گویان و ترینیداد و توباگو و… فقط نوک کوه یخ است.

آریا ساماج از کارما و تناسخ حمایت می‌کرد و این در آثار والتر اشتاین به وفور یافت می‌شود.

بیائید والتر اشتاین را بشناسیم:

او یک یهودی علاقمند به شیطان پرستی و علوم غریبه و تئوسوفیسم بود که به موازات آریا ساماج، عین عقاید آنها را در کتاب جام خود بازنشر کرده و می‌گوید:« رویدادهای تاریخی بر اساس قوانین کارما و تناسخ با یکدیگر پیوند خورده‌اند.»

او در اتریش با هیتلر ملاقات کرده و از او دعوت کرد به تشکیلاتش ملحق شود.

نیزه سرنوشت یک شی تاریخی بود که در موزه اتریش وجود داشت و درباره آن گفته شده که به پهلوی حضرت عیسی علیه السلام اصابت کرده.

هیتلر در وین وقتی این سرنیزه رو می‌بینه بهش علاقمند میشه و این علاقه برای اشتین یهودی(متولد۱۸۹۱)در ادامه، اشتاین کتاب«The Ninth Century and the Holy Grail»رو نوشت و با برتر دونستن نژاد آریایی و ایده دادن به هیتلر از جملاتی مثل این استفاده کرد:«تاریخ، یک رویداد خطی نیست؛میدان نبردی است کیهانی میان نور و ظلمت. حماسه‌های کهن چون پارت‌زیفال(=داراب پسر بهمن+همان بهمن که کوروش را بعنوان استاندار بابل معرفی کرد)، نقشه‌ای رمزی هستند از این نبرد…»

مقایسه کنید با نبرد من هیتلر!

در ادامه، وقتی جوخه های نازی وارد مرزهای اتریش شدند، نیزه سرنوشت را از موزه اتریش برداشتند و برای هیتلر سوغات آوردند. 

بعد از این موضوع، حالا این چرچیل بود که میزبان والتر اشتاین شد.

چطور؟ مگه چرچیل و هیتلر با هم جنگ نداشتن؟!

بیاییم درباره انجمن جهانی تئوسوفی نکاتی بدانیم:

کی این انجمن رو درست کرد؟!

نماینده هایس، رئیس‌جمهور آمریکا، در هند.

 اسمش الکات بود و از طریق تجارت تریاک با بهائیت سر و کار داشت. همینا شدن زیربنای پیدایش آریا ساماج و برهمو ساماج. گردانندگان این فرقه‌ها از کارگزاران سرشناس بومی استعمار بریتانیا و الیگارشی یهودی بودند. برای نمونه، یکی از عوامل اصلی برهمو ساماج،″کشاب چاندراسن،″ کارمند بانک بنگال، بود که مدعی ارتباط با عالم غیب و «پیامبری» نیز شد. امروز نوه‌ی همین کشاب با روچیلد (مافیای یهود) ازدواج کرده.

خلاصه اینکه فرقه‌های ضاله و مافیای یهودی به قول معروف″ سری از هم سوا″ دارند.

سال ۱۹۴۳ سه میلیون مسلمان بنگلادش بر اثر قحطی جان باختند و دیگرانی که توانستند زنده بمانند با خوردن علف و گوشت انسان متوسل شدند. وینستون چرچیل، که کارگزار قحطی بنگال بود، منابع و امکانات پزشکی و مواد غذایی آنها را به سربازان اروپایی می‌داد و گفت: «با قحطی یا بدون قحطی، هندی‌ها مانند خرگوش‌ها رشد‌ می‌کنند!»

این همان حرکتی است که یهود در کربلا انجام داد و توسط نجیب پاشا هزاران نفر از مسلمانانی را که به بهائیت اعتقاد نداشتند محاصره کرد و به شهادت رساند.


در قحطی ایران هم که می‌دانم فیلم یتیم‌خانه ایران را دیده‌اید و باز خواهید دید.

پس به امروز خودمان نگاه کنیم.

باید بتوانیم جریان‌ها را بشناسیم.

باید بتوانیم آنها را تطبیق بدهیم.

چرا مردم سوریه گرفتار تحریم شدید شدند؟

چرا مردم غزه با تحریم و قحطی و جنایات جنگی یهود هر لحظه شکنجه می‌شوند.

و اینک چرا ایران… هم… دارد… ، … ، …

منابع:

دایرةالمعارف طهور(اعلام و اصول عقاید)؛

جلال ستاری، پیوندهای ایرانی و اسلامی اسطوره پارزیفال؛

تاریخچه سیاسی وهابیت؛

ویکیپدیا و…

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━


شباهت عملکرد غاصبان فدک با بهائیت در غصب فلسطین


نشناختن درد ماست؛

این درد تاریخ ما و دین ماست؛

نشناختن یعنی سوختن، همچو سوختن درب ″نصرالإسلام″ توسط کارگزاران یهود؛

همانان که بوته بوته خارها را کنار درب خانه‌ی اهل بیت (علیهم‌السلام) گذاشتند… تنها خانه‌ای که درش رو به مسجدالنبی (ﷺ) مسدود نبود.

باید بیدار شد…

باید شناخت…

و آن‌گاه با نگاهی باز: باید برخاست!

پس قدم از قدم بردار تا به کوچه‌ی بنی‌هاشم برویم: چند نفر با هیزم و خار به خانه نزدیک می‌شوند و یک نفر از آنها مشعلی در دست دارد. وقت دویدن و به فریاد رسیدن است!

حضرت فاطمه سیدة النساء (علیها السلام) می‌فرمایند:« شما حق ندارید بی‌اجازه وارد خانه ما شوید.»

و حال، تو با شنیدن آن صدای آسمانی می‌آیی تا هیزم و خار را از پشت در برداری تا هر لحظه حقیقتی بر تو روشن شود:

اولین بوته‌ی خار را که برداشتی نگاهت متوجه قنفذ می‌شود. همان که یهود تبلیغ کرده غلامی بیش نبوده درحالیکه برعکس! قنفذ یک فرد پولدار و معروف بوده و پدر و عموی او(عمیر و عبدالله) انقدر شرور و دزد و جنایتکار بودند که مردم آن‌ها را طرد کرده و ازشان نفرت داشتند. آنها گنجینه باستانی پادشاهان جرهم را دزدیده و از ثروت بدست آمده، تجارت فواحش را به راه انداخته و از فرزندان نامشروع آنها بعنوان برده و… استفاده می‌کردند. قنفذ با چنین پیشینه‌ای البته که با تقوای اهل بیت (علیهم السلام) مشکل داشت.

حالا کسی که او را فرستاده ریاکارانه می‌گوید:«ما را با زنان چه کار است!»

و حضرت زهرا(سلام الله علیها) که پدرش(ﷺ) در روز مباهله با اهل کتاب، با عبارت ″انفسنا″ ایشان را معرفی فرمودند جواب می‌دهد:« ما را با شما چه کار است؟!»

پس به سراغ بوته‌ای دیگر می‌روی و می‌کوشی تا آن هیزم را از درب خانه‌ی تطهیر فاصله بدهی؛ با برداشتن بوته‌ی خار نگاهت به سالم مولی حذیفه می‌افتد: کسی که از تدوین قرآن جلوگیری می‌کرد و به هند جگرخوار می‌گفت عمه‌جان!

کسی که مشعل به دست دارد فریاد می‌زند:« ای علی به خدا قسم باید خارج شوی و بیعت کنی وگرنه خانه را به آتش می‌کشم!»

و اینجاست که پیش از رسیدن آتش باید خارها را کم کنی: انگشتانت را در ساقه‌ی نازک بوته فرو می‌بری و انبوه دیگری از خارها را برداشته و از درب فاصله می‌دهی و متوجه بشیر بن سعد می‌شوی. او یکی از امضاکنندگان قرارداد [=صحیفه] خائنانه‌ای است که در آن قسم یاد کرده که اجازه ندهد خلافت به امام علی (علیه السلام) برسد. بشیر که ظاهر اسلامی خود را به خوبی حفظ کرده سابقه حضور در جنگ داشته و خود را فرمانده عملیات فتح فدک معرفی کرده و… پس علت دشمنی او با کسی که درب خیبر را کنده چیست؟ راستی چرا شب عملیات همه‌ی یاران او کشته شدند و فقط او جان سالم به در برد؟ گفته شده تیرهای یهود همان لحظه تمام شدند! عجب! خب چرا یهودیان تا چند شب صمیمانه از او پذیرایی کردند؟!

″گرگ‌‌های عرب و سرکشان اهل کتاب″

این عبارتی است که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در خطبه فدکیه به کار بردند.

و این یعنی شناخت!

مشعل به هیزم‌ها نزدیک می‌شود. دو بوته‌ی خار را پیش از سوختن با عجله برمی‌داری تا دو آتش‌افروز دیگر را بشناسی: اسید بن حضیر که با نقل احکام یهود، قصد داشت در احکام اسلامی بدعت ایجاد کند اما خداوند با آیه ۲۲۲ سوره بقره مانع از شیطنت او شد. او چرا این کار را می‌کرد؟ شاید چون مثل رفیقش به اورشلیم رفته بود! معاذ بن جبل که یک روز به پیامبر اسلام (ﷺ) سجده کرد. ایشان با ناراحتی پرسیدند:«چرا اینچنین می‌کنی؟» معاذ جواب داد:«چون دیدم اهل کتاب به طرف علمای خود سجده می‌کنند و می‌گویند آنها پیامبران ما هستند!» و پیامبر(ﷺ) فرمودند:«هرگز چنین نکن؛ آیا بعد از مرگم چنین می‌کنی؟»معاذ گفت:«نه!»باز فرمودند:«هرگز چنین نکن»

حالا ببین که چه هیزمی جلوی درب خانه و مسجد پیامبر اسلام (ﷺ) آورده! پس به خود جرأت می‌دهی و بخش دیگری از آن خارها را برمی‌داری: این چه کسی است که هم پدرش هنگام حمله‌ی اصحاب فیل راه کعبه را به ابرهه نشان داد، هم با برادرش در جنگ احد در جبهه دشمن بود، هم با یهود تبانی داشته، هم به کودکان ثقیف یاد می‌داد پیامبر اسلام (ﷺ) را هنگام دعوت به دین اسلام با سنگ بزنند و به ایشان اهانت کنند، هم با غصب فدک از فاتح خیبر انتقام گرفت و هم بعنوان کسی که بدعت‌کار بود و با زنی متأهل (که ام جمیل نام داشت) رابطه‌ی نامشروع ایجاد کرد و با خیال راحت بعنوان پیش‌نماز وارد مسجد شد؟ کسی که برای مدتی والی کوفه هم شد. بله این هیزم‌ها با دستان بی‌رحم مغیرة بن شعبه ملعون چیده شده…الهی بشکنه دست مغیره… الهی بشکنه دست مغیره…الهی بشکنه دست مغیره…


در یک لحظه آتش به هیزم‌ها می‌رسد…

و با نشناختن‌ها و سکوت کردن‌ها دوباره دیرمان می‌شود…

پس دل به دریا می‌زنی و برای اینکه بتوانی مقدار دیگری از خارها را کم کنی دست به آتش نیمه افروخته می‌بری: این هیزم را هم قنفذ ملعون گذاشته، کسی که بیست هزار درهم از بیت‌المال را به خود اختصاص داده و برای مدتی حتی والی مکه شده. حضرت امیر مومنان و دلسوختگان (علیه السلام) یک روز با غمی که در نگاهش موج می‌زد پرسید:« هیچ می‌دانی قنفذ بابت کدام گناهش تشویق شد و چنین پاداشی گرفت؟» یک لحظه با دیدن شلاقی که در دست آن قنفذ پلید است، دلت شور می‌زند…خدایا!

صدای محزون حضرت طاهره محدثه، فاطمة الزهرا (سلام الله علیها) می‌آید:« یا ابتاه (ﷺ) یا رسول الله (ﷺ)…»

جمعیت هجوم کنندگان به تب و تاب افتاده و نزدیک‌است مسیر کشیده شدن امام علی(علیه السلام) با دستان بسته، از میان هیزم‌های گداخته باشد. پس از جلوی راه یک بوته‌ی خار دیگر را برمی‌داری. هیزمی که باز توسط سالم مولی حذیفه به اینجا آورده شده کسی که چند بار مرتکب گناه نجوا شد و این آیه درباره او نازل شد:«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَى ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَیَتَنَاجَوْنَ بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِیَتِ الرَّسُولِ وَإِذَا جَاؤُوکَ حَیَّوْکَ بِمَا لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللَّهُ وَیَقُولُونَ فِی أَنفُسِهِمْ لَوْلا یُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِیرُ » (۸-۵۸) او نویسنده قراردادی بود که در آن همپیمان شد تا اجازه ندهد خلافت به امام علی (علیه السلام) برسد.

سالم مولی حذیفه بین مومنین تبلیغ می‌کرد که باید حلال خدا را حرام کنند(مثل بهائیت) اما خدا جلوی این بدعت را گرفت:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُحَرِّمُوا طَیِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ»(۸۷-۵) و همچنین احکام الهی را بازیچه قرار داد و حرام خدا(رضاع کبیر) را حلال کرد (مثل بهائیت) و در صحیفه‌اش آیات قرآن را از جایگاه اصلی تغییر داد(مثل کاری که باب بهائیت می‌کرد) و البته آن صحیفه از بین رفت. او نه تنها کوشید خلافت را از جانشین اصلی پیامبر اسلام(ﷺ) بگیرد بلکه می‌خواست خلافت را از ابوبکر هم بگیرد!

هیزم‌ها به وسعت یک تاریخ روی هم جمع می‌شوند و از بدعت سالم تا علیمحمد شیرازی دستان هدایتگر را بسته و در زنجیر می‌دارند به آن درب قدسی را که محل ورود جبرئیل نگاه کن:

حالا نیمه شکسته، نیمه سوخته، نیمه خونین و نیمه باز است!

به هیزم‌هایی که جمع کردی نگاه کن!

و به بازپس گیری سرزمین غصب شده!

و اینک می‌دانی که انتقام شکستن باب، شکستن باب است، همان که یهودیان به عکا بردند و برای خود از ضلالت او دروازه‌ای ساختند که به زبان عبری«پتخ تیکوا» نام دارد و لقب آن «ام الموشافوت» یعنی «مادر شهرک‌سازی»است و فلسطین یعنی فدک.

پس خارها راه را بر صاحبان این باب خواهیم بست تا روزی که این باب اشغالگری و ضلالت، کاملاً شکسته، کاملاً سوخته، کاملاً خونین و کاملاً باز شود.

و این است شعار راهیان کربلا و قدس:«می‌روم تا انتقام سیلی مادر بگیرم.»

منابع:

قرآن کریم؛

یهود در خطبه فدکیه، رجبی؛

البدایة و النهایة، ابن کثیر؛

المعارف، ابن قتیبه؛

دایرةالمعارف طهور؛

من لا یحضره المفسر و التفسیر، بلاغی.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━


شباهت فرقه‌های ضاله متأثر از ابن سودا و بهائیت


قدم از قدم بردار تا بِرَوی پیش کسی که خیلی دوستش داری! خوب نگاه کن! آن دورها نوری از آن ابرمرد سبزپوش می‌تابد. باد عطر گل محمدی می‌آورد. دست به سینه بایست به نشانه‌ی ادب! نزدیکتر بیا و سلامش کن!

سال‌هاست کسی جواب سلامش را نداده… گوشه‌ی چشمش قطره‌ی اشکی می‌چکد…

حالا دستانت را بالا می‌آوری و قطره‌ی اشک را از چهره‌ی مبارکش پاک می‌کنی. در دست مبارکش کتاب و تذکره‌ایست که آنها را به سوی تو می‌آورد. کاغذ کوچک را می‌گیری و سه بار از زیر قرآن عبور می‌کنی و موقتاً با حضرت خداحافظی می‌کنی و چند قدم آن‌طرف‌تر، وقتی برگه را باز کردی با مأموریتی که داری آشنا می‌شوی: ″اللعنة علی إبن سودا: نفرین بر زاده‌ی شهوت سیاه″

و حال تو را فانوسی باید؛ برای مبارزه با تاریکی!

نور نارنجی فانوس بر سنگلاخ جاده‌ی شب می‌تابد. قدم می‌زنی و ادامه می‌دهی. در وسط جاده، مردی پلید تا نیم‌تنه در خاک فرو رفته و تقلا می‌کند. فانوس را به طرفش نزدیک می‌کنی. ابن سودا رو برمی‌گرداند. با خود می‌گویی:«چقدر چهره‌اش شبیه بن سلمان آل سعود است» بناگوش بلندش از دو طرف گیس شده، «از آل یهود است»!

ابن سودای یهودی اولین کسی بود که به ائمه اطهار (علیهم السلام) نسبت خدایی داد و فرقه ضاله ایجاد کرد و حلال را حرام و حرام را حلال کرد.

صدای زوزه گرگ و تاریکی شب و نگاه نحس ابن سودا و باد سردی که در هوا می‌پیچد دل را به تشویش می‌اندازد. یکی از سنگ‌های جلوی پایت را که بسیار کوچک است برمی‌داری:« نمی‌تونم به کسی صدمه بزنم ولی این یه کوچولو رو می‌زنم برای مجازات دروغی که به امام علی (علیه السلام) بستی»

آن ملعون خنده‌ای می‌زند:« من که برای اولین بار بزرگترین گناه جهان یعنی شکستن عهد حی قیوم رو نسبت دادم به پاک‌ترین و معصوم‌ترین کسانی که خدا با اسلام به شما معرفی کرد. سنگ ریزه کمکی بهت نمی‌کنه! می‌دونی؟! اون روزا… حتی اگر قرار بود ابوذر رو تبعید کنن، این من بودم که با دروغ راه رو برای تبعید و شکنجه‌اش باز می‌کردم و دهن مردم رو می‌بستم. وقتی رفیقم معاویه بن ابوسفیان توی جنگ صفین عمار رو به شهادت رسوند، این من بودم که با نسبت دروغ و عهدشکنی به اون بنده‌ی خالص خدا، معاویه رو تبرئه کردم و با اشعث جنگ رو به نفع رفقای خودم تموم کردم و راه رو برای تسلط بر شام هموار کردم. شام… فلسطین… این غصب‌ها همیشه برامون مهم بوده»

وقتی قهقه‌ی او در گوش تو می‌پیچد حس می‌کنی سکوت و بی‌حرکتی یعنی تأیید گناهانش. سنگ‌ریزه دیگری برمی‌داری و برای اینکه صدایش را قطع کنی به طرفش نشانه می‌روی. باد شبانه موهای ژولیده آن عهدشکن را در هم می‌پیچد و خنده‌ی دیگری می‌‌کند:« این پرقدرت‌ترین سلاحی بود که برای گمراهی مسلمانان استفاده کردم. کفر بنی‌امیه به قدرتم توان داد. وقت انتقام بود. حسن بن علی مثل پدرش در خیبرهای ما رو شکست.خیلی شیر بود. اما ما حداقل پنج بار ازش انتقام گرفتیم، یکبار توی کوچه بنی‌هاشم، یکبار با خریدن یاران خیانتکارش، یکبار با خیانت جعده دختر اشعث، که خیانتش سیاهتر از جومر تورات ما بود، بار چهارم در تشییع که تابوت عهدش رو تیرباران کردیم و بار پنجم مزارش که تخریب کردیم.»

به سنگ‌ها نگاه می‌کنی. وزن غیرتی شدنت بیشتر از سنگریزه‌ست، پنج سنگ کوچک برمی‌داری و مجازاتش می‌کنی. خرناسی می‌کشد و سرش را تکان می‌دهد و دوباره می‌خندد:«روز عاشورا همه چیز هماهنگ بود. وقتیکه سرهای بریده و اسیران دست بسته رو وارد بازار ما کردند به لشکر یزید شاباش دادیم. یزید بهترین عهدشکن بود. برای گمراهی شما مسلمونا با بیعتش عالی بود. با فرقه یزیدیه چهارستون اسلام داشت می‌لرزید ‌کعبه جلوی چشم شماها می‌سوخت و سکوت مسلمانان مدینه در واقعه حره، تا سه روز جان و مال و ناموسشون رو به تاراج لشکر یزید داد. هر خبری می‌شنیدیم می‌رقصیدیم و شاباش می‌ریختیم.»

یک مشت سنگ برمی‌داری و با قدرت به سوی آن ملعون عهدشکن پرتاب می‌کنی:«بگیر اینم شاباش تو…»

تکانی می‌خورد:«آآآخ! محکم زدی؟! ولی اونی که چشم مسلمونا رو کور کرد ما بودیم. تمام اسناد تحت کنترل ما بود. جز یه روایت جزئی کی می‌دونه امامزاده حنفیه‌ی شما جلوی یزید چه سخنرانی محکمی درباره امام زمانتون داشت. بعد از اینکه شهیدش کردیم بر ضدش کلی فرقه‌ی عهد شکن ساختیم و به تابوت انتظار مهدی شما میخ کوبیدیم: کیسانیه، کرنبیه، مختاریه، هاشمیه، خشبیه، راوندیه، حارثیه، حرمانیه، حربیه، بیانیه، اسحاقیه، حیاتیه، رزامیه و…»و از خنده ریسه می‌رود. 

به دستهایت نگاه می‌کنی منظره‌ی اشک مولا را به خاطر می‌آوری…حالا دیگر هر لحظه رگ غیرت از گردنت بیرون می‌زند. یک مشت سنگ دیگر پرتاب می‌کنی:«ساکت شو!»


تکانی می‌خورد و با صدایی که در گلو انداخته جواب می‌دهد:« من ساکت شدنی نیستم منی که به وسعت تاریخ، از سکوت شما مسلمونا فیض بردم. تنها کسانی که اون روزا سکوت نکرد و تسلیم نشدند امام علی بن حسین شما و امام محمد بن علی شما و امام جعفر صادق شما بودند.هرچه دستشان را می‌بستیم بازهم دستشان باز بود. ما با بنانیه بدترین عهدشکنی رو به امام سجاد نسبت دادیم، بعدش نوبت همدستی مغیره و زن یهودیه بود تا با فرقه ضاله مغیریه به جنگ امام باقر شما برویم. تو هیچوقت نمی‌تونی به قدرت ایشان به طرفم سنگی پرتاب کنی! تو لالی! حتی بعد از اینکه زیارتگاهشون رو تخریب کردیم! امام جعفر صادق شما…»

حرفش را ادامه نمی‌دهد. دیوانه شده و سرش را به نشانه‌ی دشمنی می‌چرخاند و چنان با حرارت خرناس می‌کشد که انگار می‌خواهد با نفسش زمین را داغ کند.

نزدیک می‌روی و یکی از همان سنگ‌های داغ را به سمتش پرتاب می‌کنی. زبان باز می‌کند:« انقدر روشنگری و تبیین می‌کرد که هیچ حیله و نیرنگی ضد اسلام کارگر نمی‌شد. تمام سرمایه رو جمع کرده بودیم تا کار اسلام رو تمام کنیم. از یک طرف مدعیان حلول رو فرستادیم خراسان تا نشانه ظهور رو در اونجا بازسازی کنن، مار همه‌شون ادعای حلولیت و شکسته شدن عهد حی قیوم، حلال کردن حرام، ترور و قتل عام، نفوذ و شبکه سازی، تغییر قبله و… بود: از سندبادیه و مقنعیه و ابومسلمیه تا بابکیه و اسحاق ترک و… یعنی حداقل بیست فرقه ضاله ساختیم. بعلاوه در عراق خطابیه رو ساختیم که خودش را پیامبر آن خدا معرفی کرد و گفت پیروانش می‌توانند هر کاری را که در دین اسلام برایشان حرام بوده، انجام دهند! کنارش فرقه‌های ضاله معمریه و بزیعیه رو ساختیم که با عهدشکنی و ترویج شرب خمر و زنا به جنگ با امام شما می‌رفتند.اما کار برای هیچکدام پیش نرفت حتی همان عمیریه که کنیسه‌ای در اختیارش گذاشته بودیم. تا سکوت شما مسلمونا نبود زیارتگاه امام صادق شما خراب نمی‌شد. کسی که از شما مسلمونا استشهاد جمع کرده بود تا شاهد باشید پسرش اسماعیل وفات کرده اما ما به عشق سکوت شما دست‌بردار نبودیم و برای بریدن رشته‌ی امامت هزاران افسانه ساختیم؛ از دروزیه و بهره تا حشاشین و… کلی شاخ و برگ گمراه به اسماعیلیه دادیم. منم ریشه! منم ریشه!»

خنده‌های پلیدش حال هرکسی را به هم می‌زند. سنگ دیگری از زمین برمی‌داری:«لعنت به ریشه ضلالت»

با دیدن سنگ‌هایی که به سمت او می‌فرستی نفس نفس می‌زند. سنگ‌ها داغ می‌شوند و تو در گرماگرم سنگ زدن به او، می‌پسندی که رمی جمرات کنی اگر‌چه دستت کمی متأثر از حرارت سنگ‌ها شود. او با کمی تقلا دوباره زبان باز می‌کند:« بنی‌عباس هم ایده‌آل بود. هم امام موسی‌ کاظم شما رو حبس کردن هم به ما کمک کردن بشیر شعبده‌باز رو استخدام کنیم که با یک عروسک بتونه به امام شما نسبت خدایی بده و خودشو پیامبرش معرفی کنه و حرام رو حلال کنه. اما نفرین امام شما تقریباً همه‌ی این‌ها رو سربه نیست کرد.امام کاظم شما برادرش اسماعیل رو خیلی دوست داشت و اسم یکی از بچه‌هاشو اسماعیل گذاشت. همونم پشت یهودتپه شهید کردیم»

خنده‌ی بی‌رحمانه‌ای می‌زند و سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد. جوابش را می‌دهی:«بخدا این سنگ‌زدنها عبادته»

ادامه می‌دهد:« امام رضای شما هم به محض ولیعهدی همین کارو کرد و دستور داد زنادقه تفتیش عقاید و اعدام بشن. خیلی جای خوشبختیه که راهش رو ادامه ندادید اگر یک درصد قدم توی اون مسیر گذاشته بودید بهائیت درکار نبود و فلسطین غصب نمی‌شد.»

او اعتراف می‌کند و تو دانه به دانه سنگ‌های داغ را از زمین برمی‌چینی:« از مأمون تا متوکل مثل موم توی دستمون بودن. با خیانت دختر مأمون به امام محمد تقی شما داستان خیانت جومر رو تکرار کردیم چون با تقوایی که داشت تمام دسیسه‌ها رو نابود کرده بود. وقتی شهید شد، کلید فتح رو از دست شما مسلمونای خواب آلود تونستیم بدزدیم و کار رو به جایی رسوندیم که با همکاری متوکل برای اولین بار توسط آبراهام دیزج یهودی و هارون وقری و دیگران، زیارتگاه امام حسین شما رو خراب کردیم.»

حالا سنگ‌هایی که در دستانت جمع کرده‌ای به یاد قطره‌ی اشکی که از چهر‌ه‌ی امام پاک کردی سمت دشمن او نشانه می‌روی:« غلط کردی دست کثیفت رو به حرم زدی. غلط کردی زیارتگاه ائمه معصومین (علیهم السلام) رو خراب می‌کنی.»

سنگ‌ها تا گوشهایش بالا می‌آیند و او سرش را از حفره بالا می‌آورد:«شیعه! شیعه! تو شیعه‌ای! شناختمت! این سنگ‌ها مثل همون سنگ‌هایی هستند که امام علی هادی و امام حسن عسکری و صاحب زمان شما دستور داده بودند به طرف دوستان ما پرت کنید. ابن حسکه، نصیری (نمیریه)، ابن بابا حلاج… اما درباره قویترینش یک و نیم قرن سکوت داشتید! بهائیت! فرقه‌ای که ادعای بابیت و پیامبری و خدایی و حلولش باعث شد سرزمین مقدس مثل فدک توسط ما غصب بشه و ما با وهابیت و بهائیت بقیع رو تخریب کردیم…»


این‌ها را که می‌شنوی سنگ‌ها را مشت مشت به سمت او پرتاب می‌کنی. تق تق تق صدای برخورد سنگ‌ها و لغزیدن آنها روی یکدیگر منظره‌ای شبیه بازی هفت سنگ است آخرین سنگ را می‌کوبی و فانوس را بر سنگ‌های انباشته شده می‌شکنی و قطرات نفت که بر سنگریزه‌ها سرایت کرد در لحظه به آتش کشیده می‌شود. آتشی که نور آن حالا دیگر زیاد نیست. وقتی به آسمان نگاه می‌کنی در روشنایی طلوع، نگاهت به درخشش گنبدهای طلایی دوخته می‌شود که در اطراف آن داربست‌های نصب شده و اندک اندک می‌رود که بازسازی بقیع تمام شود.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله بزیعیه و بهائیت

آیا امروز برای زدن بهائیت روز قشنگی نیست؟

هر روزی می‌تونه با مبارزه علیه بهائیت قشنگ بشه:

کسانی که این فرقه رو ساختن، میگن بعد از اسلام باز هم می‌تونسته پیامبری بیاد و خودشون رو جزو ادیان ابراهیمی معرفی می‌کنند. اما آیا کم چنین دروغی را تکرار کردند؟

بزیع بن موسی، بافنده‌ای بود که مزدور یهود شد تا حلال خدا را حرام و حرامش را حلال کند و با ایجاد فرقه ضاله عهد حی قیوم را بشکند. او در زمان امام محمد باقر(علیه السلام) پیرو مغیریه شد و پس از انحلال آن در زمان امام جعفر صادق (علیه السلام) پیرو خطابیه شد و بعد از انحلال فرقه ضاله‌ی خطابیه، خودش دست به کار شد و خرافه‌های حلولیت را ادامه داد(مثل بهائیت که بعد از بابیه خرافه‌های آنها را ادامه دادند)

او خودش را ابتدا باب و سپس بعنوان پیامبری جا زده بود و وقیحانه به امام صادق (علیه السلام) نسبت حلول و خدایی می‌داد در صورتیکه امام(علیه السلام) آنها را همچون رمی جمرات با سنگ رانده و فرمودند:«خدا لعنت کند ″بیان'' که بنیانگذار فرقه بیانیه و از غالیان مشهور بود، و بزیع را که ″شیطان″ به بهترین صورتی از صورتهای آدمی از فرق تا ناف بر آنها ظاهر شد».

آیا برای رمی جمرات آماده‌ایم؟

آیا آماده‌ایم سکوت یک و نیم قرنه را بشکنیم؟

در شرح گمراهی این فرقه‌های ضاله باید دانست: همچنان که در بهائیت حسینعلی نوری برای خودش نوشابه باز کرده، در بزیعیه نیز پیامبر خالی‌بندش برای خود جایگاهی بالاتر از (نعوذ بالله) فرشتگان مقرب و رسول الله (ﷺ) تعریف کرده بود. بزیعیه و بهائیت در توهین به آیات قرآن یک مسیر را رفتند.

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «ما خاندانی راستگو هستیم، اینان می‌خواهند با دروغ‌های خود، راست ما را بزدایند. ما از دست این دروغ پردازان ایمن نیستیم».مدتی گذشت و حضرت صادق (علیه السلام) با ناراحتی سؤال کردند :«بزیع چه می‌کند؟» ابن ابی یعفور با دلگرمی جواب داد: «کشته شد». حضرت با خوشحالی فرمودند: «الحمدلله. همانا این مغیریه را چیزی بهتر از کشته شدن نیست. زیرا هرگز توبه نمی‌کنند».

این است راه مبارزه با بهائیت.


منابع:

ملل و نحل، شهرستانى، ص ۱۶۰. 

المقالات و الفرق، ص ۵۴. 

مقباس الهدایه، ص ۸۵. 

بیان الادیان، ص ۳۶.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━


شباهت ضلالت اسود عنسی و بهائیت

درباره شناخت بهائیت و عمق خیانت‌ها و همکاری آنها در ایجاد کودتاهای جهان اسلام، مهم است که عبهلة اسود عنسی را بشناسید.

بله! دقیقاً به همین دلیل که اسمش را هم نشنیده بودید و از نظر شما پنهان مانده بود شناختنش اهمیت دارد:

در آخرین سال عمر مبارک پیامبر اسلام (ﷺ) فرقه‌ای ضاله حوالی نجران (محل عذاب اصحاب اخدود) با ادعای پیامبری و خدایی اسود عنسی تشکیل شد که به موجب آن بخشی از سرزمین‌های اسلامی از دست رفت.

این عنسی پلید، خر آموزش دیده‌ای داشت که سرش را به سمت او خم می‌کرد (مانند حرکات مارهای جادوگران به فرعون) و اسود از این حرکت بعنوان سجده‌ی خر تعبیر می‌کرد.

صدالبته خرتر از آن خر بهائیانی هستند که به طرف قبر معتاد حیفا سجده می‌کنند.

اسود عنسی مانند بهائیت یک تشکیلات جاسوسی قدرتمند راه انداخته بود که برای او خبر می‌آوردند. او از طریق جاسوسانش از مشکلات، اسرار، نیازها و ترس‌های مردم مطلع می‌شد. او با تکیه بر این اطلاعات علاوه بر اخراج کسانی که با او موافق نبودند، می‌توانست بگوید که از مشکلات پیروانش خبر دارد، و با ادعای دروغین علم غیب آنها را شگفت‌زده می‌کرد.

پیروان عنسی کذاب، طی سه ماه باذان (حاکم یمن )و یارانش را که ایرانیانی تازه مسلمان بودند به شهادت رساندند. سپس اسود کذاب به سراغ همسر باذان رفت و مرزبانه را با قانون ضاله‌ی خودش تصاحب کرد و با «ازدواج اجباری» با همسر حاکم مقتول، بدعتی شنیع ایجاد کرد.

در تاریخ آمده که او قصد داشت ابومسلم خولانی را که مردی زاهد بود و به فرقه ضاله ایمان نیاورد، زنده در آتش بسوزاند اما موفق نشد.

توضیحات بیشتر درباره چگونگی فرقه عنسی این است که او همچون بهائیت کلمه‌ی رحمان را بازیچه قرار می‌داد، به دروغ می‌گفت با دو فرشته با نام‌های «پودر شده» و «نصف شده» ارتباط گرفته، شعر می‌گفت و شعبده‌بازی می‌کرد و…

… و این، نه یک اتفاق ساده بواسطه شاعری و شعبده، بلکه یک کودتا و تبانی بزرگ توسط دست‌های پشت پرده بود. چراکه تمام منافقین نقاب از چهره انداختند و در دشمنی با اسلام با او همراه شده بودند. از سویی ابوموسی اشعری منطقه تحت کنترل خود را واگذار و به مدینه فرار کرد و از سوی دیگر اشعث کندی با دیدن سرعت پیشرفت عنسی مرتد شد و به خیال اینکه کار اسلام تمام شده، اعلام کرد که دیگر مسلمان نیست!

اما کار اسلام تمام نشده بود. به شهادت تاریخ، شأن نزول آیه ۹۳ سوره انعام درباره مُسَیًلَمه کذّاب و اسود عنسی ملعون است:

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِبًا أَوْ قَالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَلَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَمَن قَالَ سَأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ ۗ وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلَائِکَةُ بَاسِطُو أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَکُمُ ۖ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ آیَاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ ۞ چه کسی ستمکارتر است از کسی که به خدا دروغ ببندد، یا بگوید: «بر من وحی شده»، در حالی که چیزی بر او وحی نشده است، و کسی که بگوید: «مانند آنچه خدا نازل کرده است، نازل خواهم کرد» و آن هنگام را اگر ببینی که ستمکاران در شداید مرگ فرو می‌روند، و فرشتگان دستهایشان را گشوده، (به آنها می گویند): «جان بکَنید! امروز با عذاب خوار کننده‌ای مجازات می‌شوید بخاطر آنچه که گفتید و بر آیات او تکبّر ورزیدید».

پیامبر اسلام(ﷺ)، یاران خود را جهت مبارزه به یمن فرستاد. آنان پس از همراه کردن قبیله‌های مذحج و همْدان به کمک فیروز دیلمی (پسرعموی مرزبانه) و همچنین داذِوَیْه (پسر مرزبانه) عنسی را در اقامتگاهش محاصره کردند. مرزبانه راه ورود به اتاق اسود را به فیروز نشان داد. فیروز، شمشیرش را بر گلوی اسود -که مست کرده بود- کوبید و جیغ بنفش اسود به هوا برخاست. وقتی نگهبانان صدای ناله‌اش را شنیدند خواستند وارد خانه شوند اما مرزبانه جلوی آنها را گرفت و گفت: «بروید بروید که پیامبرتان در حال دریافت وحی است!» و آن‌ها را برگرداند.

بدین ترتیب در سال ۱۰هجری (۶۳۲ میلادی) اسود کذاب به درک واصل شد.

و اما این خبر از طریق وحی به حضرت محمد(ﷺ) رسید و ایشان فرمودند:«امشب، اسود عنسیِ کذاب کشته شد…اسود دروغگو توسط فیروز دیلمی از مردان صالح خدا کشته شده.»

و سرانجام مسلمانان توانستند صنعا را از غصب یهود و فرقه‌ی ضاله‌ای که ساخته بود رها سازند.

باشد که باری دیگر نیز قهرمانان یمنی با مبارزه علیه یهود و فرقه‌ی ضاله‌ی آن، کلید فتح فلسطین را در قفل نصر بچرخانند

منابع:

قرآن کریم؛

فتوح البلدان، ج 1؛

دایرة المعارف طهور، شخصیت‌ها؛

حجه التفاسیر و بلاغ الاکسیر، عبدالحجه بلاغی.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━


شباهت دیووس(سزار و هیرود) و بهائیت


پدر پیرش نگران بود. مادر سالخورده‌اش با دستانی لرزان برای کودک زیبا اما لاغرشان نان و عدسی گرم آورد. آنها تازه او را به خانه برگردانده بودند چون آخرین بار وقتی مخفیانه سخنرانی پدرش را شنید سر به بیابان گذاشت و چنان گریه کرد که خاک زیر پایش مرطوب شد.

…نام آن خاک فلسطین بود.

…نام آن پسر یحیی بود.

هنوز ده سال نگذشته بود از آن روز مقدس که پدر، با دیدن میوه‌های بهشتی اعطا شده به حضرت مریم(علیهاالسلام)، از خدا بخواهد که فرزندی را میوه‌ی دلش کند. و حالا میوه‌ی دلش انقدر روزه گرفته و در بیت‌المقدس اعتکاف کرده که دو پاره استخوان شده.

زکریا می‌گفت: پسرجان اونجا نرو! می‌دونی که دنبالت هستن! ممکنه تو رو بکشن!

یحیی جواب می‌داد: بابا جون مگه از من کوچیکتر کسی نمرده؟ عمر دست خداست. چه غافلیم از سکران! و دوباره گریه کرد.

زکریا دانست در لحظه سخنرانی او حضور داشت؛ آنجا که گفت:«در جهنم کوهی است که آن را سکران می‌نامند، و در مابین کوه وادیی هست که آن را غضبان می‌گویند زیرا که از غضب الهی افروخته شده است، در آن وادی چاهی هست که صد سال راه عمق آن است ، و در چاه تابوتها از آتش هست و در آن تابوتها صندوقها و جامه‌ها و زنجیرها و غلهایی از آتش هست.»

و یاد می‌آورم اشک‌های پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی(ﷺ) را که در لیلة الأسری(شب معراج) پس از مشاهده عذاب دردناک زنان سربرهنه که از موی خود آویخته شده بودند به شدت می‌گریست.

اشک‌ها و فلسطین…

فلسطین و اشک‌ها…

- چه غافلیم از سکران!

زندگی و مبارزات حضرت یحیی (علیه السلام) به صورت مخفیانه و ناشناس بود. او حتی حضرت عیسی (علیه السلام) را کمتر می‌دید و جز یکبار که مسیح (علیه السلام) را غسل تعمید داد، ملاقات مهم دیگری با ایشان نداشت. از طرفی در «انجیل یعقوب» می‌خوانیم که حضرت زکریا (علیه السلام) زودتر از پسرش به شهادت رسید چون حاضر نبود بگوید او کجاست.

زکریا(علیه السلام) نه در غربت، بلکه در خود بیت‌المقدس مورد توهین قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسید. نشان به آن نشانی که روی سنگ مزارش نوشته شده شهید زکریا پدر یحیی. (و ننوشتند شهید زکریا پدر شهید یحیی)

اما دلیل مبارزه مخفیانه حضرت یحیی (علیه السلام) چه بود؟ کلید این سوال در دانستن راز نام یحیی است: چرا خدای متعال دستور داد تا پدرش او را زنده شده توسط خدا نام نهد؟

پاسخ: حدود صد سال پیش از تولد یحیی(علیه السلام)، ژولیوس سزار حکومت جمهوری روم را به شاهنشاهی دیکتاتوری خود تغییر داد و به پیشنهاد یهودیانی همچون آنتی‌پاترخودش را «دیووس خدای زنده» نامید و در این فرقه‌ی دیووسی، که مثل بهائیت ضاله و ناقض عهد حی قیوم بود حلال خدا حرام و حرامش حلال شد و تقویم تغییر کرد (گفته شده ماه ژوئیه از ژولیوس برداشته شده). و سرانجام سزار دیکتاتور پس از کلی کشتار و شهرسوزی برخلاف تصورش از خدای زنده بودن، با ضربات چاقو تبدیل به سالاد سزار شد

(همچنان که علیمحمد شیرازی-باب بهائیت-نیز برخلاف ادعای حلول و حروف حی بودن، پس از تیرباران تبدیل به سالاد شیرازی شد)! 

اما آنتی‌پاتر(رفیق یهودی سزار) که یک ادومی (منافق) بود با ایجاد بدعت سیاه و عهدشکنی، مرزهای فلسطین را تصرف کرد، و در طبریه، حرم و قبور بزرگان و مومنان را تخریب کرد و یهودیه را تحت سلطه گرفت و حیفا را مصادره کرد. 

آنها می‌دانستند که نقض عهد حی باعث تغییر مرزها می‌شود؛ اما آیا نمی‌دانستند درمان این عهدشکنی سنگسار است؟!

پسر و جانشین آنتی‌پاتر″ هرود″ نام داشت، کسی که قاتل حضرت زکریا (علیه السلام) و بسیاری از مومنین بود. هرود علاوه بر تعقیب حضرت یحیی(علیه السلام) در تعقیب توسط حضرت عیسی(علیه السلام) نیز بود و برای اینکار جادوگران و ستاره شناسان را استخدام کرده بود اما یهود به جای مجازاتش به او لقب هرود اعظم داد! مالتاس، زن هرود، سامری بود. فرقه سامری مثل بهائیت قبله جعلی داشت؛ چه جای تعجب که از هرود و مالتاس، توله‌ای پس بیفتد که بدعت ازدواج با محارم را وارد فرقه کند!

هیرودیس آنتی‌پاس، برای ترویج این گناه جشنی ترتیب داد تا علناً با برادرزاده‌اش ازدواج کند!

اما یحیی(علیه السلام) که از کودکی حاضر بود در راه خدا از جان خود بگذرد دست به مبارزه زد و با امر به معروف مردم می‌کوشید موانع را از پیش روی دعوت مسیح (علیه السلام) بردارد. او که هر روز مردم را درباره خطرات فرقه ضاله «دیووس» بیدار می‌کرد با شنیدن خبر آن ازدواج شنیع، برعلیه آنتی‌پاس قیام کرد. اما با سکوت و خیانت یهودیان، دستگیر شد و در زندان″ماخرون″ توسط آنتی‌پاس محبوس و شکنجه شد تا اینکه در روز نحس ازدواجش با هرودیا، سر از تن حضرت یحیی (علیه السلام) جدا کرد و سر بریده را در تشت طلا گذاشت و در مجلس رقص و شراب به چهره‌ی نورانی او ضربه می‌زد و به فرقه‌ی «دیووس خدای زنده» تبریک می‌گفت غافل از اینکه نام یحیی «زنده شده توسط خدا» بود.


خون مبعوث حضرت یحیی (علیه السلام) هر لحظه می‌جوشید اما سکوت ننگین و سنگین بنی‌اسرائیل ادامه داشت. آنها انقدر از آنتی‌پاس ملعون می‌ترسیدند که فقط با ریختن خاک روی خون سعی می‌کردند صورت مسأله را پاک کنند. آنتی‌پاس قلدرتر می‌شد و با زر و زور و تزویر به جنگ حضرت عیسی (علیه السلام) رفت تا آنجا که در آخرین تعقیب، تصمیم گرفت او را به صلیب بکشد. اما خداوند متعال مسیح (علیه السلام) را حفظ کرد تا روزی که بیاید و ریشه‌ی آخرین فرقه‌های ضاله را درهم بشکند.

خلاصه بعد از آنتی‌پاس، پسرش آگریپا گناهان فرقه ضاله را ادامه داد. او و خواهرش برنیس فاسد، به هم می‌گفتند فصح را ذبح می‌کنیم! پس تمام حلال‌ها را حرام و حرام‌ها را حلال کردند. برنیس پدرشوهر اولش را که فرماندار مصر بود، تشویق کرد تا شروط وسپاسیان (امپراتور چهارم روم بعد از نرون) را بپذیرد غافل از اینکه درنظر داشت وسپاسیان پدرشوهر جدیدش شود! در سپتامبر 70 میلادی، تیتوس(پسر وسپاسیان) فریفته‌ی برنیس یهودی شد، همان برنیس که از یک طرف کنار برادرش آگریپا در اورشلیم سخنرانی می‌کرد و مخالفان را از مبارزه با شاهنشاهی روم می‌ترساند و از طرف دیگر بعنوان تفریح، جنگ گلادیاتوری (خودزنی) اسرای بنی‌اسرائیل را تماشا می‌کرد.

تیتوس از دورویی برنیس تعجب می‌کرد اما یک حقیقت باعث شد تیتوس کاملاً به هم بریزد: او فهمید برنیس که در ظاهر یهودی بود مخفیانه و بر اساس فرقه ضاله دیووس با برادرش آگریپا ارتباط شنیع دارد!

تیتوس در همین حال و هوا بود که متوجه مزار خونین حضرت یحیی (علیه السلام) شد و علت جوشش خون شهید را پرسید. مردم شاید از شرم سکوت کردند تا اینکه یک نفر به فرزند امپراتور گفت چنین و چنان شده…

تیتوس که می‌دید این قوم فقط تورات را لقلقه‌ی دهان خود کرده‌اند درس خوبی گرفت و بعد از آن هم درس خوبی به اسرائیلی‌ها داد و انقدر از آنها کشت و کشت تا اینکه خون شهید از جوشش بازایستاد و طاغوت هیرودیان غاصب فلسطین سرنگون و پیروان فرقه(بخصوص ایتاریان) در عکا سنگسار شد اما برخی از آنها فرار کردند که ریشه فرقه دروزیه از آنهاست.

و امروز ما وارثان یحیی (علیه السلام) هستیم که در مبارزه با بهائیت و دیگر فرقه‌های ناقض عهد حی قیوم، خونمان به جوش آمده است… باشد که این فرقه ضاله که ریشه‌ی اسرائیل است هرچه زودتر نابود گردد بإذن الله تعالی(ﷻ)

منابع:

اناجیل

حجت التفاسیر

حیات القلوب مجلسی

تاریخ کامل ابن کثیر

آثار یوسفوس فلاویوس

«John the Baptist in History and Theology» اثر جوئل مارکوس (Joel Marcus)

«John the Baptizer and Prophet» اثر رابرت ال. وب 

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های علی بن حسکه و بهائیت

چرا در مبارزه با بهائیت یا دیگر فرق حلولیه(ناقض عهد حی قیوم) بایست از روش سنگسار یوشع بن نون (علیه السلام) استفاده کرد؟

زیرا فرقه‌های ضاله: 

- قطعاً ادعای موعود یا منجی سپس پیامبری و خدایی دارند.

- مورد حمایت یهود هستند. 

-حلال را حرام و حرام را حلال می‌کنند.

- تروریست و اسلام‌ستیز هستند.

اینک بیائیم ادعای علی بن حسکه را بررسی کنیم:

در یکی از نامه‌هایی که به امام اباالحسن علی النقی(علیه السلام) نوشته شده یاران گزارشی از یک فرقه ضاله ارائه دادند:«سلام قربانت بروم مولای من؛ ″علی بن حسکه″ ادعا می‌کند که از اولیاء توست و تو اول قدیم (خدا)هستی و او باب توست و پیامبری که او را امر کرده ای که مردم را به سوی تو دعوت کند و به دروغ می‌گوید که نماز و زکات و حج و روزه، همه شناخت توست و شناخت کسانی مثل ابن حسکه، در آنچه که از بابیت و نبوت ادعا می کند و او مؤمن کامل است که عبادت به نماز و روزه و حج و جمیع شرایع دین از او ساقط شده است و تمامی شرایع دین به معنی آن چیزی است که بر تو ثابت باشد و بسیاری از مردم به او متمایل شده اند. اگر صلاح بدانید، بر ما منت گذارده و جوابی بدهید که دوست دارانتان را از هلاکت نجات دهد.

امام هادی(علیه السلام) فرمودند: «سلام علیکم؛ ابن حسکه(لعنت الله علیه) دروغ می‌گوید. من بین دوستانم او را نمی‌شناسم و همین برای شما کافی باشد. او(لعنت الله علیه) چه دارد؟ والله قسم، حضرت محمد ﷺ و دیگر انبیاء را جز به دین حنیف و نماز و زکات و روزه و حج و ولایت مبعوث نکرد و او جز برای خداوند یکتای لا شریک دعوت نکرد و همچنین ما نیز جانشینان و خاندان او از بندگان آن خدایی هستیم که هیچ شریکی ندارد. اگر او را اطاعت کنیم بر ما رحمت می‌کند و اگر سرکشی کنیم عذابمان می‌کند. ما برای خدا تعیین تکلیف نمی‌کنیم بلکه خدا برای ما تکلیف تعیین کرده است. و بر همه‌ی خلق واجب است از آنچه او گفته به درگاه خداوند اعلام برائت کنند و خداباورانه تاوان آنچه گفته را از او بگیرند و دور برانید آنها را (لعنت الله علیهم)و در مکان‌های تنگ (فرصت مناسب) اگر به آنها دسترسی یافتید سرشان را با سنگ بکوبید.»

همچنین در یک سند دیگر از محمد بن عیسی خواندم که امام عسکری(علیه السلام) بی مقدمه نامه‌ای به من نوشت که در آن آمده بود:«خدا قاسم یقطینی و علی بن حسکه قمی را لعنت کند. شیطانی خودش را به او نشان می‌دهد و این‌عقاید را به او الهام می‌کند.»

 و فضل بن شاذان در کتب خود مینویسداز دروغگویان مشهور علی بن حسکه است. امام (علیه السلام) درباره او فرمود:«ابن حسکه که لعنت خدا بر او باد، دروغ گفته است. من او را از دوستان و پیروان خود نمی دانم. من از کسی که چنین سخنانی می گوید، بیزاری می جویم و از چنین گفتاری به خدا پناه می برم. شما نیز از آنان دوری گزینید و آنان را در سختی قرار دهید و چنانچه به او دسترسی پیدا کردید، سرش را با سنگ بشکنید.»

درباره‌ی یهودی بودن ادعای علی بن حسکه، علاوه بر الگوی غلو کردن توسط ابن سبای یهودی، این را نیز مد نظر داشته باشید که قم در نزدیکی اصفهان و بزرگترین سکونتگاه یهودیان قرار داشته و قابل پیش‌بینی است که زرسالاران چه تدارکی برای ایجاد مشتری برای فرقه ضاله ترتیب داده بودند. 

نکته‌ی مهمتر سکوت ما مسلمانان درباره بهائیت است؛

علیمحمد شیرازی و عده‌ای دیگر خود را حروف حی نامیدند. حسینعلی نوری خود را پیامبر و مظهر خدا نامید. د بهائیت حرام خدا حلال و حلال خدا حرام شد. این فرقه قطعاً شیطانی است و برای ترویج ضلالت توسط یهود حمایت می‌شود. تازه تسجیل هم می‌کنند. بهائیت خیلی بدتر بود چطور ممکن است این حجم از سکوت ما؟؟؟

آیا نمی‌بینید در این احادیث که راهبرد زندگی ما باید باشند رسماً تصریح شده باید درباره ناقضان عهد حی قیوم (فرقه‌های ضاله) اعلام برائت کنیم باید با آنها مبارزه کنیم و سنگی برداریم.

منابع:

سهل بن زیاد در آینه علم رجال، حسن مهدوی؛

رجال الکشی فی ترجمة ابن حسکة؛

تاریخ کامل، ابن اثیر؛

تفسیر، محمد بن مسعود عیاشی.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━


شباهت ضلالت متوکل عباسی لعین و بهائیت


اللهم العن متوکل العباسی.

بله امروز به سراغ عهدشکن‌ترین خلیفه عباسی می‌رویم: جعفر متوکل عباسی لعین.

این فرد دائم الخمر و سگ‌مَست، حرام اسلام را حلال اعلام کرده، شدیداً اهل لواط و همجنس‌بازی بود.

همچنین حلال‌ترین و مستحب‌ترین اعمال را که زیارت سیدالشهدا امام حسین (علیه السلام) است، حرام و ممنوع اعلام کرد و توسط عده‌ای یهودی به سرکردگی آبراهام دیزج یهودی و هارون وقری و… گنبد و بارگاه حضرت سیدالشهدا (علیه‌السلام) را هتک حرمت و تخریب کرد. اما امام هادی(علیه السلام) دربرابر آن ایستاد و در سرداب همجوار مزار حضرت ابالفضل (علیه السلام) همراه با وارثش امام حسن(علیه السلام) نماز اقامه می‌داشتند.

و اما یکی از کسانی که متوکل را به اسلام ستیزی تشویق می‌کرد کنیزش″قبیحه″بود؛ زنی واقعاً بسیار قبیح که سردسته‌ی رقاصه‌های متوکل بود و بابت فریفتن او کیسه‌های بزرگی از طلا و جواهرات گردآوری کرده بود (و پیش از مرگ همه را از دست داد).

ردپای قدرت قبیحه تا آنجا آشکار می‌شود که متوکل ملعون برای یکی از رقاصه‌های قبیحه که تازه مرده بود گنبد و بارگاه بزرگی ساخت.

زید نام شاعری بود که با دیدن این وضعیت آب به شکوه گشود و در حالی که مشت خاک روی سرش ریخت، شعری با این مَطلَع سرود:

أیحرث بالطف قبر الحسین؟

و یعمر قبر بنی الزّانیه؟!

مردم گفتند جانا سخن از زبان ما می‌گویی، و بر سر و سینه زنان این ابیات را تکرار می‌کردند. متوکل سگ که براستی همچون سگ ترسیده بود، تا مدتی بهانه بیماری گرفت و مخفی شد اما درنهایت به اصرار پسرش آن شاعر را که زندانی کرده بود آزاد کرد و به نماز عید فطر رفت و با دیدن واکنش مردم، ریاکارانه مشتی خاک برداشت و روی سر خودش ریخت و الکی گفت خواب حضرت علی (علیه السلام)را دیده و پشیمان شده!

اما در ادامه تصمیم گرفت دین اسلام متوقف شود. برای مثال، جادوگری ماهر اجیر کرد و مانند فرعون، مردم را در یک مهمانی دعوت نمود. در آنجا فرش و سفره و انواع پشتی‌ها با نقشی از حیوانات (مثل شیر و...)چیده شده بود. متوکل از مهمانان دعوت کرد تا نان‌ها را بردارند. امام هادی(علیه السلام) خواست تا یکی از نان‌ها را بردارد، اما با حقه‌بازی آن جادوگر نان به طرف بالا پرتاب شد. امام(علیه السلام) خواست نان دیگری بردارد. بازهم جادوگر شعبده‌ی قبلی را تکرار کرد و نان بالا رفت. تا اینکه سومین نان هم به بالا رفت و تا نزدیکی سقف رسید. همه‌ی جاهلان به خنده افتادند و فراموش کردند امام(علیه السلام) وارث همان موسی(علیه السلام)است که عصایش اژدهایی شد و سحر ساحران را بلعید. او که خطاب به جادوگران فرمود:«إن الله سیبطله» خدای متعال باطلش می‌کند…

امام هادی (علیه السلام) به پشتی جادوگر، که نقشی از شیر روی آن بود، اشاره کردند و فرمودند:«بإذن الله این پلید را بگیر» با دستور امام (علیه السلام) عین ماجرای عصای حضرت موسی (علیه السلام) تکرار شد و شیر به حرکت درآمد و به بیرون پرید و جادوگر را به دندان گرفت و به جایی که از آن وارد شده بود بازگشت. 

این بار سحر و ساحر همزمان نابود شدند.

شدت غلو در دوران متوکل بالاتر رفت. یعنی هرچند که غالیان به دروغ می‌گفتند ائمه اطهار (علیهم السلام)، و حتی امامزادگانی از جمله شهید امامزاده محمد حنفیه (علیه السلام)خدای زنده هستند، اما نهایتاً مثل بشیریه با شعبده‌بازی برای خود پیروانی پیدا می‌کردند نه اینکه کسی در نقش آنها خروج کند. اما زنی در دربار متوکل رسماً ادعا کرد که حضرت زینب(سلام الله علیها) است. متوکل و اطرافیان یهودی او به شدت از آن زن دروغگو حمایت کردند و هرکس تاریخ و دلیل برای رحلت حضرت زینب (سلام الله علیها) می‌آورد را تکذیب می‌کردند تا زمینه برای پرستش او فراهم شود. این زن را نیز به احتمال فراوان قبیحه (سردسته رقاصه‌های متوکل) انتخاب کرده بود. امام علی النقی(علیه السلام) فرمود آنها دروغگو هستند. متوکل الشیطان با اصرار سعی می‌کرد مردم حرف دروغ را باور کنند تا آن لحظه که امام(علیه السلام) فرمود:« درندگان از گوشت خاندان پیامبر (صلی الله) نمی‌خورند.» 

متوکل قفس شیر داشت. زن دروغگو گفت:«چرا من به قفس شیر بروم؟ چرا اولاد حسن و اولاد حسین در آن نروند؟»

در همین لحظه دروغگویی او ثابت شد(چون سریع خودش را حتی از سادات جدا کرد چه برسد که خود حضرت زینب-سلام الله- باشد) اما متوکل برای اینکه پس نیفتد دست پیش را گرفت بلند شد و به امام (علیه السلام) گفت :«اتفاقاً شیرهای من گرسنه هستند شما که این حرف را زدید اول خودتان به قفس شیر بروید ببینم راست گفتید» و بعد موذیانه خندید و احتمالاً با خودش گفت از این به بعد تمام سادات را در قفس شیر می‌اندازم.


اما امام هادی (علیه السلام) قبول کرد و وارد قفس شیر شد و شیرهای گرسنه به احترام ایشان نشستند و سرشان را پایین گرفتند.

وقتی متوکل این احترام را دید، با خود گفت که هم نقشه‌ی زن رقاصه که بزرگتر از غالیان بود، نابود شد؛ هم آرزوی به قفس شیر انداختن سادات از بین رفت و هم حقانیت امام(علیه السلام) به اثبات رسید.

متوکل جادوگرانی استخدام کرد تا ادعای پیغمبری کند اما مردم آنها را راندند. او همچنین برای اینکه خودش را در مقابل خدای اسلام قرار بدهد حیواناتی مثل مار و عقرب را بین مهمان‌ها پخش می‌کرد و می‌گفت اگر شما را زخمی کردند ″من″ شما را درمان می‌کنم.(در تقابل سجده شیرها به امام علیه السلام)

متوکل قطعاً ادعای حلول داشت و من بوی تعفن آن را از تعریف ابن‌عربی(قبّح الله وجهَه) استشمام کردم. چه جای تقیه دارم وقتی که ابن عربی متوکل را بعنوان غوث عرفانی معرفی کرد؟! (خود علامه طباطبایی تعجب کرده بود که چطور چنین چیزی ممکنه؟!)

این‌طور ممکن است که ابن عربی برای آموزش از مرسیه‌ به شهر اِشبیلیه رفت. می‌خواهید بدانید اشبیلیه کجاست؟! سال ۹۳ هجری، موسی بن نصیر(جوخه آل مروان) پس از تصرف شهر اِشبیلیه اندلس، تصمیم گرفت یهودیان را در این شهر اسکان دهد.

یهودیان از تجارت گرفته تا طبابت و از قضاوت گرفته تا شعر و بخصوص صنعت رنگرزی اشبیلیه را در انحصار خود داشتند.

شاید با خود بگویید فلانی چرا به جای رنگرزی ننوشتی صنعتگری؟! نخیر! رنگرزی یعنی رنگرزی! یعنی رنگ کردن گنجشک و فروختنش بجای قناری!

اشبیلیه یک الیگارشی بسیار ثروتمند و متنفذ یهودی بود؛ البته که جز بسترسازی برای فرقه ضاله هیچ عارفی از زیر دست یهود درنمی‌آید.

و لذا این بسیار مهم است که در انبوه پرونده‌های ضلالت‌بارشان، شخص متوکل خبیث را بعنوان غوث حلولی معرفی می‌کنند.

باید دانست ضلالت متوکل ملعون از جنس «قدار بن سالف» در قوم ثمود(که به تحریک کنیزش ناقه‌ی صالح را پی کرد) بود: روزی که آن سگ دستور داد خاندان پیامبر (ﷺ) زیر آفتاب داغ مسیری طولانی را به اجبار پیاده‌روی کنند، به امام هادی (علیه السلام) خیلی سخت گذشت. چهره‌ی مبارکش غرق عرق بود و درحالیکه گاهی از شدت گرمازدگی دست یکی از همراهانش را نگه می‌داشت، فرمود:« جایگاه ما نزد خدا کمتر از ناقه‌ی صالح نیست…»

و همانطور که قوم ثمود سه روز پس از پی کردن ناقه صالح (علیه السلام) عذاب شدند، متوکل ملعون نیز پس از سه روز همراه با قبح بن خاقان(وزیر، جاسوس، والی مصر)، توسط پسرش منتصر عباسی به درک واصل شد.

همچنین در بعدازظهر آن روز دیزج یهودی (مسئول تخریب حرم) بر اثر بیماری به جهنم رفت.

و حالا ناله‌ی طفل ناقه‌ی صالح(علیه السلام) را تکرار می‌کنم:

آه از ضلالت بزرگتر از متوکل که بهائیت است.

آه که بهائیت ریشه‌ی اسرائیل است.

آه که بهائیت عامل تخریب حرم چهار امام بقیع (علیهم السلام) بود.

آه که بهائیت عامل هتک حرمت و تخریب حرمین عسکریین(علیهم السلام)بوده و هست.

آه که حرمت عزای سیدالشهدا (علیه السلام) را می‌شکنند.

آه خاکم بر سر که به کودکان ما سند ۲۰۳۰ را تحمیل می‌کنند.

آه خاکم بر سر که حتی در شبکه قرآن درباره بهائیت چیزی نمی‌گویند اما آنها مسجد و قرآن مسلمانان را می‌سوزانند و زنان را دعوت به برهنگی می‌کنند.

آه خاکم بسر از سکوت ما…

منابع:

موسسه جهانی سبطین؛

عبدالله شهبازی، زرسالاران یهودی و پارسی استعمار بریتانیا و ایران، ج 2؛

ابن اثیر، الکامل فی التاریخ‌، جلد 4؛

شکور، فرهنگ فرق؛

سید محمد حسین طباطبایی،تفسیرالمیزان جلد ۲۰؛

قرائتی، دانستنی‌های تبلیغ؛

رسولی محلاتی، قصص قرآن؛

دانشنامه جهان اسلام؛

دائرة المعارف فارسی؛

دائرة المعارف تشیع.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله کرخیه(مخمسه) و بهائیت

امروز شما را با بازیگری آشنا می‌کنم که یکی از دیالوگ‌هایش این بود:«پنجاه و چهار بار از محله‌ی کرخ بغداد به حج رفتم که بیست سالش پیاده بوده!»

یکی دیگر از همبازی‌های او محمد بن سنان (از پیروان فرقه ضاله خطابیه)بود.

روایتی که این بازیگر از رفیقش نقل می‌کند دروغ بستن به امام رضا (علیه السلام) است. چرا که این بازیگر، فتنه‌ی مانویه و زط‌ها را (که با پشتوانه ابوالسرایا برپاشده بود) بعنوان سلطنت اهل بیت ذکر کرده است.

البته این بازیگر در ابتدا سعی می‌کرد خودش را خیلی مومن نشان دهد اما نقشه‌ی او نقش برآب بود: امام یازدهم ما، حضرت حسن الوارث المستخلفین(علیه السلام) درباره او هشدار دادند و فرمودند: «از این صوفی ریاکار و بازیگر پروا کنید».

البته این خصوصیت بازیگری و ریاکاری را پیروان او نیز انجام می‌دادند. او فرقه‌ی مخمسه را بنا نهاد که بسیار عهدشکن بود. منصور حلاج (مدعی حلول) پیش از ادعای خود به فرقه‌ی مخمسه پیوسته بود. این گروه در ظاهر افراطی و بسیار متعصب و در نهان پردسیسه و حقه‌باز بودند. سردسته‌ی کرخیه همین بازیگر خبیث یعنی″ احمد بن هلال عبرتائى کرخى″ بود. 

این ابن هلال کرخی خبیث، مانند باب بهائیت، خود را بعنوان باب امام زمان (عجل الله فرجه الشریف)معرفی کرد. ریاکاری او در حدی بود که فریفتگان ریا و خودنمایی و دروغگویی او، وقتی توقیع امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به دستشان رسید که فرمودند″او بازیگری دروغگو است″ نمی‌توانستند باور کنند.(این آسیب بسیار بزرگ و وخیم است که ما به جای قبول کردن سخن امام، فریفته‌ی ریاکاری و جانماز آب کشیدن یک مشرک و عهدشکن مثل کرخی بشویم.)

کرخی خودش را بجای باب جا زده بود، با سماجت بسیار، حقانیت ابواب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را انکار می‌کرد و به هر وسیله‌ای می‌کوشید مردم را از راه درست منحرف کند. پس از مرگ وی توقیعی از طرف منجی عالم بشریت ( علیه السلام) به دست نائب ایشان″حسین بن روح″ صادر شد:«خداوند از ابن هلال نگذرد که بدون اجازه و رضایت ما، در کار ما مداخله و تنها به میل خود عمل می‌‌کرد؛ تا آنکه پروردگار با نفرین ما زندگی‌‌اش را به پایان رساند. ما در زمان حیاتش نیز انحرافش را به خواص شیعیان خود اعلام کردیم. این را به هر کس که درباره او می‌‌پرسد، برسانید. اگر شیعیان ما در آنچه افراد مورد اعتماد از ما نقل می‌‌کنند، تردید کنند؛ عذرشان خواسته نیست. (= بی‌اعتمادی قابل بخشش نیست) زیرا می‌‌دانند ما اسرار خود را با آنان می‌‌گوییم».

حالا باید دید فرقه‌ی ضاله‌ی کرخی چه شباهت‌هایی به بهائیت دارد:

هردوی این‌ها بر پایه‌ی دروغ، گمراهی، عهدشکنی و تغییر احکام الهی هستند یعنی همچنان که در بهائیت علیمحمد شیرازی و حسینعلی نوری خودشان را خدا و پیغمبر معرفی می‌کردند، مخمسه هم به دروغ گفتند که مصالح عالم بر عهده ی سلمان فارسی، مقداد، عمار، ابوذر و عمر بن امیه ی ضمری گذاشته شده است. تفاوتشان این است که رهبران بهائیت خودشان مبدا دروغ بودند اما در مخمسه، به دیگرانی که چنین ادعایی نداشتند دروغ بستند.

سپس مخمسه روی سلمان فارسی زوم کردند و برای او ابوابی قائل شدند که در اشکال مختلف در رهبران فرقه‌های ضاله‌ای همچون ابوالخطّاب، بیان، صائد، مغیره، حمزه، بزیع، سری و محمد بن بشیر پیدا شد.

پیروان کرخی مانند بهائیان می‌گفتند هر کسی که خدا و انبیاء را اینگونه اعتقاد داشته باشد، تمام تکالیف از او برداشته شده و محرمات(حتی ازدواج با محارم) برای او حلال است.

آنها تمام احکام را تأویل کرده و به تناسخ قائل بوده‌اند.

خب، برویم سراغ ریشه تا بدانیم سرمایه‌گذاری توسط چه کسانی انجام شده است؟!

محله‌ی کرخ(جایی که این فرقه در آن رشد کرد و ام السلاسل در آن پدیدار شد)، محله‌ای در غرب شهر بغداد امروزی و تیسفون که محل سکونت و فعالیت رهبران یهودی بود، حدوداً ۳۵ کیلومتری جنوب شرقی بغداد امروزی قرار داشت. فاصله دو نقطه تاریخی «کرخ» و «تیسفون» در آن دوران، کمتر از یک روز سفر با کاروان یا اسب محسوب می‌شد و نشان می‌دهد که کرخ و بغداد، درست در حاشیه حوزه نفوذ و فعالیت یکی از سه مرکز علمی مهم یهودیان به نام ماحوزا در حومه تیسفون قرار داشتند که محل سکونت رهبران یهودی بود.

آری کرخیه نیز همچون بهائیت توسط پول‌های یهود توسعه داده شد و در هر دوی آنها مفهوم باب به معنای راهی برای گمراه کردن مسلمانان محسوب می‌شود.

منابع:

محمدبن عمرکشی،رجال کشی؛

شیخ طوسی، کتاب الغیبة؛

عبدالکریم شهرستانی،الملل و النحل؛

فرهنگ فرق،شکور؛

مرکز مطالعات و پاسخ‌گویی به شبهات (حوزه‌های علمیه)

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله‌ی خسروپرستی و بهائیت


به نظر شما قدمت شعار ضاله‌ی«جاوید شاه» به چه دورانی می‌رسد؟

اولین انقلاب روحانی مردمی که دربرابر شعار جاوید شاهی به پا خاسته، مربوط به چه سالی است؟

انقلاب اسلامی؟ مشروطه؟ صد سال پیش یا…؟ 

یا ۱۷۸۵ سال پیش؟!

فاصله‌ی باور کردن و باور نکردنش بستگی به مطالعه این پژوهش دارد:

گفتیم و دانستیم که ادعای حلول(جاودانگی-نمردن-مانایی-حی بودن و…) یعنی شکستن عهد حی قیوم و عهدشکنی یعنی ضلالت.

و این ضلالت در طول تاریخ توسط یهودیان پشتیبانی می‌شده است.

به سراغ شاهنامه می‌روم تا فرقه‌ی ضاله‌ی یهود ساخته‌ی ″خسروپرستی″ یا ″داد″ را به شما معرفی کنم: 

چو بر تخت بنشست شاه اردشیر

بشد پیش گاهش یکی مرد پیر

یعنی وقتی اردشیر بابکان بعنوان اولین شاه ساسانی، بعد از اشکانیان، به پادشاهی رسید، یک پیرمرد که پیر خراد نام داشت وارد دربارش می‌شود و به او می‌گوید تو نمیر یا انوش هستی.

چنین داد پاسخ که ای شهریار

انوشه بُدی تا بوَد روزگار

در پهلوی کلمه‌ی نوش به معنی مرگ بود و مثلاً نوشدارو به معنی درمان مرگ بود. اما وقتی ″الف″ قبل از ″نوش″ می‌آمد معنی مخالف می‌داد.[مثل نـ در فعل].

خلاصه انوش یعنی نمیر. یعنی کسی که همیشه زنده می‌ماند.

ادامه:

تو ایمن بوی کز تو ما ایمنیم

مبادا که پیمان تو بشکنیم

در اینجا پیر خراد به شاه می‌گوید که برای ادعای جاودانگی (و ضلالت) شاه با او عهد و پیمان هم بسته. این موضوع در بهائیت هم وجود دارد یعنی اگر کسی توبه کند می‌گویند عهد شکسته! (کاربرد عهدشکنی که عهدش شکسته شود چیست؟ منفی در منفی: مثبت)

در ادامه‌ی شاهنامه، به سخنان پیر خراد دقت کنید:

بماناد این شاه تا ″جاودان″

همیشه سر و کار با موبدان

می‌بینید که او باز هم شعار ضاله‌ی «جاوید شاه» را تکرار می‌کند و توقع دارد موبدان و روحانیون زرتشتی هم در انتشار این فرقه با او همکاری کنند. نکته‌ی بعدی استفاده از کلمه‌ی ″داد″ است که به معنای ″عدل″ است.

به هیچ عنوان اتفاقی نیست اگر می‌بینید کلمه عدل در فرقه ضاله بهائیت هم مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد از جمله در انتخاب اسم″ بیت العدل″ که معبدشان در اسرائیل است.

(مرگ بر اسرائیل)

ادامه‌ی شاهنامه:

پیی برفگندی به ایران ز ″داد″

که فرزند ما باشد از ″داد″ شاد

بدین انجمن هرکه دارد نژاد

به تو شادمانند وز ″داد″ شاد

در اینجا پیر خراد، به ریشه‌ای بودن این نوع ضلالت‌ها اشاره می‌کند. او اول می‌گوید فرزندان ما از این عهدشکنی شاد می‌شوند و در ادامه می‌گوید هرکس از آن رضایت نداشته باشد نژادش مشکل دارد.

ببینید این سخنان نژادپرستانه را امروز جایی نشنیدید؟ بخصوص وقتی از اسلام دفاع می‌کنید! آیا پیروان ضلالت، جز نژادپرستی دستاویزی دارند؟

در ادامه ببینید پیر خراد به اردشیر بابکان چه گفت: 

تویی خلعت ایزدی بخت را

کلاه و کمر بستن و تخت را

در مصراع اول، (بخت را) یعنی (خوشبختانه) و عبارت ″خلعت ایزدی″ دقیقاً معادل حلول است: خلعت یعنی لباس و ایزد هم یعنی خدا. در تمام فرقه‌های ضاله که یهود ساخته، کسی که مدعی حلول است چنین ادعایی می‌کند.

حالا ببینید نظر خود فردوسی بعنوان یک مسلمان موحد درباره این اراجیف پیر خراد چه بوده:

الا ای خریدار مغز سخن

دلت برگسل زین سرای کهن

یعنی آهای کسی که مغز کلام برای تو مهمه، به این دنیا دل نبند؛

کجا چون من و چون تو بسیار دید

نخواهد همی با کسی آرمید

یعنی این دنیا امثال من و تو را خیلی دیده و برای کسی تمکین نکرده.

اگر شهریاری و گر پیشکار

تو ناپایداری و او پایدار

یعنی مقام و منصب شما هرچه باشد باید گذاشت و گذشت. منظور فردوسی از ″او″ خداست. یعنی جز خدا کسی حی نیست.

چه با رنج باشی چه با تاج و تخت

ببایدت بستن به فرجام رخت

یعنی فرقی ندارد زندگی سخت یا زندگی اشرافی داشته باشی. در هر صورت باید از این دنیا رخت رحیل بست.

بنابراین فردوسی با این ابیات کوشید جلوی بدآموزی شعار ″جاوید شاه″ را که شعار فرقه‌ی″داد″ بود بگیرد و به رعایت ″عهد حی قیوم″ متعهد بماند.

و اما بصورت خلاصه ببینیم سرنوشت فرقه″داد″ پیر خراد چه شد:

با دقت روی سکه‌های شاهان ساسانی، می‌بینیم که از اردشیر بابکان تا یزدگرد بزهگر، همگی خودشان را حلول خدا می‌نامیدند و این عبارت را روی سکه‌ی خود درج می‌کنند:«مزداپرست و خدایگون، شاهنشاه ایران و انیران، که چهر او از ایزدان است»

یهود(که از معبد سلیمان رانده شده بود و در بابل دم و دستگاه راه انداخته بود) در این ماجرا بسیار ذینفع بود. از ارسال مالیات فقرا برای آنها گرفته تا نفوذ در دربار و ایجاد روابط خانوادگی و…

موضوع آنقدر بیخ پیدا کرد که ″ایفرا هرمز″ زن یهودیه، همسر هرمز دوم و مادر شاپور دوم، با ربی یوسف و ربی اباثی مشورت‌ها داشت و حتی عادت داشت انواع خون‌ها را برای ربی ″راوا″ بفرستد تا او از آن خون‌ها استفاده کند.


شاید تصور کنید او خون گاو و گوسفند را برای راوا می‌فرستاد اما…

… اما تمام همسران و فرزندان هرمز دوم ترور و کشته شدند تا جایی که پس از مرگ هرمز، تاج‌گذاری روی شکم ایفرای حامله برگزار می‌شود! و در نهایت شاپور ذوالاکتاف از شکمش خارج می‌شود که بواسطه آن همه شکنجه و سوراخ کردن شانه اسیران به ذوالاکتاف مشهور شد. شاهی که موقع حمله به شام، غسانیان را قتل عام کرد. فردوسی درباره لشکرش گفت:

هیون برنشستند و اسبان به دست

برفتند گردان ″خسروپرست″

علاوه بر خسروپرستی، فرقه‌های ضاله‌ی مانویت و مزدکیت هم در همین دوره‌ی ساسانی پدید آمدند. اما نه چندان امن! یهودیان می‌دیدند که اگر سفارشهای امثال ایفرا نباشد، کرتیر روحانی آنها را نیز مانند مانی نابود می‌کند. لذا در دوران یزدگرد بزهگر(الأثیم) حاخام اعظم راس جالوت بابل دست به کار شد و دخترش ″شوشان دخت″ را به ازدواج یزدگرد درآورد.

در تلمود بابلی آمده است که خاخام‌های ″آمیمار″، ″رو آشی″ و ″مر زترا″ در دربار یزدگرد بزهکار قدرت داشتند. همچنین خاخام ″هنا بن ناتان″ نیز روابط خوبی با همین یزدگرد اول داشت تا آنجا که شاه حتی یکبار به صورت شخصی کمربند او را محکم کرد!

طبق بعضی اسناد حتی مقبره استر (همدان)، در واقع مقبره شوشاندخت، همسر یهودی یزدگرد اول است.

از طرفی دیگر، او فرزندش بهرام را به یمن فرستاد چون بقیه‌ی فرزندان و اعضای خانواده‌اش توسط رفقای یهودی‌اش در حال انقراض بودند. نهایتاً خود یزدگرد بزهکار هم با جفتک یک اسب سفید مُرد.

در این هنگام، مردم که از این جاوید شاهی خسته شده بودند قیام کردند و تصمیم گرفتند به جای پادشاهی، انتخابات و آزمون برگزار کنند.

اما در نهایت بهرام گور از یمن برگشت و با برگزاری چند آزمون (= و تبانی) جانشین پدرش شد. 

او هم در ابتدا قصد آزار و اذیت داشت اما یک اتفاق خوب موجب تغییر شد: مسیحیان ایران شورای«داد یشوع» را تشکیل دادند. با توجه به اینکه یشوع قرائت دیگری از نام یوشع است و یوشع بن نون (علیه السلام) نماد مبارزه با فرقه ضاله است، حالا دیگر کلمه‌ی″داد″ نمی‌توانست اسباب سواستفاده یهود باشد. بهرام گور قول داد دیگر از شعار «جاوید شاه» استفاده نکند و روی سکه‌های ساسانی هم دیگر عبارت حلولیه درج نشد.

(هرچند بازهم در سکه علامت خورشید و ماه روی سرش بود و بعنوان برادر آنها تبلیغ می‌شد. در ادامه، تا ابطال کامل ضلالت ساسانیان، بخصوص خسروپرویز که خسروپرستی را ترویج کرد، نیاز بود که اسلام وارد ایران شود و الحمدلله شد.)

نکته‌ی آخر: بهرام گور شکارچی گورخر بود اما مهمتر از این، ترک ادعای حلول و نامیرایی‌اش به همت قیام مردم، بیداری موبد و از همه مهمتر «شورای داد یشوع» بود.

به قول خیام:

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟!

منابع:

حجه التفاسیر و بلاغ الاکسیر: یا من لا یحضره المفسر و التفسیر، عبدالحجه بلاغی؛

شاهنامه فردوسی؛

مشاهیر ایران و جهان، واحد تحقیقات؛

تاریخ کلیسای قدیم در مملکت ایران، میلر؛ 

علل انحطاط مسیحیت در مشرق زمین، کریستین سن؛

ایران در زمان ساسانیان، کریستین سن؛

وبلاگ ایران دفینه؛ حسین همتی.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت گمراهی و ضلالت اصحاب رس و بهائیت


در قرآن مجید، اهمیت عبرت از اصحاب رس، در دو سوره فرقان و ق ذکر شده است

امام رضا(علیه السلام) از امام حسین (علیه السلام) روایت می‌کند: سه روز قبل از شهادت پدرم، مردی از اشراف «تمیم» بنام عمرو نزد او آمد و گفت: «پیرامون اصحاب رَسّ و زمان و مکان زندگیشان و نیز پادشاه و پیامبری که هم عصر با آنان بود مرا با خبر سازید و بفرمایید که آیا آنان به عذاب الهی مبتلا گشتند یا خیر؟»

آنگاه پدرم فرمودند: «هیچ کس به مانند من بر تفسیر قرآن اشراف ندارد و بدان این ماجرا را هرکس نقل نماید، به روایت و سند من خواهد بود، شما بزودی بر فقدان من پشیمان خواهید شد، چرا که در سینه‌ام دریایی از دانش و معرفت آرمیده است، امّا ای برادر تمیمی اینک گوش سپار به ماجرای آنها…

در این بخش از مطلبم، چون می‌ترسم خود حدیث را تغییر داده باشم مضمون و محتوای آن را خدمت شما بیان می‌کنم:

اصحاب رَسّ، وارثان نمرود بودند. چه در منصب و چه در منسب. یعنی پادشاه آنها از نوادگان نمرود بود و همگی آنها درخت صنوبری را می‌پرستیدند که نام «درخت شاه» را روی آن گذاشته بودند. نمرود اولین کسی بود که تاج روی سرش گذاشت و گفت شاه است.

این قوم از بذر همین درخت در یازده شهر دیگر، کاشته بودند و نامهای شهرهای دوازده گانه آنها با اقتباس از ماه‌های سال، عبارت بود از: آبان، آذر، دی، بهمن، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور.( نکته: ترتیب مرداد و تیر و همچنین مهر و شهریور نزد اصحاب رس پس و پیش بود.)

پس با بازیچه قراردادن ماه‌های سال وارد مرحله‌ی عهدشکنی شدند. دقیقاً مثل بهائیت که ۱۹ نفر را حی نامیدند و تعداد ماه‌های سال را به ۱۹ ماه تقسیم کردند. با این تفاوت که اصحاب رس چشمه‌ی دوشاب یا روشناب را حی می‌نامیدند اما بهائی‌ها حروف حی را به ۱۹ معتاد و ۱۹ ماه تقسیم کردند(که احمقانه‌تر است).

بزرگترین شهر اصحاب رس، اسفندار نام داشت که پادشاه آن از نوادگان نمرود بود. همان نمرود ظالم که در زمان حضرت ابراهیم (علیه السّلام) استبداد داشت و برج بابل را بعنوان نماد بعل پرستی بنا کرده بود.

اما این تنها سرنخی نیست که آنها را به بابل پیوند می‌زند، بلکه طبق برخی اسناد آنها معاصر با گودرز دوم نیز بودند(پادشاهی اشکانی و خودخداپندار که با یهودیان راس جالوت در بابل سر و سری داشت.)

خلاصه اصحاب رس به شهر اسفندار مى‌آمدند تا صنوبر اعظم را بعنوان خدا و چشمه‌ی دوشاب را بعنوان آب حیات بپرستند.

در آن مراسم جاهلی، پردۀ بلندی از دیبا را که انواع صورتها روی آن دوخته شده بود روی شاخه‌هایش مى زدند و در آن پرده دوازده چاک تعبیه کرده بودند(که هر چاک مخصوص اهالی یک شهر بود)و بعد به آن صنوبر سجده مى کردند، آن قوم جاهل، آن درخت‌های صنوبر را از خدایان خود می‌دانستند، نوشیدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حتی بر حیوانات زبان بسته هم حرام کرده بودند. هرکس از آن آب می‌نوشید به قتل می‌رساندند و می‌گفتند «آب حیات فقط مخصوص صنوبر اعظم است!»

آنها در هر ماه از سال، یک روز را به عنوان عید می‌دانستند در آن روز به نوبت، کنار یکی از آن درختان دوازده گانه می‌آمدند و(احتمالاً کودکی را) پای آن قربانی می‌نمودند و جشن بزرگی می‌گرفتند و آتش روشن می‌کردند. 

سپس پرنده‌ی عنقا آن قربانی را می‌گرفت و می‌خورد. عنقا یک پرنده شیطانی بود.

[= در صفحه ۲۱۰ از جلد ۵ کتاب حیات القلوب علامه مجلسی خواندم: اولین پرنده‌ای که منکر ولایت امیرالمومنین (علیه السلام)شد عنقا بود.]

خلاصه اصحاب رس قربانیها را براى آن درخت مى آوردند و شیطان نیز در این موقع به کمک آن مشنگ‌ها می‌آمد و ساقه و برگ درخت را کمی حرکت می‌داد و صدایی شبیه صدای ناله‌ی گربه یا کودک به گوششان می‌رسید که می‌گفت: «پرستندگان من! از شما راضی هستم!»

[یعنی آدم سه و نیم نصفه شب جن‌گیر ببینه شرف داره تا این صدا به گوشش بیاد!]

اما اصحاب رس بدتر خوشحال می‌شدند و رقص و ساز و آواز راه می‌انداختند و با شراب خواری و فساد مراحل انحطاط اخلاقی را تا قهقرا طی می‌کردند.

اصحاب رس علاوه بر این عقاید خوفناک، در رفتار و کردار نیز فاسد و فاجر بودند، به طوری که مردها به سمت مردها و زن‌ها به سمت زن‌ها انحراف اخلاقی داشتند و دختران باکره را تا سی‌سالگی می‌پرستیدند و سپس می‌کشتند.

چون کفر و شرکشان بیخ پیدا کرد، حق تعالى پیغمبرى از بنى اسرائیل را مبعوث کرد تا آنها را به سوى معرفت خدا و عبادت او دعوت کند. نام این پیامبر و شهید بزرگوار حنظله بن صفوان(علیه السلام) بود که به حنظله صادق معروف است. او که به پیامبری حضرت عیسی (علیه السلام) اعتقاد داشت، به مردم می‌گفت:« دنبال این صداها نروید، این‌ها اصوات شیطانی هستند، دست از گناه بردارید از سرنوشت قوم لوط عبرت بگیرید، شرم کنید از اینکه قربانی بدهید برای درختی که نفع و ضرری ندارد. گناهان نمرود را تکرار نکنید.


آیا فراموش کردید برای بت فرزندان خود را قربانی می‌دادید؟ اما وقتی حضرت ابراهیم (علیه السلام) خواست حقانیت خدای خود را ثابت کند خداوند هنگام قربانی اسماعیل گفت به جای او یک گوسفند را قربانی کن؟ خدای ارحم الراحمین را به چه چیزی عوض می‌کنید؟ درخت؟! حی و زنده و جاویدان فقط خداست. عهد او را نشکنید. از شیطان پیروی نکنید او برای شما دشمنی آشکار است و فریب آن کسانی که با ثروت خود شما را در منجلاب ضلالت غرق کردند نخورید.»

حنظله‌ی صادق، شبی دست به آسمان بلند کرد و دعا کرد تا عنقا منقرض شود بلکه دیگر اصحاب رس برای شیطان قربانی نکنند.

خدای متعال دعای او را مستجاب فرمود و عنقا با صاعقه‌ای نابود شد. اما جهالت اصحاب رس متاسفانه امتداد داشت.

حضرت حنظله (علیه السلام) آنها را دعوت کرد تا بابت نابودی عنقا قدردان خدای متعال باشند و نظام خانواده را با رفتارهای انحرافی دچار خدشه نکنند. اما وقتی دید که آنها از خواب سنگین ضلالتشان بیدار نمى‌شوند، به درگاه خدا مناجات کرد و گفت: «پروردگارا! این بندگان تو به غیر از تکذیب من و کافر شدن به تو، انتخاب دیگری ندارند و درختى را مى‌پرستند که هیچ نفعى و ضررى از آن نمى‌یابند، پس همۀ درختانی را که مى پرستند خشک کن و قدرت و سلطنت خود را به ایشان نشان بده باشد که عبرت گیرند و هدایت شوند. الهی آمین.»

صبح، وقتی که اصحاب رس بیدار شدند دیدند که درختان شیطانی خشک شده‌اند. آنها با دیدن حقیقت زوال‌پذیری آن مظهر شرک، اول ماتشان برد اما بعد کلی داد و بیداد کردند و از خودشان داستان درآوردند.

یک عدّه می‌گفتند:«این کار همین مردی است که ادّعای پیامبری می‌کند که با سحر و جادوی خود، موجب خشک شدن درختان شده!»

بعضی دیگر می‌گفتند:«خدایان ما عمداً به این صورت درآمده‌اند تا معلوم شود چقدر نسبت به این پیامبر، خشمگین شدند و…» 

حنظله‌ی صادق (علیه السلام) گفت:«این نشانه‌ای از قدرت خداست. باید ایمان بیاورید حجت بر شما تمام شده. دست از شرک و گناه بردارید و چارچوب خانواده را به انحراف نکشید.»

اما آن ملعون‌ها چاهی کندند و قسمت تَهِ چاه را تنگ تر کرده، لوله‌ای از مس گذاشتند، سپس آن پیامبر خدا را دستگیر کرده، در میان چاه انداختند و گفتند:« تا وقتی به این درخت ایمان نیاوری تو را خارج نمی‌کنیم.» سپس سر آن چاه را به سنگ بزرگی پوشاندند. صدای مناجات حضرت حنظله (علیه السلام) یکسره از چاه به گوش می‌رسید.

اصحاب رس، وقتی کنار چاه می‌آمدند تا شاهد تسلیم شدن او باشند، جز صدای راز و نیاز او با خدا چیزی نمی‌شنیدند.

حنظله صادق اشکش همچون چشمه‌ی روشنایی روان بود. او غریبانه می‌گریست که ندای حقانیتش بر آن سنگدلان موثر نیفتاده است.

اشک‌های حنظله‌ی عزیز برای تنها در چاه ماندنش نبود؛ چراکه او تمام مدتی که در بعثت بود، تنها و غریب و مورد طعنه مشرکین بود. آن حنظله‌ی صادق، تا آخرین ثانیه از زندگی خودش دوست داشت مردم به راه راست هدایت شوند و دست از گناه بردارند اما اصحاب رس نه تنها دلشان برای او که خیرخواهشان بود، نسوخت، بلکه منتظر شده بودند تا شیطان باز صدایی مخوف از درخت دربیاورد و خشنودی خود را از این جنایات اعلام کند!

حیف و صد حیف که آن پیامبر خدا در میان چشمه و چاه تنگ، با چشمانی اشکبار غریبانه و بسیار مظلومانه به شهادت رسید. 

... و اما وقتی که همه‌ی اصحاب رس برای برگزاری جشن ماهیانه در کنار درخت شیطانی صنوبر جمع شده بودند، خدای تعالی به جبرئیل (علیه السلام) وحی فرستاد: «این‌ها را بنگر! حلم و بردباری من آنها را مغرور کرده و گمان می‌برند با کشتن رسول من و شرک به من، از خشم و عذاب من در امان خواهند ماند، از آنها انتقامی سخت خواهم گرفت تا باعث عبرت عالمیان گردد». 

پس بلافاصله طوفانی شدید به رنگ سرخ شروع به وزیدن کرد و مشرکان که حالا دیگر فرصتی هم برای فرار نداشتند با چشمان خود می‌دیدند که زیر پاهای گناه‌آلودشان، زمین هر لحظه گرم و گرمتر می‌شود و به شدت می‌لرزد؛ پس سرتاسر زمین همچون سنگی داغ و گداخته برافروخت و همزمان از آسمان ابری سیاه به زیر آمد تا صاعقه‌هایی از جنس آتش را مثل شمشیرهای درخشان بر زمین بکوبد و اصحاب رس را که همچون مسِ گداخته ذوب می‌شدند کاملاً نابود کند.

باشد که عبرتی برای پیروان فرقه‌های ضاله ناقض عهد حی قیوم باشد مخصوصاً بهائیت که از همه بدتر است.

منابع:

قرآن مجید، فرقان/ ۳۸ – ق/ ۱۲. 

حیوه القلوب، ج ۱، ص ۳۷۳؛

عیون اخبار الرّضا، ج ۱، ص ۲۰۷؛

المیزان، ج ۱۵، ص ۲۳۷؛

علل الشّرایع، ص ۴۰؛

بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۱۲.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━


شباهت فرقه‌های ضاله بارکوخبا و بهائیت

فکر می‌کردم اولین فرقه‌ی ضاله بعد از میلاد مانویت باشد؛ اما نه!

فرقه‌ای که ریشه‌ی مانویت بوده از خودش قدیمی‌تر است. وقتی که هنوز صد سال هم از غیبت حضرت عیسی (علیه السلام) نگذشته بود، حاخام عقیبای یهودی در فلسطین فرقه‌ای ضاله ساخت و مدعی شد شمعون بارکوخبا مسیح است.

یهودیان بسیاری با سرعت و هماهنگی به او گرویدند و در انتشار این دروغ دست به جیب شدند. همچنین مسیحیان بسیاری به دلیل اینکه قبول نمی‌کردند او مسیح است و حاضر نبودند عیسی مسیح (علیه السلام)را انکار کنند توسط آنها به شهادت می‌رسیدند.

شمعون بارکوخبا، در کمال پررویی همزمان با اینکه ادعا می‌کرد منجی آخرالزمان است، اینچنین دعا می‌کرد:«ای خدای جهانیان! من به یاری تو هیچ احتیاجی ندارم! فقط منو لو نده!»

و اما گوشه‌ای از نیرنگ‌هایی که او توقع داشت لو نرود چه بود؟

او تقویم را تغییر داد و مناسبات مذهبی را جابجا کرد. سپس از حامیانش خواست که بعنوان نوعی قربانی، سرانگشتان خود را قطع کنند و به او بدهند. شورش آنها بر ضد مسیحیت بالا گرفت تا بدانجا که قلعه‌ای در بتار ساخت که از اطراف محاصره بود جز درب جنوبی که جلوی آن خندقی کنده بودند(خیلی شبیه قلعه خیبر بود)

ژوستین شهید، که معاصر بارکوخبا بود می‌گفت:«او از نام خود که به معنای «پسر ستاره» بود، برای مشروعیت‌بخشی به ادعاهایش سوءاستفاده می‌کرد و در جنگ اخیر، بارکوخبا، رهبر شورش یهودیان، دستور داد که مسیحیان را به عذاب‌های وحشتناک بکشانند، مگر اینکه عیسی مسیح را انکار کنند و به او کفر گویند.»

یکی دیگر از جرائمی که جوخه‌های بارکوخبا مرتکب شدند از ریشه در آوردن جنگل درختان ارز (صنوبر لبنان) بود. باید دانست معبد حضرت سلیمان (علیه السلام) در قدس از چوب همین درختان ساخته شده بود و علاوه بر آن، کلیسای میلاد مسیح در بیت لحم، محل عروج حضرت عیسی (علیه السلام) در قدس، و همچنین محراب و اثاثیه و حتی صندلی حضرت عیسی (علیه السلام) که در شهر قُدس روی آن می‌نشست از چوب ارز صنوبر لبنان ساخته شده بود. این همان درختی است که روی پرچم لبنان نقش بسته و نمادی از مقاومت است. درختان کمی از این توحش بارکوخبایی‌ها جان به در بردند.

با این حال بعضی از کسانی که فریب خورده و دست از مبارزه با او برداشتند؛ می‌پرسیدند: « اگر بارکوخبا مسیحا است چرا انقدر دچار عذاب می‌شویم؟»

یهود جواب می‌داد :«این‌ها جزو علائم ظهور مسیح هستند!»

آن هم چه علائمی! از شیوع طاعون بگیرید تا قحطی و خشکسالی و… بلاهایی بود که گریبانگیر پیروان او شده بود.

خلاصه از لعنت و نکبت این فرقه‌ی ضاله شهر یهودیه تا سه سال غصب شد. تا اینکه سنگ‌ها از منجنیق‌ها به حرکت درآمدند و بر خلاف ادعای اسرائیلیات، بارکوخبا هرگز نتوانست آن سنگ‌ها را با زانوانش شوت کند و از خود دور کند. روزی که جنازه بارکوخبا را برای هادریان امپراتوری روم آوردند، ماری دور آن پیچیده شده بود. امپراتور هادریان گفت:« این یک پیام آسمانی است به راستی چه کسی جز خدا او را نابود کرده است؟»

بعد از شکست بارکوخبا، یهودیان از حضور در اورشلیم (قدس) منع شدند و نام آنجا به «ایلیا کاپیتال» تغییر یافت.

یهودیان بار و بندیل را بستند و دیدند فلسطین دیگر جای آنها نیست پس به بابل رفتند و به دربار اشکانیان نفوذ کردند و از این طریق توانستند بستر را برای فرقه ضاله مانی عهدشکن که ادعا می‌کرد مسیح آخرالزمان است و انجیل زنده آورده فراهم کنند.

چه ربطی به بهائیت دارند؟ ربط مستقیم: دقت کنید زمانی که یهودیان علیمحمد شیرازی و حسینعلی نوری را فرستادند تا فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیت را تشکیل دهند و جنازه‌ی باب بهائیت را از تبریز به عکای فلسطین انتقال داده، آن را اشغال کردند؛ ساموئل مایر ( نویسندهٔ آلمانی-یهودی و از اولین ترویج کنندگان فساد همجنس‌بازی)، رمان تاریخی «شمعون بارکوخبا، پادشاه مسیحا» را نوشت. در داستان او بارکوخبا(نماد بهائیت) با دستان خالی وارد میدان روم می‌شود، شیر یهودیه را رام می‌کند و بر پشت آن سوار شده و به پادشاهی(غصب) می‌رسد.

جیمزهاکس، قاموس کتاب مقدس؛

محمد بهشتی، ادیان و مهدویت؛

راب ا کهن، گنجینه ای از تلمود؛

محمدمهدی کریمی نیا،مقاله انتظار موعود در آیین یهود؛

جولیوس کرینستون،انتظار مسیحا در آیین یهود؛

دفاعیه اول، بخش ۳۱؛

بیعة الخواتم؛

حلة والملک.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله بکتاشیه و بهائیت


راستی چرا فرقه‌های بکتاشیه و بهائیت، روز عاشورا شادی می‌کنند؟!

بیائید اول یقه‌ی بکتاشیه را بگیریم: این فرقه در آلبانى و مرکزش آقچه حصار است. آنها پیرو بکتاش هستند که موقع حکومت تیمور لنگ مشغول حلال کردن حرام خدا و حلال کردن حرامش شد. شرب خمر به نظر آنها حرام نیست و زنانشان حجاب ندارند و عبادات اسلامی را که نماز و روزه و حج و زکات باشد به جاى نمى آورند. 

آنها عقاید حلولیه را وامدار فرقه‌ی ضاله‌ی حروفیه هستند. اوضاع وخیم‌تر از این حرف‌هاست. آنها کتاب ضاله «جاویدان نامه» را از کتب مقدس مى شمارند و به ترکى «فرشته اوقلى» مى‌نامند. یعنی بعد از اعدام فضل اللّه استرآبادى(موسس حرفیه)، یکى از همان زنادقه با هویتی نامعلوم که خود را ملقب به «على الا على» کرده بود به خانقاه بکتاشی آناتولى گریخت و «جاویدان نامه» را برای شکستن عهد حی قیوم به آنها یاد داد و در ادامه هم کتاب «مفتاح‌الحیات» را بعنوان کمک آموزشی برای عمیق‌تر شدن گمراهی بکتاشیه نوشت. بعدش هم حروفیان برای فرار از مجازات، خود را بکتاشی معرفی کردند.

بکتاشی‌ها در گردن خود تسلیمتاش (سنگ تسلیم) را بصورت گردنبندى می‌آویزند تا بر ضد مفهوم جهاد تبلیغ کنند. آنها بعد از اینکه قوز بالا قوز شدند و در دربار و «ارتش ینی‌چری بکتاشی» نفوذ کردند، یک یهودی را که "بازرگان باشی" (Bezirgan Bashi) نام داشت، بعنوان نمایندهٔ خود معرفی کرده و به او قدرت بسیار بالایی دادند. این یهودی هم مانند دیگر یهودیان برای ترویج ضلالت حسابی دست به جیب بود.

کلام خدا را به یاد دارید؟ 

﷽

أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یَشْتَرُونَ الضَّلَالَةَ وَیُرِیدُونَ أَن تَضِلُّوا السَّبِیلَ (۴۴-۴)

سالهای۱۶۴۲ یهودیان با «ارتش ینی‌چری بکتاشی» نشست و برخاست می‌کنند و حتی در "شرب خمر و فساد" با آنها برادر شدند.

آنها در تکیه حیدرلیک (Hıdırlık Tekkesi) به "حضرت خضر" اهانت می‌کردند حتی یهودا لوی تووا (درویش افندی) جسورانه و بی‌پروا در اشعار خود سروده بود «محدودیت‌های جنسی منسوخ شده!»

کثافت‌بازی یهود و اذنابش تا آنجا پیش رفت که صدای شکایت مردم بابت گناهان و فساد در تکایای بکتاشیه بلند شد. محمودپاشا، این تکیه‌ها و مراکز بکتاشیه را در ادرنه بسته و اموالشان مصادره کرد و سپس تصمیم گرفت تا ارتش ینی‌چری را منحل کند، آنها که ظاهراً مسلمان بودند همه با لباس مبدل به خانه‌های یهودیان پناه بردند و تا حدی توانستند رد گم کنند البته تا حدی! چون محمود پاشا هم توانست بعضی از اعضای حروفیه را دستگیر و دادگاهی و حوالی مصلای شهر اعدام کند و بسوزاند.

این مبارزه علیه فرقه‌ی ضاله، اگر‌چه آخرش نقطه نگذاشت ولی همچون ویرگول در تداوم ضلالت کمی مکث ایجاد کرد. تا اینکه حدود بیست یا سی سال بعد یهود فرقه شبتای زوی را رو کرد.

شبتای زوی ادعای حلول کرد و ناتان غزاوی نیز در فلسطین، خود را پیامبر او نامید و انقدر درباره ظهور مسیح تبلیغ کردند که مردم اروپا خانه و زندگی خود را می‌فروختند و می‌آمدند تا شبتای را زیارت کنند.

عهدشکنی تکرار شد: باید دانست که در بکتاشیه، طالب، در مراسمی نمادین می‌میرد و از نو زنده می‌شود و از همان ابتدا ادعای حی بودن می‌کند. بر همین مبنا - زمستان سال 1673، شابتای زوی به آلبانی آمد و با شعار باز احیا شدن نقاب اسلامی بر چهره زد و به پیروانش نوشت: «تا جایی که ریشه (فرقه ضاله) در دلتان باقی بماند، شاخه‌های آن (اسلام) را قطع کنید».

کلی یهودی با خوشحالی خود را بعنوان مسلمان جا زدند به زیارتش رفتند. دونمه‌ها همین‌ها هستند و دست کم ۲۰۰ خانوار یهودی فقط از ادرنه این کار را کردند. خودتان حساب بقیه شهرها را بکنید!

خلاصه شبتای زوی یهودی هم در تابستان 1676 به درک واصل شد و جنازه‌اش در زیرزمین یک تکیه بکتاشیه در آلبانی دفن شد. ورودی این تکیه، دو ستاره داوود (ستاره شش‌پر) که علاوه بر نماد یهود نماد شکسته شدن عهد نیز هست حک شد.

و اما تجزیه!بکتاشی‌ها با شعار ملی‌گرایی آلبانیایی در تجزیه‌ی آلبانی از عثمانی نقشی کلیدی داشتند و با شورش «رینیندجا» (Rilindja)مرز آلبانی را جدا کردند. آنها امروز هم به دنبال از بین بردن مرزهای آلبانی بوده و در صدد ایجاد ″واتیکان بکتاشیه″ هستند: کشوری جدا تیرانا و کثافت‌خانه‌ای که در آن پوشش و شرب خمر و انواع فساد و فحشای دیگری آزاد باشد!

رابطهٔ بکتاشیه با اسرائیل، بسیار گرم و صمیمی است.

رهبران بکتاشیه و مقامات اسرائیلی مرتب با یکدیگر دیدار می‌کنند و «بابا موندی» (رهبر عالی بکتاشیه) به صراحت خود را «برادر مردم اسرائیل» معرفی می‌کند.


عجیب‌تر اینکه وقتی سال ۲۰۱۹ در آلبانی زلزله‌ای اتفاق افتاد خاخام ارشد اسرائیل همراه با گروهی از کارشناسان و نظامیان اسرائیلی سر به سینه زنان به طرف معبد بکتاشیه در آلبانی شتافتند تا مبادا برایش اتفاقی افتاده باشد.

آش تا جایی شور شده که تابستان۲۰۲۴ معترضان به ایجاد «دولت بکتاشیه» در تیرانا، شعار می‌دادند: «بابا موندی مهره‌ی اسرائیلی» و «معبد بکتاشیه هتل نظامیان اسرائیلی».

و همچنین در پاییز ۲۰۲۵، پس از ریخته شدن خون ده‌ها هزار مسلمان طوفان الأقصی، مقامات ارشد وزارت خارجه اسرائیل به دست‌بوسی بابا موندی در مقر جهانی بکتاشیه در تیرانای آلبانی رفتند و گلاس شراب به یکدیگر زدند و بر همکاری مشترک (برای مظلوم کردن اسلام) تأکید کردند.

حالا یقه‌ی بهائیت را می گیریم و می‌دانیم چرا ادعای حلول کردند و چرا معتاد‌های اعظم بهائیت از راه ادرنه وارد فلسطین اشغالی شدند و چرا یهود برای رواج ضلالتشان این‌همه هزینه می‌کند و…

راستی چرا فرقه‌های بکتاشیه و بهائیت، روز عاشورا شاد می‌پوشند…

چون امام حسین و یارانش(علیهم‌السلام) نماد عهد حی قیوم بودند، عهدی به یادگار از حضرت سلیمان(علیه السلام) که توسط فرقه‌های ضاله یهود شکسته شد:

برادر جان! سلیمان زمانه‌ای،

چرا انگشت و انگشتر نداری؟

منابع:

رفعت، احمد، لغات تاریخیه و جغرافیه، ج ۳، 

سامى، شمس الدین، قاموس الأعلام، ج ۲،

دایرة المعارف اسلامیه، ج ۴، بکتاشیه.

براون، ادوارد ،تاریخ ادبی ایران»، ج۳: از سعدی تا جامی،

تربیت،محمدعلی،دانشمندان آذربایجان،

طاشکوپری‌زاده، احمد بن مصطفی ، الشقائق النعمانیة فی علماءالدولة العثمانیة،

https://www.newarab.com/news/leader-planned-albanian-muslim-mini-state-supports-israel

https://www.britannica.com/

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله ریشیه، نوربخشیه و بهائیت


علاءالدوله سمنانى یکی از درباریان ارغون بود. همان ارغون مغول که به تشویق سعدالدوله مردخای یهودی ادعای پیامبری کرد و به جنگ اسلام و مسلمین آمد و یهودیان را در عراق جمع کرد تا در خانه‌ی خدا بت بگذارند و ارغون پرستی را شایع کنند. 

عموی علاء الدوله وزیر ارغون بود و پدرش حاکم عراق عجم (اراک) بود.

علاالدوله با سعدالدوله یهودی ارتباط گرفته و ذکرهای او را تکرار می‌کرد. با شروع اغتشاشات یهود، او هم به بغداد رفت و دست به کار شد. پس از اینکه ارغون نتوانست خانه‌ی خدا را از بت‌های خودش پر کند و همراه با سعدالدوله نابود شد، این علاءالدوله بود که شاگردی جدید را برای آینده‌ای تاریک تعلیم داد و او را عازم هند کرد. نام این شاگرد سید علی همدانی بود. تقدسی که به سید علی همدانی می‌دادند بسیار افتضاح و باورنکردنی بود. وقاحت تا آنجا بود که به او علی ثانی می‌گفتند (نعوذ بالله تا حضرت علی-علیه السلام-او را تقدس می‌دادند) و مرتب می‌گفتند در خواب دیدیم او خدا و پیغمبر را دیده و چنین است و چنان است! مثلاً از فردی که معلوم نیست اسمش شیخ سعید بوده یا ابوسعید حبشى، نقل شده که درخواب رسول اکرم(ﷺ)را دیده و به همین بهانه به علی همدانی لقب حضرت على ثانى دادند!

مردم گمراه هم باور می‌کردند، نه نشانی نه قرینه‌ای نه رمزی، هیچی.

یهود هم که فرصت طلب، رفتند حدیث صادقه بودن خواب دیدن پیامبر (ﷺ) را بهانه کرد به خیالشان که دیدن یا ندیدن خواب قابل استناد نیست!

البته که دیدن خواب پیامبر (ﷺ) از سوی خدا رمز و کد دارد. برای مثال، خود بنده‌ی حقیر، بعد از سفر کربلا، هنگام قرائت زیارت عاشورا، همچنان که تسبیح می‌زدم، خوابم برد. در خواب، پیامبر مقدس اسلام (ﷺ)را دیدم که با لحنی مهربان به اهل بیت (علیهم السلام) و نوری که به آنها می‌تابید اشاره فرمودند و مرا خطاب نمودند:« منتظرتیم‌ها... بگو السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین) 

از خواب بیدار شدم و اشک ریختم و تسبیح را ادامه دادم درحالیکه نمی‌دانستم چرا پیامبر(ﷺ) هنگام قرائت زیارت عاشورا به اهل کساء اشاره فرمودند… تا اینکه چند سال بعد متوجه این بخش از زیارت عاشورا شدم:« انی اتقرب الی الله و الی رسوله و الی امیرالمومنین و الی فاطمة و الی الحسن و الیک…)

بنابراین درست است که خواب پیامبر (ﷺ) رویای صادقه است اما هر ادعایی درباره دیدن آن حضرت قابل باور نیست باید کد و رمز بعدش را از مدعی بپرسید. و این امر مستقیم در دست خداست. مقایسه کنید با رویای ابوسعید حبشی که حتی هویتش خواب و خیالی بیش نیست و در دنیای واقعی اصلاً چنین شخصیتی وجود نداشته چه برسد به این که بخواهد خواب ببیند و به امثال علی همدانی لقب حضرت على ثانی بدهد!

کاش مردم پیش از باور هر چیزی از مدعیان رمز و کُد آن ادعا را می‌خواستند.

و اما تورات؛ در سفر هوشع (علیه السلام) خواندیم که همسرش جومر زنی فاسد بود. جومر بصورت استعاری زن نماد حدود و زمین نیز بوده است. یهود برای عهدشکنی و ترویج حلول از این بخش تورات سواستفاده می‌کند.

این علی همدانی، بعنوان تربیت یافته دستگاه ارغون، وقتیکه به هند رفت ماجرایی با یک زن برهنه داشت. لالا شواری یا لاله دد، نام زنی است که حوالی ۲۵ سالگی از خانه‌ی همسرش فرار کرد و فساد در پیش گرفت. او در ادامه با علی همدانی آشنا شد و گفت فقط او مرد است‌ و از او فرار کرد توی تنور نانوایی پرید! علی همدانی هم او را بغل کرد از تنور بیرون آورد و به او پیراهنی زرد پوشاند!

حتی کسی نپرسید یارو در همان لحظه لباس زنانه از کجا آورد! تعطیل و راحت! در هر صورت از این دیدار به بعد بود که لالا شواری ادعا کرد خدا در او حلول کرده و عهد شکنی کرد. 

بعد از به دنیا آمدن محصول مشترک آنها یعنی نورالدین، فرقه‌ی ریشیه به وجود می‌آید که احکام اسلامی را با شیوا پرستی به انحراف کشانده و به جانشین خود خرقه پوشانده و خوردن گوشت و تشکیل خانواده را حرام اعلام کردند، اینچنین حرام خدا توسط آنان حلال و حلالش حرام شد.

در ادامه توجه کنید: وقتی علی همدانی مُرد جسدش را در ختلان دفن کردند و تیمور لنگ (که این همه مسلمان کشته بود و برج‌های بلندی از سرهای بریده مسلمانان ساخته بود، و به صلیبیون در غصب فلسطین کمک رسانده بود و ظهورش را یهودیان پیشگویی می‌کردند)؛ برای علی همدانی حرم و بارگاه بزرگ و مجللی ساخت! چرا؟ پاسخ واضح است.

در ادامه، خرقه‌ی علی همدانی به دامادش اسحاق ختلانی رسید. و این اسحاق هم چند سال بعدش خرقه را به شاگردش محمد داده، و به او لقب نوربخش می‌دهد و به او القای مهدویت و مظهر خدایی می‌کند! به همین کشکی. از این هم کشک‌تر! در متنی که بدست خود محمد نوربخش نوشته شده او ادعا کرد در همه عالم جز کسی که این متن را نوشته اینچنین مظهر نشده!


خلاصه بعد از این ادعای وحشتناک نوربخش، خواجه اسحاق ختّلانی او را ترغیب کرد که علیه سلطان وقت، شاهرخ میرزا، شورش کند. آنها درصدد براندازی حکومت و تشکیل حکومت جدید و غصب بودند. ختلانی به همراه نوربخش و بعضی از مریدانش به منطقه کوهستانی و صعب العبور کوه تیری، نزدیک ختّلان، رفتند و خروج خود را رسمآ اعلام کردند. اما اسحاق ختلانی و یارانش خیلی سریع توسط شاهرخ میرزا (موسس مسجد گوهرشاد) دستگیر و اعدام شدند.

بشنوید از میر سید شمس الدین عراقی، بعنوان یک شیعه کاسه و کوزه ضلالت را به خوبی شکست. او وارد کشمیر شد و هم جهاد کرد هم امر به معروف کرد هم بت‌های ریشیه را شکست… شبی که او و یارانش بت ها را شکستند ناله‌ی شیطان را به وضوح می‌شنیدند.

دشمنان خدا به خیال خام اینکه می‌توانند صدای حق را خاموش کنند میر شمس الدین عراقی را همراه با فرزندش سید دانیال، مظلومانه به شهادت رساندند اما راه او تا نابودی کامل ضلالت ادامه خواهد یافت.

جالب است بدانید آقا محمد سعید اشرف که به هند مهاجرت کرده و خواهرزاده علامه مجلسی بوده در وصف شهادت میر شمس الدین و سید دانیال مرثیه سروده است.

حالا که اسم علامه مجلسی آمد حیف است این نکته از قلم بیفتد: در تاریخ ریشه‌ی این فرقه‌ها از معروفیه آمده که لقبش ام السلاسل یا مادر فرقه‌ها بود و توسط معروف بن فیروزان، اهل محله‌ی یهودیه کرخ، ایجاد شده بود. او خود را دربان حضرت رضا (علیه السلام) می‌نامید اما علاّمۀ مجلسى شدیداً و صحیحاً آن را تکذیب کرد.

حالا که دقت می‌کنم این دربان بودن هم بازی با کلمه‌ی باب است.

مشاهده می‌فرمایید اینکه یهود دست به ایجاد امثال بهائیت زده یک ضلالت پرتکرار و در جهت سواستفاده از سفر هوشع(علیه السلام) است.

در سال ۱۸۷۶ به جای سید علی همدانی، این جنازه باب یا همان علیمحمد شیرازی بود که به جای ختلان به عکا منتقل شد. به جای محمد نوربخش و نورالدین ریشیه، این بار حسینعلی نوری بود که ادعای خدایی و... کرد.

و این پتخ تیکوا بود که بعنوان اولین شهر غصب شده در عبری به معنای باب امید است و لقبش ام الموشافوت بمعنای مادر شهرک‌های اشغالی است. آری گمراهی در بهائیت به قدری سنگین و نابخشودنی بود که منجر به از دست رفتن مرزهای مسلمانان شد.

راستی چرا ما حتی از مردم عصر تیموری هم بدبخت‌تر هستیم ؟ معنای شکسته شدن عهد حی قیوم، حرام شدن حلال، حلال شدن حرام، تغییر قبله و… چیست؟

معنای آن اینست که تا مادامی که سکوت خود را نشکنیم، از سایه‌ی شوم بهائیت که ضلالت‌بارترین فرقه‌ی تاریخ است رها نمی‌گردیم.

منابع

زرین‌کوب، عبدالحسین، دنباله جستجو در تصوف ایران.

مرکز پژوهشهای ایرانی اسلامی، ریشی های کشمیر، سعید کریمی

Bazaz, Abir , The Negative Theology of Nund Rishi: Poetry and Politics in Medieval Kashmir

Murphy, Paul E. Triadic Mysticism. Motilal Banarsidass Publishing House.

 Mystical Verses of Lallā: A Journey of Self Realization. Motilal Banarsidass Publishers.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت داروینیسم و بهائیت

به نظر شما منظور داروین از فرگشت و تکامل انسانها(از میمون به آدم)چیست؟

آیا ما امروز به تکامل رسیدیم؟

نگاهی به اطراف می‌اندازیم و می‌بینیم انسان امروز نسبت به گذشتگان به دلیل مصرف پلاستیک و ماشین و برق و صنایع وابسته به آنها پیشرفته محسوب می‌شود اما در عین حال به دلیل دریافت تشعشعات و یا صنعتی شدن مواد غذایی و دارویی به نسبت گذشتگان خود پسرفت داشته است.

این که اسمش تکامل نیست.

البته داروین نظریه فرگشت را از روی دست جیمز برنت برداشته که معروف به لرد مونبودو بود و می‌گفت: «بر خلاف ادعای سفر پیدایش، (تورات) تاریخ انسان، سقوط از کمال اولیه نیست، بلکه یک تکامل پررنج است.»

در واقع این‌ها نه تنها پیروان خود را از حقیقت آفرینش دور کردند بلکه به نبرد با حضرت عیسی (علیه السلام) نیز رفته بودند چرا که او همانند حضرت آدم (علیه السلام) با این دستور خدا که فرمود:« باش پس شد(کن فیکون)» آفریده شد.

داروین علاوه بر الحاد و انکار قدرت خدا، پیروان خود را در قیف ضلالت(تصور جاودانگی) قرار داد تا خیال کنند ″حب به بقای ذات″ در موجودات علامت ″گرایش به جاودانگی″ است. داروین می‌گفت″ تنازع بقا″ (قانون جنگل) باید به رسمیت شناخته شود و کمک به ضعفا بی‌دلیل است. تمام اقوام ضعیفتر باید توسط قوی‌تر از خود نابود شوند تا طبیعت کار خودش را بکند.

(زیرساخت این القائات، رسیدن به برتری قوم یهود بر دیگران بود بخصوص که حالا آن‌ها به دلیل اعتقاد به تورات برتر از تمام کسانی تلقی می‌شوند که به داروینیسم و عقبه‌ی میمونی باور دارند)

عقاید فاسد تنازع بقای داروین، منجر به این شد که در فاشیسم انسان‌های ناتوان و معلول اعدام شوند، و در اقتصاد کاپیتالیستی نیز شرکت‌های بزرگ، کسب و کارهای کوچک را منهدم کنند.

بررسی ضلالت داروینیسم را ادامه می‌دهیم:

داروین می‌دانست که فقط جان دوستی برای ایجاد فرقه ضاله یهودی و القای حلول (شکستن عهد حی قیوم) کافی نیست پس صفات خدایی را هم به این ترکیب اضافه کرد و عنوان "انطباق با محیط" را به نظریه فرگشتی تزریق کرد. به صورتیکه یک نیروی حلولی ناخودآگاه، موجودی را که می‌خواهد ″حی″ بماند، با هر شرایط جدید تطبیق می‌دهد.

یهودیان از آنچه داروین برای ضلالت و گمراهی غیریهودیان ساخته و پرداخته بسیار کیف کردند؛ جوری که در کتاب پروتکل‌های صهیونیسم آمده است: «تصور نکنید که این چیزهایی که می‌گوییم حرف است. ملاحظه کنید که ما موفقیت داروین، مارکس و نیچه را از قبل ترتیب داده‌ایم و آثار غیر اخلاقی این علوم در فکر انسان‌های غیر یهودی کاملا برای ما روشن خواهد شد؛ یک فرد متفکر در بین غیر یهودیان وجود ندارد که تشخیص دهد، که در هر صورت پشت کلمه‌ی پیشرفت، گمراهی و انحراف از حق، مخفی می‌باشد.»

داروین در سال ۱۸۷۹ (یعنی حوالی همان سال‌ها که جنازه علیمحمد شیرازی، خدای بهائیت را به عکا منتقل کردند و پتخ تیکوا بعنوان مادر شهرهای اشغالی اسرائیل نامیده شد)در نامه‌ای به یکی از دوستان خود می‌نویسد: «در شدیدترین نوسان‌هایم، هرگز یک آتئیست(کافر) نبوده‌ام… واژهٔ آگنوستیک (گمراه) توصیف درست‌تری از وضعیت فکری من به دست می‌دهد.»

آری داروین یکی از کارگزاران یهود بود که با حمایت دستگاه سلطنتی انگلیس نظریه تکامل و فرگشتی (میمون به آدمیزاد) را در زرورق تکامل و پیشرفت بسط داد و باور به چگونگی خلقت را داخل قیف ضلالت گذاشت و یهودیان نیز مطمئن بودند هیچکس مانع گمراه سازی آنها نخواهد شد. این خیال با توجه به ساختن کثافت بهائیت خیالی باطل بود.

ضلالت در بهائیت ضلالتی گسترده است که با اهرم تسجیل و تثبیت، تمام حقایق اسلام مورد هجوم و ضربه قرار می‌گیرند، قبله تغییر می‌کند، حلال و حرام خدا عوض می‌شود و ″بها″ آینه‌ی ″اهب″پادشاه شرور اسرائیل می‌شود.

یهودیان خدایی را که در داروینیسم یواشکی موجب تطبیق با محیط بود ناشیانه در قالب چند معتاد جا انداختند تا پیروانشان همچون کرم‌های خاکی، نوعی کپک تولید کنند که خاک را تغییر خواهد داد. تعفنی که از سال ۱۸۷۶ موجب غصب خاک مقدس فلسطین شد و شاید آنچه که داروین بصورت نمادین در آخرین کتابش به آن اشاره داشت همین بود.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت برمکیان (زنادقه) و بهائیت


دعوت از برمک زندیق توسط مروان و آل مروان یهودی یک اتفاق ساده نبود. خصوصاً که هرسال حضور و نفوذ برمکیان بیشتر و بیشتر می‌شد.

اوایل برای حضور او توجیه می‌آوردند:

برمک آمده تا طبابت کند!

برمک از هند برای خلیفه دارو آورده!

برمک آمده تا حاجات خود را به خلیفه بگوید!

…اما کم کم برمکیان تبدیل شدند به ندیمگان بنی‌امیه‌ی ملعون!

و برمک که زندیق بود و به این دلیل نام خالد را برای خود برگزید که معادل کلمه‌ی مانی-حی- جاودانه بود.‌

برمکیان در برابر آل محمد (صلی الله علیه و آله) خاندان خود را آل نبیل می‌نامید و این میراث از برامکه به بهائیت رسیده همچنانکه به بهانه‌ی تطبیق ابجد محمد با کلمه نبیل در اذان ایجاد بدعت کردند و دست به تضلیل زدند.

و اما یکی از داروهایی که برمکیان از هند برای بنی‌امیه آورده بودند قضیب بود و آن نوعی عصای جادویی بود که اگر یک فرد کاملاً سیر می‌شد اما دوست داشت بیشتر پرخوری کند، آن عصای شیطانی را به شکمش می‌زد و حرص و ولع غذا خوردن در او شدید می‌شد و ده برابر بیشتر غذا می‌خورد. سلیمان(پسر عبدالملک بن مروان حکم) هنگام غذا خوردن بارها این عصا را به شکم خود می‌زد و تا ساعت‌ها درحال خوردن بود و چه سینی‌ها و طبق‌هایی که پر از انواع غذا می‌آمد و خالی خالی جمع می‌شد و در نهایت سلیمان آل مروان ملعون با این داروی برمکی به فیض ترکیدن نائل شد!

کم کم قواره‌ی بنی‌امیه برای بخور بخور برمکیان تنگ شد.

سفاح، مرد فقیری بود از بنی عباس که دایی‌های او با وهرز مزدکی متحد شده بودند.‌ همان وهرز که محل دفنش را با تیراندازی کنار کنیسه‌ی ابرهه تعیین کرد. چنین پشتوانه‌ای برای سفاح کافی بود که با برامکه هم جور باشد و آنها هم از او برای فرقه سازی استفاده کرده، وی را مهدی نامیدند و برای سرکار آمدن او خوب خرج می‌کردند.

از جمله‌ی این خرج‌ها، کاخ بزرگی بود که برای سفاح ساخته شد. کاخی که زیربنایش کیسه‌های نمک بود. سفاح در آن کاخ بنی‌امیه را دعوت کرد و با تشریفات گسترده پذیرایی مجللی ترتیب داد و هنگامی‌که سران بنی‌امیه مشغول عیش و نوش در آن کاخ بزرگ بودند، سفاح از کاخ خارج شد و به واسطه‌ی آبراهه‌ای که پیش‌بینی کرده بود، جریان آب را رها کرد تا به زیربنای کاخ برسد و بدین ترتیب بعد از حل شدن کیسه‌های نمک در آب، در و دیوارهای کاخ شروع به لرزیدن کرد و سقف کاخ بر سر بنی‌امیه فرود آمد.

و اما درباره کنیسه‌ای که وهرز کنارش دفن است:

ابرهه،سردسته‌ی اصحاب فیل، پیش از حمله به خانه‌ی خدا، در سال 570 میلادی کنیسه را ساخت و در آن دو بت لعیت و زن لعیت نصب کرد. این کنیسه که قلیس نام داشت تا زمان بنی‌عباس دست نخورده باقی مانده بود تا اینکه سفاح(اولین خلیفه عباسی) وارد آن شد و ادعای موعودیت کرد. در صنعا نیز طبق کتیبه‌ای که متعلق به سال(136ق) می‌باشد از سفاح با عنوان مهدی یاد شده است. البته فقط عنوان نبود بلکه عموی سفاح( داوود بن علی) هنگام بیعت مردم با او، بر منبر رفت و گفت: «خلافت در دست ماست تا آن را به عیسی بن مریم تسلیم کنیم.»

سفاح که با دسیسه برامکه به قدرت رسید، خود را مهدی بنی‌هاشم معرفی کرد و به شاعران دستور داد او را مهدی خطاب کنند.

 به پیشنهاد برمکیان کل سلسله عباسیان تا زمان هارون الرشیدخود را مهدی صاحب زمان می‌نامیدند. تا جایی که ابوالعتاهیه خطاب به هارون الرشید گفته است: « برای تو دو اسم وجود دارد که از رشد و هدایت گرفته شده‌اند: یکی رشید و دیگری مهدی».

برمکیان به وزارت‌ها رسیدند و یهود را در سه نقطه جای دادند:

۱- مراکز قضایی: یهودیان برای دور زدن قانون در مراکز قضایی به دنبال کار چاق کنی برای زنادقه و حامیان مالی خود بودند.

۲- نفوذ در مراکز پزشکی: برمکیان پس از ساختن بیمارستان جندی شاپور (محل اعدام مانی) یهودیان را بر آن بیمارستان مسلط کرده بود و بواسطه آنها بسیاری از مخالفان به بهانه درمان، ترور بیولوژیکی می‌شدند.

۳- سودآوری و فساد اقتصادی: برمکیان یک دوره‌ی طلایی را برای رفقای یهودی خود ایجاد کردند تا جایی که همچون زالو تمام مردم را چاپیده و در جادو افراط می‌کردند.

آنها بینهایت به زمین‌های مردم دست درازی می‌کردند و زنان و دختران را می‌ربودند و مردم را به استثمار می‌کشیدند. وقتی مردم دیلم و طبرستان از این همه ظلم برامکه به ستوه آمدند، با یکدیگر متحد شدند تا انقلابی با رهبری و هدایت یحیی بن عبدالله حسنی(علیه السلام)برپا کنند.

در نهایت عهدنامه‌ای با امضای هارون الرشید و با استشهاد فقها و علمای بنی‌هاشم تهیه شد تا ظلم برمکیان برچیده شود اما فضل برمکی(یکی از همان آقازادگان مافیایی برمکی) این عهدنامه را شکست و یحیی حسنی(علیه السلام) را از دیلم به بغداد آورد و او را به شهادت رساند تا صدای دادخواهی مردم بی‌صدا شود.


یحیی برمکی تا می‌توانست از امام موسی کاظم (علیه السلام) بدگویی کرد تا اینکه ایشان به دست هارون الرشید محبوس شد و سپس فرقه‌ی بشیریه را ترویج کرد تا هم عهد حی قیوم را شکسته باشد و هم حرمت امام کاظم(علیه السلام)را…

جعفر برمکی یک آقازاده‌ی اشرافی دیگر از همین خانواده برمکیان بود که با هارون‌الرشید یک لباس می‌پوشید که فقط از دو یقه جدا می‌شد. و انقدر به او نزدیک بود که هارون خواهرش را جلوی او بی‌حجاب ظاهر می‌کرد و به عیش و نوش می‌گذراند اما چون می‌دانست که او زندیق است از او تعهد گرفت خواهرش از او فرزندی نیاورد. خواهرش هم فرزندانی را که از جعفر برمکی بوجود می‌آمد مخفی می‌کرد.

بد نیست این حکایت را هم برای شما بگویم:

جعفر برمکی، هربار که به دیدار هارون الرشید می‌رفت اصطرلاب می‌زد. یک روز مرد قایقرانی کنار رود دجله او را در حال اصطرلاب‌زدن دید و شعری خواند:

یدبر بالنجوم و لیس یدری

و رب النجم یفعل مایرید

ترجمه: او با سعد و نحس ستارگان طالع خود را می‌بیند درحالیکه خدای ستارگان آنچه را که اراده کند انجام خواهد داد.

با شکست فرقه‌ی ضاله‌ی بشیریه، برمکیان با یکدیگر همدست شدند و به سندی شاهک چند خرمای زهرآگین دادند تا امام موسی کاظم(علیه السلام) را در زندان به شهادت برسانند. سندی شاهک بعد از اینکه دید امام(علیه السلام) کمی از آن خرمای سمی را خوردند، فکر کرد سم اثر نمی‌کند. پس به ایشان گفت باید بیشتر خرما بخورید دیگر! امام فرمودند:« با همین مقدار به هدفی که داشتی رسیدی»

امام رضا(علیه السلام) در روز عرفه آنان را نفرین کرد و فرمود:« این جماعت(برمکی‌ها) از پدرم بدگویی کردند و در به شهادت رساندن او شراکت داشتند».

طولی نکشید که هارون الرشید با یکی از یارانش در سرزمین‌های اطراف دوری زد و هرکجا کاخ باشکوهی را می‌دید که بسیار غلامان بر سردرآن گماشته شده، می‌پرسید:«این متعلق به کیست؟» غلام جواب می‌داد:« این‌ها همه مال برمکی‌ها است». سپس به باغ‌ها و زمین‌های محصور شده‌ی بزرگ می‌رسید که هرچه می‌رفت نمی‌توانست انتهای آن را ببیند. پس می‌پرسید:«خب؟! این همه باغ‌ها برای ماست؟» غلام جواب می‌داد:« نه بلکه برای برمکیان است، شما ناراحت نباشید!».

خلاصه هرکجا از بازار و باغ و کاخ و انواع مظاهر اشرافیگری و ثروت نشانی بود نام برمکها نیز بر آن بود. کم کم به هارون برخورد و تصمیم گرفت سر از کار آنها دربیاورد.

او یک غلام جوان را به جعفر برمکی هدیه داد غلامی که در واقع جاسوس هارون بود و وظیفه داشت گفته‌های جعفر برمکی را برای هارون نقل قول کند. جعفر برمکی به غلام گفته بود:« این فضولی‌ها به هارون نیامده، ما بودیم که آنها را آدم کردیم ...» 

صبر برای هارون ناممکن بود بخصوص وقتی فهمید جعفر برمکی و خواهر بی‌حجاب هارون صاحب فرزندان نامشروع شدند و از آن طریق به دنبال انتقال قدرت از عباسیان به برمکیان هستند. پس هارون دست به کار شد و تعدادی از برمکیان را به نوبت مجازات کرد. بعد از مرگ هارون، بصره توسط زندیق‌ها(پیروان مانی) شلوغ شد، زط‌ها ظاهراً کارگران هندی بصره بودند اما باطناً با پول و نفوذ برامکه به شورش زنادقه پیوسته بودند. علاوه بر آن‌ها هزاران نفر از لشکریان اختصاصی برامکه هم آماده برای تامین شورشیان بودند. زنادقه کل جامعه را به هم می‌ریختند. مامون طبق تنها اختیاری که به امام رضا(علیه السلام)داده بود، یعنی با فتوای ایشان، همه‌ی مانوی‌ها را از بصره جمع کرد، و از آنها خواست که توبه کنند. البته نه توبه‌ی زبانی، بلکه فتوا اینطور بود: عکس مانی را نیز جلوی آنها بگذارند تا روی آن تف کنند و می‌بایست یک مرغ را ذبح کنند.(مانی ذبح حلال را برای پیروانش حرام کرده بود)و مامون در صورت قبول نکردن توبه می‌بایست اعدامشان می‌کرد.

بدین ترتیب، خداوند اسباب را فراهم نمود، و نفرین امام رضا(علیه السلام) رنگ اجابت گرفت و برمکیان و زنادقه از صفحه روزگار محو شدند.

ماجراهای برمکیان در کتاب هزار و یک شب آمده اما نسخه‌ی یهودی کتاب هزار و یک شب که در قاهره می‌باشد نکات مهم و خاصی در آن جای گرفته.

یکی از آنها که مرا به شناخت فرقه ضاله بر اساس عهدشکنی عخان رساند ماجرای آن پزشک یهودی است که بیمار زندیقش یک گردنبند دزدیده بود و بدلیل این کار دستانش قطع شده و روی بدنش جای شلاق بود.

گردنبندی که عخان آن را به کاهنان داد، بت پرستی کرد، مومنین را جلوی بت بابلی قربانی کردو…

یوشع بن نون (علیه السلام) هرچه به درگاه خدا استغاثه می‌کرد و نیتش خالصانه می‌بود اما باز نمی‌توانست مرزها را بابت گناهان پنهانی عخان فتح کند. تا اینکه از روی گردنبند کاهن متوجه گناهان عخان شد و همراه با یارانش عخان را در عکا سنگسار کردند.


همچنان که بارها گفتم و می‌دانید ماجرای شروع اشغال فلسطین هم دقیقاً از همین نقطه شروع شده: یهودیان اول جنازه‌ی علیمحمد شیرازی را از تبریز به عکا منتقل می‌کنند و طبق سِفر هوشع(علیه السلام) که در تورات گفت:«از عکا به باب امید می‌رسم» نام اولین شهر غصب شده را پتخ تیکوا گذاشتند که در ترجمه به معنای باب امید است.

البته که گناه و عهدشکنی در بهائیت بسیار سنگین‌تر از زنادقه است طوری که منجر به غصب دیار مسلمین شد و سرطان اسرائیل را بوجود آورد.

منابع:

تاریخ طبری، ج7.

ناسخ التواریخ ج۱.

بلاذری، انساب الاشراف.

ابن‌جوزی، الموضوعات، ج2.

بغدادی، تاریخ بغداد، ج10.

محمد أبوزهو، الحدیث و المحدثون‌

ابودلف خزرجی، سفرنامه.

حموی، معجم البلدان، ج2.

ابن‌قیم، المنار المنیف.

ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج10.

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله حربیه حارثیه جناحیه و بهائیت



سال۱۳۴ یهود به تعقیب فرزند جعفر طیار می‌دوید و امروز وقتش رسیده ما یهودیان عهدشکن را تعقیب کنیم...

وقتی تحقیق درباره سه فرقه‌ی ضاله حربیه، حارثیه و جناحیه رو آغاز کردم نام عبدالله بن معاویه (از نسل جعفر طیار و نوه حضرت زینب) در آنها مشترک بود.از خودم پرسیدم اگر آن امامزاده شهید چنین گناهی کرده چطور مورد برائت امام صادق (علیه السلام) قرار نگرفته (همانطور که ایشان تمام فرقه‌های ضاله هم‌عصر خودشان مثل خطابیه و بنانیه و... رو لعنت کردند)؟

اگر عبدالله به حلول اعتقاد داشت چرا سکه‌هایی که در دوران حکومت کوتاهش ضرب کرده بود پر از شعائر توحیدی بود؟

پس بزن بریم:


وقتی تاریخ می‌خونیم، می‌بینیم از عاشورای حسینی (علیه السلام) به بعد، دست‌های پنهان یهود برای ساختن فرقه‌های ضاله یکسره مشغول پول خرج کردن شدند.


یکسره‌ها... یکسره!


و این فرقه‌ها قدرت اسلام رو تضعیف و عدالت رو از مردم دور می‌کردند.

مثلاً قریب به اتفاق کسانی که با ادعای خون‌خواهی شهدای کربلا وارد سیاست شدند و از حمایت ائمه اطهار محروم بودند؛ پس از مدتی ادعای حلول کرده، به معصومین (علی الخصوص امامزاده حنفیه) دروغ بستند و با حلال کردن حرام خدا فرقه ضاله ساختند و مردم رو گمراه کردند. این شعارهای دروغین خون‌خواهی درحالی بود که خانواده شهدای کربلا حتی در نامگذاری فرزندانشون هم در تنگنا قرار داشتند. تا اینکه حضرت زید بن علی (علیه السلام) که داماد امامزاده حنفیه بود انبوه فرقه‌های ضاله و جولان دادن دشمنان رو طاقت نیاورد و به إذن امام صادق (علیه السلام) در سال۱۲۲ هجری قیام غریبانه خود را با ۳۰۰ نفر آغاز کرد.

چه کسی حضرت زید بن علی (علیه السلام) رو شهید کرد؟ یوسف بن عمر ملعون.

خب بخاطر همین این سه نفر رو باید بشناسید: 


‌یوسف بن عمر، 

‌خالد قسری،

 ‌یزید ابن هبیره 

(لعنت الله علیهم‌

این یوسف بن عمر، غیر از به شهادت رسوندن حضرت زید بن علی (علیه السلام)، سکه‌هایی که روی اون شعارهای اسلامی و توحیدی داشت رو تغییر داد و گفت سکه‌هایی که من می‌زنم عیارش بیشتره.

عین همین تغییر شعار سکه رو خالد قسری (رفیق ابومسلم)انجام می‌داد.

 همون خالد قسری یهودی زاده و زندیق ملعونی که به حاجیان می‌گفت برکه خالد قسری باید جایگزین آب زمزم بشه و کعبه به خاطر هشام باید خراب بشه و…

و سومین نفری که شعار اسلامی سکه‌ها رو از بین برد و تبلیغ می‌کرد سکه‌های با عیاربالاتری رو ساخته، یزید ابن هبیره بود:

 کسی که از درخت‌های مردم هم مالیات می‌گرفت و در زمین‌خواری محاسبه جدیدی تعیین می‌کرد که به مساحت هبیره‌ای معروف بود. همیشه هم برای رفع ایراداتش در زبان عربی، از ابن قتیبه کمک می‌گرفت.( ابن قتیبه یه آدمی بوده در حد نتانیاهو! یعنی بسیاری از مردم رو کشت و از خونشون آسیاب آبی رو به حرکت آورد و از آن آرد نان خورد!)

درباره مدل شعار یهود آیه‌ای هست که باید متذکر بشم:

«لَّقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیَاءُ ۘ سَنَکْتُبُ مَا قَالُوا وَقَتْلَهُمُ الْأَنبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَنَقُولُ ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ (سوره آل عمران.آیه ۱۸۱)»

حالا که درباره این سه نفر توضیح دادم می‌تونم با خیال راحت درباره قیام عبدالله بن معاویه (نوه حضرت زینب، سلام الله) توضیح بدم. این قیام از سال ۱۲۷(پنج سال بعد از قیام حضرت زید بن علی،علیه السلام) آغاز شد و با استقبال گسترده مردم مواجه شد. 

در چشم بر هم زدنی قیام او از کوفه شروع شد و بعد به مدائن رسید و سپس شهرهای «حلوان» و «قومس» و «اصفهان» «کرمان» «فارس» و «ری» هم با قیام عبدالله همراه شدند. یعنی واقعاً یه انقلابی شده بود. خیلی خوب بود. بیشتر یارانش هم از مستضعفین بودند. عبدالله سکه‌های با شعار اسلامی ضرب می‌کرد و وارد هر شهری که می‌شد، حکام و کارگزاران رو تغییر می‌داد و مالیاتهای سنگین رو تبدیل به مالیات کم و منصفانه می‌کرد.


 یزید بن هبیره می‌خواست دیوانه بشه. پس معن بن زائده رو به جنگ با او فرستاد. معن که یک مانوی زندیق بود و اهانت‌های آشکاری به کعبه می‌کرد با لشکرش در محل «مروشاذان» به یاران جناب عبدالله یورش برد و یکی از سادات هاشمی را در حوالی «مروست یزد» به شهادت رساند. 


عبدالله تسلیم نشد و از مسیر دشت کویر با چه سختی به «هرات» رسید. 

در آن موقع هم مالک خزاعی معروف به شیبل توسط ابومسلم حاکم هرات بود. او مانع عبدالله و همراهانش می‌شود و از آنها می‌پرسد:«اصل و نسب خود را شرح بدهید تا ما شما را بشناسیم».


 آنها خود را معرفی کردند و گفتند:«ما برای تبلیغ اسلام به اینجا آمدیم». شیبل با وقاحت گفت:«شما خودتان را به بهای کم فروختید!» و بعد جناب عبدالله بن معاویه رو همراه با امامزاده ابوالقاسم بن جعفر صادق (علیهم السلام) محبوس و در سال ۱۳۴ به شهادت می‌رساند.


راستش اصل و نسب همین شیبل ملعون هم به خزاعی یهودی می‌رسه که از شامات بتی به نام هبل را به مکه آورد، در کعبه گذاشت و مردم را دعوت به پرستش آن کرد و از همان موقع بود که این فرقه ضاله، جای حنیف و یکتاپرستی رو تنگ کرد.


 بله همچنین جد شیبل پنج بت را که از زمان نوح در جده مدفون بود از خاک بیرون کشیده و در میان مردم عرضه کردند. اما به گواهی تاریخ، شیبل پس از این جنایت به درد بسیار هولناک و صعب‌العلاجی مبتلا شد و به هلاکت رسید.


شامیان یهودی فرقه‌های ضاله و عهدشکنی که به حلول اعتقاد داشتند و حرام رو حلال می‌کردند درباره عبدالله بن معاویه (بعنوان اهانت) خلق کردند.

۱- فرقه‌ی حارثیه که می‌گفت روح عبدالله وارد بدن اسحاق بن زید بن حارث شده، اول گفتند مهدی و بعد گفتند خداست و بعد حرام خدا را حلال کردند و در کارهایی مثل ازدواج مرتکب گناهان بزرگ شدند و دقیقاً همین نوع فرقه ضاله که همیشه درست می‌کنند رو بوجود آوردند.


۲- فرقه‌ی حربیه، اول به پدر خانم عبدالله(که فرزند امامزاده حنفیه هم بود) نسبت حلول دادند بعد به خود عبدالله بن معاویه. یه نمایش ساختگی هم ایجاد کردند و خیلی سریع به خواستگاه اصلی خودشون یعنی خوارج صفریه (پوچ دین) برگشتند.


۳- جناحیه، با طعنه به جد عبدالله (جعفر طیار معروف به ذو جناحین) تاسیس شد و علاوه بر نسبت حلولی و شکستن عهد حی قیوم، حلال کردن حرام خدا و بازیچه قرار دادن آیات قرآن رو هم در دستور کار داشتند و می‌گفتند جهان آخرت وجود نداره پس هرکس در این دنیا پولدارتر باشه، جایگاهش پیش خدا بالاتره.(یعنی امثال یزید بن هبیره!)


اگرچه از تاریخ این فرقه‌ها زمان زیادی گذشته و همگی آنها باطل شده‌اند اما این تحقیق رو انجام دادم تا یادمون بمونه نباید در برابر پیدایش و گسترش فرقه ضاله سکوت کنیم.


منابع

 تاریخ فرقه‌ها، محمد جواد مشکور. 

 مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 

غالیان، صفری فروشانی، 

النحل شهرستانی

و...

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

شباهت فرقه‌های ضاله قادیانیه و بهائیت

فرقه «قادیانیه» توسط میرزا احمد قادیانی و پس از استقرار حکومت انگلیس در هند بوجود آمد که توطئه ای دینی و سیاسی بر ضد اسلام بود.

دقیقاً مثل بهائیت که جرقه اولیه آن توسط شرکت تریاک سازی ساسون(متعلق به یهودیان انگلستان) بوجود آمد.

این قادیانی، از سال ۱۸۶۰ وارد خدمت دولت انگلیس شد و در شهر مشغول کار بود تا اینکه در حدود بیست سال بعد(۱۸۸۰ م) کتاب ضاله خود«براهین احمدیه»را منتشر کرد و پس از آن «عهد حی قیوم» را شکست و خود را باب و مسیح و مهدى موعود و تاراکریشنا و خدا و…نامید.

دقیقاً مثل علیمحمد شیرازی که تعدادی از معتادان را دور خود جمع کرد و نام‌های آنان را به حساب ابجد ۱۹ حروف حی نامید و مرتکب شکستن عهد حی قیوم شد.

قادیانی بعد از ادعای حلولیت، اطاعت از حکومت انگلستان را واجب و جهاد را حرام اعلام کرد و گفت:«جهاد در زمان ما نباید در جنگ باشد بلکه جهاد کاری است که با صلح انجام می‌گیرد.»

دقیقاً مثل بهائیت که اسلام را منسوخ نامید و احکام الهی را تغییر داد و جهاد را ممنوع کرد(اما همزماندر زمینه ترور مسلمانان فعال بود).

مرکز این فرقه در«ربوه»است و گویا در آنجا مشغول غصب شهرى هستند اما دولت پاکستان از آن جلوگیری کرده است.

در مقایسه با بهائیت ضعیفتر به نظر می‌رسد چون در سال۱۸۷۶ بهائیان جنازه علیمحمد شیرازی را از تبریز به عکا بردند و اولین شهر فلسطین که ملبس نام داشت غصب شد و پتخ تیکوا نام گرفت.

قادیانیه نامهای دیگری مثل، احمدیه و میرزائیه دارد و در حدود نیمى از آنها در پاکستان و بقیه در هندوستان و افریقا و اندونزى پخش شدند. پیروانش هم یا باید احمدى زاده باشند یا با گفتن جملاتی رسما اظهار گمراهی کنند.

در خصوص بهائیت این موضوع وخیم‌تر است چون بهائیان همیشه بصورت جوخه در خدمت استعمار به کشورهای مورد تجاوز (مثل فلسطین، ویتنام، ژاپن، آفریقای جنوبی و…) اعزام می‌شدند و زمینه را برای قدرت‌ گرفتن آنها فراهم می‌کردند.

با این حال قادیانیه در کشورهاى انگلیسى زبان براى اشاعۀ مذهب خویش انتشارات فراوانى دارند و مرکز تبلیغاتشان در لندن و برلین و جاکارتاست و در فلسطین اشغالی به انتشار مجلاتی مانند «بشری» اقدام می‌کنند که با پشتیبانی یهود بصورت رایگان برای همه می شود.

 بله فرقه‌های ضالۀ بهائی و قادیانی توسط یهود تشویق و اداره می شوند و حیفا در قلب اسرائیل، به عنوان شهر مذهبی بهائیان معرفی می گردد و نقشۀ اسرائیل بزرگ از یک قرن گذشته تا امروز بر روی دیوار معبد بهائیان آمریکا حک شده است.

یکی از بزرگترین علمای اسلام که علیه قادیانیه به مبارزه برخاست سید ابوالاعلی مودودى است که با تألیف کتاب «الجهاد»مى گوید: «برایم روشن شد که حکومت اسلامى به خاطر تأکید آن بر عدل و قسط، امانت و صدق، عنایت به فقرا و ضعفا، توجه به ادارات مدنى و نظامى…حکومتی برحق است.»

ما درباره بهائیت خیلی سکوت کردیم 

منابع:

دایرة المعارف الاسلامیه، ج ۱. براهین احمدیه. 

ماهنامه موعود شماره ۷۲.

نسیم همبستگی، حسین اسحاقی.

شباهت فرقه‌های ضاله مانویت و بهائیت



آیا می‌دانید پیام قبول ولیعهدی توسط امام رضا(علیه السلام)مبارزه با بهائیت بود؟

امروز در سه مرحله‌ی جهادی این موضوع رو تبیین می‌کنم.

در مرحله‌ی اول شما باید با حیله‌ای یهود-هندی آشنا بشید.

اون حیله چیه؟ اون تغییر مخفیانه در دین شماست که باعث ایجاد منع در پیروزی شما خواهد شد.

یعنی چی؟یعنی یهودیا یواشکی یه فرقه جدید درست می‌کنن و برعلیه دین اصلی (که بعد از یهودیت اومده) گسترشش میدن تا به این آیه از تورات برسند:«راه او را به خارها خواهم بست و گرد او دیواری بنا خواهم نمود تا راههای خود را نیابد. و هرچقدر منتظر عاشقان خود باشد به ایشان نمی‌رسد، پس خواهد گفت: می روم و نزد یار نخستین خود برمی گردم زیرا در آن وقت از کنون مرا خوشتر می گذشت... بنابراین اینک او را فریفته، به بیابان خواهم آورد و سخنان دلاویز به او خواهم گفت و تاکستانهایش را از آنجا به وی خواهم داد و وادی عخور را تبدیل به دروازه امید می‌کنم»

وادی عخور یا عکا همون جائیه که عخان که بدعتی در دین یهود آورد، توسط حضرت یوشع بن نون (علیه السلام)سنگسار شد و یهود با این حرکت موفق شد از قهرالهی در امان بمونه. و در طول تاریخ، یهود فرقه‌هایی ضاله فراوان ساخت که این امتیاز فقط برای خودش محفوظ بمونه و بقیه ادیان با بدعتگذاران مماشات کنن و از یهود پایینتر بمونن. اینطوریه که فقط خودشون رو هدایت شده قلمداد می‌کنند و به خودشون می‌گن اولیاء الله من دون الناس.

ببینید در آیات ۶ و ۷ سوره جمعه، چه زیبا خدای متعال جوابشون رو داد:

قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ۞وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ۚ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ ۞

ظلمی که یهود در پس پرده‌ی هدایت شدگی خودش داره ایجاد همین فرقه‌های ضاله‌ی امثال بهائیته. راستی! می‌بینید چقدر زیبا مفهوم ″مرگ بر اسرائیل″ در قرآن آمده؟ پس بریم مرحله بعد:

در مرحله‌ی دوم شما باید با مانی یهودی آشنا بشید.

یهودی‌ها نیاز داشتند یه منعی علیه دین مسیحیت بسازند.

چرا؟چون مسیحیان داشتن زیادی موفق می‌شدند و وقتی دو مسیحی پادشاه انطاکیه رو نصیحت می‌کنند اما اون قانع نمیشه،نفر سومی میاد و با نصیحت پادشاه و کل کشور انطاکیه رو به دین مسیحیت در میاره. اون شخص سوم کی بود؟

حضرت شمعون صفا، جانشین حضرت عیسی(علیهما السلام).

[=نکته:شمعون صفا جد نرجس خاتون (علیهماالسلام) نیز هست].

و‌ بخونید آیه۱۴سوره یس:

«إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَیْکُم مُّرْسَلُونَ ۞»

خلاصه…بعد از موفقیت شمعون صفا و مومن شدن تمام مردم انطاکیه؛ یهودیان سر کیسه را شل می‌کنند و کافری به نام مانی را ترغیب می‌کنند تا فرقه ضاله‌ای بر مبنای جادوگری شایع کند و جایگاه شیطان رو به اندازه خدا بالا بیاورد.

درباره خواستگاه بابلی-اشکانی مانی: مانی اهل بابل و بین‌النهرین بود و مادر مانی یک زن یهودیه اشکانی بود. همچنان که همسر شاپور اول ساسانی (حامی مانی) هم یک زن اشکانی بود.

یعنی علیرغم اینکه حکومت عوض شده بود، اما اشکانیان همچنان در قدرت نفوذ داشتند.

چرا باید درباره نفوذشون حساس باشیم؟ چون راس جالوت در بابل از سوی اشکانیان حکومت پرقدرتی داشت. نه فقط در بابل، بلکه حتی در فلسطین! وقتی یکی از اعضای خاندان راس جالوت (حاخام ناتان) به فلسطین مهاجرت کرد، حاخام میئر اونو بعنوان رئیس سنهدرین (خانه‌ی دین) منسوب کرد.خلاصه اشکانیان در زمان جنگ‌ها با روم، راس جالوت رو به عنوان مشاور ارشد نظامی دخالت می‌دادن و حتی تلمود گزارش می‌ده که راس جالوت می‌تونست سپاهی از یهودیان رو برای دفاع از امپراتوری اشکانیان بسیج کنه. این یعنی راس جالوت فقط یک حاخام یهودی نبود بلکه یک فرمانده نظامی پرنفوذ بود و تاجی طلا و تختی ابریشمین داشت. 

لذا پشت مانی هم به چنین عقبه‌ای گرم بود.

و اما چرا مانی در کنار این کفرها میگفت که از تورات متنفره؟!

چون همین که کفر بگید و از کتاب تورات متنفر باشید کمک می‌کنید که دین یهود از دین مسیحیت بالاتر بمونه!

دقت داشته باشید:«روِیَ عن أحمد: بلغنی أنهم یسبتون فهم من الیهود»

 ترجمه:« پیروان مانی شنبه‌ها تعطیل بودند!»

مانی کتابی با عنوان انجیل زنده می‌نویسه و‌میگه انجیل قبلی منسوخ شده

نکته: در بهائیت هم علیمحمد شیرازی همراه با ۱۹ نفر خودش را حی معرفی می‌کند و ادعا می‌کند اسلام منسوخ شده.

مانی ادعا می‌کنه منظور از واژه فارقلیط که در انجیل آمده،یعنی پیامبر آخرالزمان،خودشه.


نکته: در بهائیت هم علیمحمد شیرازی و حسینعلی نوری ادعای موعودیت، پیامبری آخرالزمان و خدایی می‌کنند.

مانی حلال خدا را حرام،حرام رو حلال می‌کنه.

نکته: این ضلالت و گمراهی، بصورت گسترده‌تر در بهائیت تکرار شده و آنها هم حلال خدا را حرام و حرامش را حلال کردند و مباح را واجب و واجب را مباح کردند.

مانی از هندوان بودایی برای ساخت دین بدعت‌آمیز کمک گرفته بود.

نکته: در بهائیت هم این اتفاق افتاد تا بدانجا که (نعوذبالله) یکی از حروف حی در بهائیت یک جادوگر هندی بود.

آیین مانی توسط یهود مخفی‌ها، آنقدر تبلیغ میشه که تا ایتالیا و بالکان و…خیلی از راهبان نفوذی یا احمق طرفدارش میشن.

نکته: این موضوع در بهائیت بسیار بسیار گسترده‌تر ادامه پیدا می‌کنه و منجر به غصب فلسطین و ایجاد سرطان اسرائیل میشه و از شروط اولیه‌ی یهود برای کشورهای اسلامی اینه که فرقه ضاله بهائیت رو به رسمیت بشناسند!

مانی کتاب شاپورگان رو به شاپور ساسانی میده و اونو دچار انحراف می‌کنه.(عین قاجاریان)

بعد از انتشار خرافات مانی، شکست‌های مسیحیان شروع میشه و دچار اختلاف و اسارت و غصب میشن.(همچنان که فلسطین و مرزهای اسلامی از دست مسلمانان رفت)

اما شاپور اسرای انطاکیه رو به شهر «وهی انتیوک شهپوهری» (Wēh- Andiyōk- Šābuhr) منتقل می‌کند که امروز به جندی شاپور معروف است. اما در معنا یعنی شهری که از انطاکیه بهتر است.

بعدها یوحنا کریزوستوم(زرین دهان) در انطاکیه هشدار داد که فرقه ضاله مانویت یک "سروصدای گذرا" نیستند. او بارها و بارها در موعظه‌هایش به مردم هشدار می‌داد که مواظب باشند "یک مانوی از راه نرسد" و آن‌ها را فریب ندهد . او حتی شاگردانش را آموزش می‌داد که اگر با مانوی روبرو شدند، پاسخ دندان‌شکن بدهند:

"مواظب باش! یک مانوی در راه است"

و باید بدونید موبد موبدان، جناب کرتیر،موبد دربار بهرام یکم(بخونید امیرکبیر) متوجه شیطنت مانی در خصوص دین مسیحیت و زردشتی میشه و اعدامش می‌کنه و پوستش رو با کاه پر می‌کنه و از دیوار شهر جندی شاپور آویزان می‌کنه و مردم جندی شاپور هم سنگسارش می‌کنند… این کار کرتیر بسیار خوب و مبارک بود.

در مرحله‌ی سوم شما باید با روش نابودی مانویان آشنا بشید‌.

در زمان مأمون، بصره توسط زندیق‌ها(پیروان مانی) شلوغ میشه، سرکرده‌ی این فتنه، فردی بنام ابوالسرایا بود. همراه با او زط‌ها بودند. زط‌ها ظاهراً کارگران هندی بصره بودند اما باطناً برای شورش(به نفع مانی)آمده بودند.

در این‌جا یه گفتگویی درباره زید، برادر امام رضا(علیه السلام) اتفاق می‌افته و مامون میگه این زید مثل زید ابن علی(علیه السلام) شورش می‌کنه اما امام رضا (علیه السلام) می‌فرماید اینطور نیست، زید بن علی(علیه السلام)وفادار بود و حکومت رو به امام خودش می‌بخشید.

پس؟

پس خلافت برای امام واجب بود و قبول نکردنش بواسطه ناحق بودن خود مامون بود.

یعنی چی؟

شرط ولیعهدی مامون، برای امام رضا (علیه السلام) فقط فتوا دادن بود.

اجرایی شدن فتوای امام رضا (علیه السلام) برکت بالایی داشت:

مامون طبق تنها اختیاری که به امام رضا(علیه السلام)داده بود، یعنی با فتوای ایشان، همه‌ی مانوی‌ها رو از بصره جمع می‌کنه، و ازشون می‌خواد که توبه کنند و جلوشون عکس مانی می‌گذاره که بهش تف کنن و یه مرغ رو ذبح کنن(مانی ذبح حلال رو برای پیروانش حرام کرده بود)و در غیر اینصورت اعدامشون می‌کرد.

اتفاقاً یه سورچران اشتباهی بین مانوی‌ها بود و مانی را لعنت فرستاد و از او بیزاری جست و اضافه کرد که عکس مانی را به من بدهید تا بر آن کثافت کنم!

لذا فرقه‌ی ضاله‌ی مانویت از صحنه روزگار محو شد.

حالا با روش نابود کردن ناقضان عهد حی قیوم آشنا شدید؟

نیازی هست توضیح بدم چرا امام علی بن موسی (علیهماالسلام) ملقب به رضا شدند یا علت رضایتشون براتون روشن شد؟

حالا نکته‌ی پایانی:

زید هم جزو دستگیرشدگان بود و می‌گفت چون من جزو سادات هستم باهام کاری نداشته باشید.(علیمحمدشیرازی در بهائیت نیز وقتی در مخمصه گیر می‌کرد خودش را سید معرفی می‌کرد و به پشتوانه این موضوع بارها تبرئه می‌شد.)

امام رضا(علیه السلام) فرمودند:«پدر ما با تقوا به بهشت رفت آیا خودت را از ایشان که امام بودند بالاتر می‌دانی که می‌خواستی علیرغم گناه، فقط به واسطه‌ی سیادت وارد بهشت شوی؟!»

و مامون توی اون جلسه بود و این نکات رو می‌شنید. همه‌ی این مطالب در تاریخ ثبت شده‌است.

منابع:

قرآن کریم

المصباح المنیر، احمد بن محمد فیومی مقری

۱۵۰صحابی ساختگی، سیدمرتضی عسکری

تاریخ ادیان و مذاهب جهان، عبدالله مبلغی آبادانی

ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستین سن

مقاله جنبش‌های مانی و مزدک: ریشه ها، اندیشه‌ها و پیامدها،حنیف رضا گلزار

شباهت فرقه‌های ضاله احمد الحسن و بهائیت


باز هم فرقه ای ضاله که ابتدا ادعای بابیت کرد بعد مهدویت بعد نبوت و بعد الوهیت.

خرافه‌ای از جنس شلمغانی، حلاج، نمیریه، بهائیت و…

سال۱۹۹۹ احمد گاطع مدعی دیدار با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شد سپس ادعا کرد از سوی حضرت عیسی و الیاس (علیهماالسلام) آمده. وی با این که سید نیست و اصل و نسب او از طایفه (صیامر) است، عمامه سیاه بر سر ‌می‌گذاشت. هیچوقت تصور نکنید که کسی از روی جنون ادعای دروغین دارد بلکه او حتماً تطمیع شده است.

سپس نماد عهد حی را که ستاره‌ی شش پر است بازیچه فرقه‌ی خود قرار داده و گفته که وارث همه‌ی پیامبران است.

احمد الحسن قرآن را تفسیر به رأی کرده و از دیگر گناهانی که مرتکبش شده، احکام الهی را تغییر داده… مثلاً گفته فقط ادرار جزو مبطلات وضو است (!)و پیروانش بعد از خوابیدن به جای وضو، باید غسل کنند(!)

موضوع عجیبی که حین تحقیقات به آن رسیدم این بود که پیروان این فرقه مانند فرقه‌ی رجوی خواب و خیال را جدی می‌گیرند و از پیروان خود می‌خواهند تا خواب‌های خود را برای رهبرشان تعریف کنند!

این احمد الحسن که ادعای نیابت، مهدویت، پیامبری داشته پا در منجلاب حلولیت گذاشته و کفته روح خضر در او حلول کرده!

 البته که این احمد الحسن نسخه‌ی بدتری از احمد حسن (سلفی اندونزیایی) است که با استدلال «مصلحت»، ربا را حلال اعلام کرده بود.

اینکه احمد الحسن نام یک تکفیری و سَلَفی اندونزیایی اصلاح طلب را روی خود گذاشته، تنها ردپایی نیست که از جریان سلفی‌گری پیدا کردم.

بلکه در سندی دیگر متوجه شدم که یک شخص سلفی مصری به نام عبدالعال سلیمه در لباس مبدل و به دروغ خودش را عالم شیعی جا زده و از جریان یمانی و احمد الحسن با تجلیل یاد کرده و حتی در برنامه های ماهواره‌ای سلفی (صفا) او را امام زمان نامیده است؛ متأسفانه.

در هر صورت نکته مشترک در هر فرقه‌ی ضاله‌ی ناقض عهد حی قیوم این است که همواره بر حمایت نیروهای خارجی یا صهیونیسم بودند.

و اما غصب: آیا هرگز از خود پرسیده‌اید چرا آمریکا همزمان با ادعای احمد الحسن به عراق حمله کرد و چه عاملی باعث شد در سال ۲۰۰۷ تصمیم به خروج از عراق بگیرد؟

با چشمانی باز به فرقه ضاله احمد الحسن نگاه کنید. ضلالت دقیقاً همان بستری است که موجب ورود شیطان بزرگ می‌شود؛ همچنان که مبارزه با آن‌ها امید بزرگی برای خروج دشمن از مرزهاست: در سال ۲۰۰۷ طی یک کودتای بزرگ گروهی از پیروان احمد الحسن همراه با گروه جند السماء دست به اقدام مسلحانه زدند. (جند السماء توسط ضیاء عبدالزهراء الگرعاوی (بعثی) تأسیس شده بود. او دوره جادوگری و مرتاضی را در هند دیده و در زندان عراق وانمود به پیشگویی می‌نمود و با گرفتن اخبار سرّی از مأموران بعثی، از آزادی یا شهادت برخی از زندانیان خبر می‌داد و با این ترفند مردم را گمراه کرد تا جایی که او را ولی الله و عالم غیب پنداشتند.)

باید دانست که همزمان با ادعای احمد الحسن، الکرعاوی نیز بلافاصله پس از حمله آمریکا ادعا کرد که امام زمان است. این دو فرقه در سال ۲۰۰۷ گفتند مأموریت دارند که روز عاشوراء ۱۲۰۰ نفر از روحانیان نجف را به قتل برسانند. خوشبختانه پلیس عراق طی عملیات اطلاعاتی دقیق توانست در تاسوعا(یک روز پیش از عملیات) تروریست‌ها را در پادگان (الزرگه) در حوالی نجف کشف و پاکسازی کند. در آن پادگان حدود ۲۰۰ نفر از پیروان احمد الحسن دستگیر شدند، الکرعاوی به هلاکت رسید، خود احمد الحسن از عراق به امارات متواری گشت، و بنا بر قولی، در استرالیا به فعالیت‌های تجاری بین‌المللی مشغول شد.

یکی از دستگیر شدگان که از سران فرقه‌ی احمد الحسن است اعتراف کرد که اعضای گروهش قصد داشتند در روز عاشورا مراجع دینی و هیأت های حسینی را مورد هدف قرار دهند. حسن الحمامی همچنین اقرار کرد هزینه هایشان از کشورهای خارجی به ویژه امارات تأمین می‌شود و شعارشان ستاره داوود است.

با این حال فرقه‌ی احمد الحسن به طور کامل برچیده نشده همچنان که پایگاه‌های نظامی آمریکا از منطقه برچیده نشده‌اند.

امروز جانشین احمد الحسن که عبدالله هاشم نام دارد، در بریتانیا اقامت داشته، مدعی حلول بوده، ضمن تکان دادن پرچم سیاه، مانند بهائیت شعار تکراری ″ صلح و نور″ را انتخاب کرده، و در ادامه‌ی ضلالت نیز در ویدیوی تبلیغاتی، به پسری ۱۶ ساله آموزش داده تا او را «پاپ، امام، خدا» خطاب کند. در فرقه‌ی ضاله‌ی او رسماً مصرف الکل را مجاز دانسته شده و رعایت حجاب اسلامی لزومی ندارد. این‌ها مصداق بارز «حلال کردن حرام» و «حرام کردن حلال» است.

توجه داشته باشید که هم سازمان ملل و هم عفو بین‌الملل جهت خوش خدمتی به اسرائیل، چه بهائیت چه احمدالحسن و چه دیگر این فرقه‌های ضاله و جادوگرانه را به رسمیت شناخته و بعنوان«اقلیت دینی تحت آزار»معرفی می‌کند.


فرقه‌هایی که اگرچه در آمریکا و انگلیس و اسرائیل پایگاه و معابدی تاسیس کردند اما در کشورهایی مثل الجزایر، مصر، عراق، ترکیه، مالزی، آذربایجان و… فعلاً به رسوخ مورد پسند شیاطین نرسیده‌اند.

آری! بدانید روز حمله‌ی شیطان بزرگ و سگ هارش به مرزهای اسلامی دقیقاً آن روزی است که بوی متعفن فرقه‌ای ضاله از بلاد مسلمین به مشام رسیده باشد.

منابع:

سایت فرقه نیوز

وبلاگ زمان ظهور

خبرگزاری حوزه

https://www.moeslimchoice.com/dunia-islam

شباهت خرافه‌ها، حلول و گمراهی در تالاگوا-اویی و بهائیت


در اساطیر صبح ساموآ، کودکی که نامش فوآست گریه می‌کند. اما اهریمن با همراهی انسان با آواز خواندن و رقصیدن او را ساکت می‌کنند.

آه ای کودک صبح ساموآ! گریه کن! گریه کن!

به یاد بیاور آن داستان مارماهی شیطانی را که عاشق ملکه سینا شد و آن بانو گفت:«ای پسر چطور جرأت می‌کنی با چشمانی اهریمنی به من خیره شوی؟!» و همسرش به مانند هوشع(علیه السلام) سر از تن مارماهی جدا کرد. اما وقتی کله‌ی مار را کاشتند گفته‌شد که روحش در درخت نارگیل حلول کرده.

پس وادار شدی به سکوت چون با آواز و رقص سرگرم شده بودی!

آه ای کودک صبح ساموآ! گریه کن! گریه کن!

آن درخت حلولی را که به مثابه بت بعل بود لئوزیا نامیدند و دروغ ها را روی دروغ‌ها گذاشتند و گفتند اگر روح مردگان به او برخورد کند به جسم برمی‌گردد.

پس آواز خواندند و رقصیدند.

آه ای کودک صبح ساموآ! گریه کن! گریه کن!

کهن الگوی درخت حلول، در سنتی شیطانی‌تر ظاهر شد، آنجا که تاگالوا-اویی(انسان حلولی-مدعی مظهر خدا) وارد خانه‌ی زنی شد که پاوا نام داشت. او با برگ نارگیل فرزند پاوا را به دو نیم کرد تا بخورد. و با پاوا زنا کرد. وی طی بدعتی آوا را دوباره به هم چسباند و گفت ″حی″ شده! و مردم ساموآ را ناچار کردند تا این مراسم را هربار تکرار کنند و به نشانه چسبیدن آوا دستان خود را به هم بکوبند.

پاوا در صبح نامو با شیطان رقصید و آواز خواند تا تو ساکت شوی!

Eu i fea fono o le ava

آه ای کودک صبح ساموآ! گریه کن! گریه کن!

چرا که درس نگرفتند از حقیقتی که خدای تعالی در آیه ۶۸ سوره فرقان فرمود:«وَالَّذِینَ لَا یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ وَلَا یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَا یَزْنُونَ ۚ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ یَلْقَ أَثَامًا»

در سال ۱۷۹۹ زرسالاران یهود در کمپانی هند غربی هلند نفوذ کردند و ساموآ را طی سفری کشف کردند و با دیدن نشانه‌های بعل دست به کار شدند. تنها میوه‌ی درخت حلول به چشمشان می‌آمد. تا اینکه در ۱۸۵۴ شرکت بزرگ گادفروی و پسر (Godeffroy and Son) این جزیره را غصب کرد، زرسالاران یهود صدها میلیون پوند از جزیره را بخاطر تجارت کوپرا(=نارگیل خشک) به جیب زدند بدون اینکه کمترین حقی برای صاحبان مزارع و باغ‌ها قائل باشند. 

مردم ساموآ را با رسم پاوا گمراه گذاشتند تا سکوت کنند و دست برهم بزنند و پایکوبی کنند و آواز بخوانند.

آه ای کودک صبح ساموآ! گریه کن! گریه کن!

سه کشور آمریکا و آلمان و بریتانیا، در سال ۱۸۸۹ جزیره را بدون همه‌پرسی از اهالی محل، بین خودشان به دو نیم تقسیم کردند طوری که انگار تاگالوا-اویی داشت کودک پاوا را با برگ نارگیل به دو نیم می‌کرد.

پس آواز خواندند و رقصیدند.

باز گریه کن!

به خاطرت بیار روزهایی را که زندگی برای مردمانت ممنوع شد. ارتش انگلیس یک کشتی پر از بیماران تنفسی را که رو به موت بودند وارد بخش آلمانی ساموآ کرد. از عفونت منتشر شده، حدود ۸۵۰۰ نفر از مردم جزیره قتل عام شدند. ربودن زمین‌های اشغال شده راحت بود. کم کم اعتراضات مسالمت‌آمیز مردم حکایت از یک خواسته‌ی بدیهی داشت:«ساموآ برای ساموآیی‌ها». اما معترضان همراه رهبرشان کشته شدند و در عوض مالیتوآ تانومافیلی ۲ که یک عامل دست نشانده توسط انگلیس بود جای آن‌ها را گرفت.

انگلیس به او مدال شوالیه می‌داد و آواز می‌خواند و می‌رقصید.

زار برن و گریه کن ای کودک صبح ساموآ! آره گریه کن!

استعمارگران بدون اینکه مرزهای ساموآ را ترک کنند و حقوق مردم را به رسمیت بشناسند اعلام کردند این جزیره مستقل است. از اشتراکات فاجعه‌بار آن‌ها نیز مفهوم تاگالوا-اویی و بت بعل بود. بتی که محبوب کودک‌آزارها و آدمخوارهاست. چه تلخ که نشان‌ها و مدال‌هایی که به مالیتوآ تانومافیلی ۲ می‌رسید بی‌‌دلیل نبود، تمام این نشان‌ها بهانه‌ای بود تا تو را ساکت کنند ای کودک صبح ساموآ! پس گریه کن! و همچون ابر بهار ببار!

بعد هم که عهدشکنان شمشیر را برای تو از رو بستند و برای گمراه‌تر ماندن ساموآ، رهبرش (تانومافیالی۲) به عضویت فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیت درآمد. و معبد فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیت در تیاپاپاتا، هشت کیلومتری پایتخت آپیا، از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۴ با کارچاق‌کنی انگلیس(=یهود) و نقشه‌ی حسین امانت بهائی ساخته شد. البته که تاریکترین و مخوف‌ترین ضلالت و گمراهی نیز همین بهائیت است که با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دشمنی می‌کند و عهد حی قیوم را شکسته، دین اسلام را منسوخ معرفی کرده و دستمایه‌ای برای اشغال سرزمین موعود توسط یهود شده است.

چه ماجرایی می‌توانست تأسف‌بارتر از این باشد؟


کدام آواز می‌تواند تو را ساکت کند؟

کدام رقص می‌تواند تو را ساکت کند؟

پس گریه کن ای فوآ!

ای کودک صبح ساموآ!

گریه کن حتی اگر درختان برقصند!

گریه کن حتی اگر پرنده قرمز استوایی جیغ بکشد.

گریه کن تا پلاکاردها در میان درختان به اهتزاز درآیند.

گریه کن تا گونگ‌های چوبی به صدا در آیند.

گریه کن تا مردگان از گورهایشان برخیزند تا ببینند چه خبر است.

و عهدشکنان و گمراه کنندگان سنگسار شوند.

سکوت را بشکن و گریه کن!

گریه کن تا نابودی بهائیت…

گریه کن تا طلوع صبح سامانا!

━━⊰طوبی لمن یری عکة⊱━━

#سنگی_برداشتم☝️

#مرگ_بر_اسرائیل✊

#نابودبادبهائیت☄️

#حیفادرآتش

شباهت فرقه‌های ضاله وصفاء و بهائیت

داشتم با خودم فکر می‌کردم ما چطور شیعه‌ای هستیم که درباره مختار و کیسان این همه تولید محتوا داریم(بدون اینکه روایت موثق) اما درباره لعنت کردن″مغیره بن سعید″ که حداقل چهار نفر از ائمه اطهار (علیهم‌السلام) لعنتش کردند هیچی نمی‌دونیم؟!

دِ با همین سهل انگاری‌هاست که رسیدیم به یک و نیم قرن سکوت مقابل فرقه ضاله بهائیت.

کوفه بود و رفت و آمدهای زنی یهودیه در خانه‌ای که متعلق بود به مغیره بن سعید و سنگینی سکه‌های طلا که در دخل خورجین او جیرینگ جیرینگ می‌کرد.

یهود هزینه‌ها ضلالت را پیش پیش پرداخت کرده بود… مثل همیشه.

 کم کم شمار نفراتی که پیرو مغیره بودند هم بالا رفت. سیاهی لشکری که به ارزانی دین به دنیا فروختند.

فرقه‌ی ضاله‌ی وصفاء در سال ۱۱۹ تبلیغات وسیعی برای شکسته شدن عهد حی قیوم را شروع کرد.

مغیره‌ی ملعون ابتدا به امام عزیزمان امام محمد باقر (علیه السلام)نسبت ربوبیت داد و خودش را پیامبر خواند.

در ادامه‌ی ایجاد فرقه‌‌ی ضاله، حلال خدا را حرام کرده و می‌گفت خوردن آب فرات و هر چشمه و نهر زلال دیگری حرام است!

از سوی دیگر می‌گفت هرکس من را دوست داشته باشد دیگر گناهی بر گردن او نیست و هر غلطی دلش خواست می‌تواند بکند!

این فرقه ضاله یهودیه، در بازیچه قرار دادن آیات قرآن، جادوگری، سوءاستفاده از حروف، استفاده از مفهوم نور و… وجه مشترک بالایی با بهائیت دارند.

از دیگر کارهای مشترک وصفاء با دیگر عهدشکنان، ترور و قتل عام بود. یهود برای پیروان مغیره بن سعید، دسترسی کاملی به انواع سموم خطرناک ایجاد کرده بود و آنها مخالفین آگاه اما مظلوم خود را با بدترین سموم به شهادت می‌رساندند.

توجه شما را جلب می‌کنم به این احادیث هدایتگر:

امام باقر (علیه السلام)درباره مغیره فرمودند: ((مَثل مغیره، مَثل بلعم باعورا می‌باشد که قرآن او را چنین معرفی می‌نماید: «الذی اتیناه ایاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان و کان من الغاوین»«کسی که آیه‌های خویش بدو تعلیم دادیم، و از آن به در شد و شیطان به دنبال او افتاد، و از گمراهان گردید.»))

باید بدانید که بلعم توسط یوشع بن نون (علیه السلام) نابود شد و همین نشانه‌ی خوبی است که دوباره به حضرت یوشع توجه کنیم.

امام صادق (علیه السّلام) فرمودند: « خدا لعنت کند مغیرة بن سعید را و زنى یهودیه را که با او رفت و آمد داشت و به او جادو و شعبده و کارهاى گمراه کننده یاد می داد، راستى مغیره به پدرم دروغ بست، و خدا ایمان را از او برگرفت و همزمان ما همیشه دروغگویی هست که نزد مردم، به ما سخن دروغ نسبت می دهد، می خواهد با دروغ بستن به ما، راستگویی مان را از بین ببرد. مغیره، بزیغ، السری، ابوخطاب، معمر، بشارالشعیری، حمزه یزیدی و صائد نهدی و ... خداوند همه آن ها را لعنت کند و ما را از تحمل سختی هر دروغگویی بازدارد. خدا بر همه‌ی ایشان سوزش آهن بچشاند.»

نکته: نقش یهود در عهدشکنی و ایجاد گمراهی، مطابق با فرمایش امام صادق (علیه السلام) پیداست.

امام موسی کاظم (علیه السلام) فرمودند:«هر که به ما دروغ بندد، خداوند به او سوزش آهن را بچشاند: بنان بر حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) دروغ بست، و مغیره بر حضرت باقر (علیه السلام) دروغ بست، و ابوالخطاب بر حضرت صادق (علیه السلام) دروغ بست، و هر یک به قتل رسیدند؛ و محمد بن بشیر ملعون بر من دروغ بست. من از او به سوی خدا بیزاری می‌جویم»

امام رضا جان(علیه السلام) فرمودند: « کَانَ الْمُغِیرَةُ یَکْذِبُ عَلَى أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَأَذَاقَهُ اللَّهُ حَرَّ الْحَدِید//مغیره بر امام باقر (علیه السّلام) دروغ بست و خدا سوزش آهن را به او چشاند.»

بنابراین چهارتن از ائمه معصومین (علیهم‌السلام) و شاید بیشتر، از مغیره نام بردند و لعنتش کردند.

این شاهد خوبی‌ست تا بدانیم روز قیامت بعنوان شیعه به خاطر سکوتمان در برابر بهائیت از ما سوال خواهد شد.

منابع:

اصول النحل، الناشئ

رجال،کشی

فرق، نوبختی

المقالات و الفرق، اشعری قمی

دعائم الاسلام، قاضی نعمان

تاریخ کامل،این اثیر

و…

شباهات سوریاوارمان (موسس بزرگترین معبد ویشنو در کامبوج) و بهائیت در ضلالت و گمراهی

آیا هیچ از خودتان پرسیده‌اید چرا بهائیت معبد خود را در کامبوج برپا کرده؟ شاید با خود بگویید اصلاً کشور کامبوج کجا هست! مردم کامبوج چه خبر دارند از امیرکبیر؟! خمرهای بدبخت چرا باید با برگرداندن قبله به سمت حیفا گمراه شوند؟ هدف یهود از سرمایه‌گذاری روی ضلالت مردم کامبوج چیست؟!

جواب: در کامبوج یک تخم وجود دارد!

می‌خواهید بیشتر بدانید؟ 

‌بفرمائید مطالعه: مردم کامبوج در سال‌های سال بودائی بودند ولی در قرن ۱۲ یکی از پادشاهان کامبوج ادعای خدایی و حلول کرد! او می‌گفت از سوی ویشنو آمده (حلولیه ریشه در ویشنو دارد)که می‌گفت:«جز این دریای ویرانگر، تنها پروردگار اعظم، ویشنو، است که همچنان حیات دارد...توسط او تخمی بزرگ پدیدار می‌شود که در او حلول می‌کند.»

اسم این تخم، سوریاوارمان دوم بود در ادامه فقط به آن سوریا می‌گویم.

سوریا یک معبد و هرم ۱۶ هکتاری را به عنوان نماد کوه مرو یا سومرو احداث کرد. سومرو در اساطیر نماد مرکز جهان است.

 سوریا به معبد خودش لقب«پارام ویشنولوک» داد یعنی به خودش گفت: "کسی که به عالی‌ترین مرحله جهان ویشنو رفته است".ویشنوها هم معبدی از این بزرگتر ندارند. تازه، برخلاف تمام معابد قبلی کامبوج که به سمت شرق ساخته شده بودند، ویشنو لوک به سمت غرب واقع‌شده. در سنت هندو غرب جهان مردگان بوده تا ادعای نامیرایی را یادآوری کند.(همان عهد حی که همیشه توسط فرقه‌های ضاله یهود شکسته می‌شود)

گمراهی سوریا توسط یک برهمن پیر ساخته و پرداخته می‌شد. دیواکاریپاندیتا همین برهمن خبیث بود. او در مراسم تاج‌گذاری سوریا در سال ۱۱۱۳ میلادی نقش داشت. طی پنجاه سال آشوب کامبوج این برهمن برای سومین باری توانست انحصار تاج‌گذاری یک پادشاه را انجام می‌داد. در تاریخ آمده او با زیرکی و زد و بند توانست در دوران پرآشوب جنگ‌های داخلی و جابجایی‌های قدرت، نه تنها زنده بماند، بلکه به نفوذی‌ترین فرد درباری تبدیل شود. او در تقسیم یا احتکار اموال و غلامان و ملزومات معیشت مردم اختیارات کامل داشت. هر معبدی را که می‌خواست با بردگان و اموال فراوان تطمیع می‌کرد و هر دهکده‌ای را که دلش می‌خواست همراه با ساکنین و محصولاتش برای آشرام (معبد ضلالت تخم ویشنو )خود به تاراج می‌برد.

آیا این تخم همان عصف ماکول نیست که ابابیل با سنگسار ابرهه اشرم نابودش کردند؟‌

البته که هست و یوشع بن نون(علیه السلام)به درستی دستور رجم عهدشکنان را اجرا نمود.

و اما در کامبوج، برهمن پیر ویشنو،انواع جادو و علوم غریبه را به سوریا یاد داد و او را ترغیب کرد مدعی حلولیت شود و معبدی به آن بزرگی برای ویشنو بسازد.

درباره اوضاع کامبوج موقع ساخت این معبد کوهی شکل باید گفت وضعیت مردم به دلیل جنگ‌های داخلی و خارجی خراب بود. سوریا با تحریک برهمن پیر، عموی خودش را(که مخالف ازدواجش بود) کشت و همسر پادشاه چامی ویتنام را ربود و شرورانه او را به ازدواج خود درآورد و سرزمین ویتنام را تا ۴سال غصب کرد.

در این تحقیق هیچ رد پایی از حضور مستقیم یهود در فتنه‌ها پیدا نکردم تا اینکه یک سند، خودشان را لو دادند: در پروتکل ۱۷ دانشوران صهیون آمده:«پادشاهى اسرائیل از قداستِ ″ویشنو″ دفاع مى‌کند و درواقع، تجسم شخصیت اوست. ما چون ویشنو، صد دست داریم و بر سر هر دست، انگشتى قرار دارد که کلیه مهارهاى دستگاه حیات اجتماعى را در اختیار خواهیم گرفت»

شباهت فرقه‌های ضاله بشیریه و بهائیت


داستان معروفی هست که میگه:

روزی مردی با برادرش به میوه فروشی رفت و برادرش موزها را دانه به دانه پوست کند و خورد. میوه فروش از آنها خواست پول موزها را بدهند. مرد گفت:« ما قصد خرید موزها را نداریم اما چون برادرم بی‌عقل است اشتباهی موز خورده. نادیده بگیرید!» میوه فروش می‌گه:«اگر او بی‌عقل است چرا پیازها را نمی‌خورد؟!»

این حکایت درباره فرقه بهائیته که القاب خودشان رو بر اساس اسامی مقدس انتخاب کردند و همیشه بواسطه توجیه بی‌عقلی یا جنون، گناهشان نادیده گرفته شده. به راستی اگر آنها دیوانه هستند چرا نام‌های دیگری مثل اسامی انواع میمون‌ها و گوریل‌ها و شامپانزه‌ها را روی خودشان نگذاشتند؟

گناه بازیچه قرار دادن اسامی مقدس و آیات مقدس بسیار سنگین‌تر از این حرف‌هاست.

چطور ممکنه عده‌ای دور هم جمع شوند و خودشان را حروف حی بنامند؟

چطور ممکنه  گرفتار آفتاب‌زدگی یا مجنون باشند اما روی خودشان فقط القابی همچون قدوس، باب الألباب، اول من آمن، قرة العین، بها ال...، باب و... بگذارند؟

چطور ممکنه انتقال جنازه علیمحمد شیرازی از چند کشور فقط روی حساب دیوانگی باشد؟

چطور ممکنه در همان سال ۱۸۷۶ که لش باب وارد عکا میشه و همزمان یهودیا هم با آن نقل و انتقالات، اصطلاح باب رو از تورات استخراج کنن و نام اولین شهری که غصب می‌کنند رو پتخ تیکوا (باب امید) بگذارند؟! 

و چهار سال بعد یک یهودی به اسم اسرائیل بلکیند دوازده تا نوچه خودشو روانه فلسطین کنه و اسمشونو بگذاره بنی اسرائیل! و یک جنبش درست کنه معروف به بیلو مخفف مجله‌ای در سفر اشعیا (۲:۵): «بنی اسرائیل، بیایید برویم!»

چرا درباره این اهانت ها کسی اعتراض خاصی نکرده؟ وقتی سراغ مطالعه می‌رم می‌بینم بیشتر پژوهشگران و نویسندگان درباره دیوانه بودن این افراد قانع شدند و دست از محکومیت برداشتن. چرا به قول اون میوه فروش اگه مجنون هستن پیاز نمی‌خورن؟

ما در سکوت یک قرن و نیم، غفلتی بزرگ مرتکب شدیم و در حق خودمان ظلم کردیم چون خدای تعالی الگوهای بزرگی برای تشخیص گمراهی برای ما قرار داده بود.

از جمله آنها محمد بن بشیر بود که خودش را بعنوان اصحاب حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) جا زده و سپس خیلی زود نقاب از چهره بیندازد. ابن بشیر خودش را پیغمبر جدیدی نامید و دست به شعبده بازی زد و با تردستی یک کاردستی شبیه به صورت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) درست کرده و به اصحاب خود می‌گفت که موسی بن جعفر (علیه السلام) نزد من است، می‌خواهید ببینید؟ می‌گفتند: بلی. پس تماشاگران را در اتاقی دیگر می‌برد و می‌گفت: خوب تماشا کنید! آیا در اینجا به غیر از من و شما کسی هست یا نه؟ می‌گفتند: نه، کسی نیست. آن گاه تماشاگران را از اتاق بیرون می‌کرد و شعبده را ظاهر می‌نمود طوری که همه خیال می‌کردند کسی در آنجا ایستاده، در این حال محمد بن بشیر، نزدیک شعبده می‌ایستاد و وانمود می‌کرد که در حال گفتگو با آن بت پارچه‌ای است و اصلاً هم اجازه به دیگران نمی‌داد که نزدیک شوند. همه فقط باید از دور تماشا می‌کردند... 

محمد بن بشیر می‌گفت که حضرت کاظم (علیه السلام) محبوس نگشته، بلکه غایب و پوشیده شده و او همان مهدی قائم است که از چشم خلق پوشیده است؛ و آن حضرت در غیبت خود محمد بن بشیر را جانشین و خلیفه و وصی خود قرار داده، و نه تنها مهرش را به او واگذار نموده، بلکه تمام کارهایش را به وی تفویض فرموده، و محمد بن بشیر امام بعد از اوست.

او و یارانش می‌گفتند که (العیاذ بالله) امام رضا (علیه السلام) و ائمه بعد از او که امامت دارند، دروغ و هر کس قائل به امامت ایشان گردد، خونش حلال و مالش مباح است. 

و در ادامه‌ی اسلام ستیزی، محمد بن بشیر، همه واجبات از جمله زکات و حج را حرام و همه‌ی حرامها از جمله لواط و رابطه با محارم را حلال اعلام کرد: همان تضلیل تکراری!

بنی عباس از یک طرف امام را در حبس و شکنجه برامکه قرار داده بودند و از طرف دیگر مردم را با امثال محمد بن بشیر گمراه می‌کردند.

علی بن ابی حمزه گوید: امام کاظم (علیه السلام) فرمود: هر که به ما دروغ بندد، خداوند به او سوزش آهن را بچشاند: بنان بر حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) دروغ بست، و مغیره بر حضرت باقر (علیه السلام) دروغ بست، و ابوالخطاب بر حضرت صادق (علیه السلام) دروغ بست، و هر یک به قتل رسیدند؛ و محمد بن بشیر ملعون بر من دروغ بست. من از او به سوی خدا بیزاری می‌جویم، آن گاه دعا فرمود و گفت: «اللهم انی ابرء الیک مما یدعیه فی محمد بن بشیر اللهم ارحنی منه اللهم انی اسئلک ان تخلصنی من هذا الرجس النجس محمد بن بشیر فقد شارک الشیطان اباه فی رحم امه» - بارالها، من به سوی تو از آن چه محمد بن بشیر درباره ی من ادعا می‌کند، بیزاری می‌جویم، بارالها مرا از دست او راحت ساز، بارالها از تو می‌خواهم مرا خلاص کنی از این رجس ناپاک، محمد بن بشیر که شیطان با پدرش در انعقاد نطفه او شرکت کرده.

علی بن ابی حمزه گوید: ندیدم کشته ای را به مانند محمد بن بشیر که آن طور مفتضحانه رسوا و سپس اعدام گردد.



شباهت بنانیه و بهائیت

آیا می‌دانید یهودیان چه میزان در ایجاد فرقه‌های دینی گمراه کننده مقصر هستند؟

‌در دهه شصت هجری قمری، شخصی که بیان یا بنان بن سمعان نهدی نام داشت سلسله عقایدی را از طالوت و  لبید بن الاعصم(دایی یهودی طالوت) یاد گرفته بود که طی آن عظمت خدای متعال کوچک شمرده می‌شد و خود را پیامبر جدید نامید. این اصلا یک ادعای اتفاقی نبود بلکه یک پروژه شیطانی کاملاً پیش‌بینی شده توسط یهودیان بود.

او همچنین به امام علی بن الحسین(علیه السلام) نسبت ربوبیت و خدایی داد.

امام علی بن الحسین(علیه السلام) او را نفرین کرد .

حضرت سجاد (علیه السلام)

به نفرین تنها بسنده نکرد و جهت مبارزه علیه خرافات او، به قدری ستایش خداوند را در جایگاه حقیقی خود قرار می‌داد که به سجاد و زین‌العابدین معروف شد.

همچنین صحیفه سجادیه و مناجات خمس عشر نیز مانند دو لبه‌ی شمشیر ذوالفقار هستند که بر خرافات بنانی فرود می‌آیند.

‌تا اینکه بنان و فرقه‌ی ضاله او نابود شدند و راه مبارزه با فرقه‌های عهدشکن برای ما الگویی استوار شد.

اما در خصوص بهائیت باید بدانیم که در سال (1258 ه‍ / 1842م) علیمحمد شیرازی توسط یهود وارد پروژه ادعای پیامبری و خدایی شده و مردم کربلا را به ایمان آوردن سوی خودش تشویق نمود. اما مسلمانان می‌دانستند که او نمی‌تواند خدا باشد پس او را با سنگ از خود راندند. شبکه‌ی یکپارچه یهودیان مردم کربلا را به دلیل واکنش درستی که در برابر ضلالت داشتند مورد محاصره و تحریم غذایی قرار داد و سپس تمام خانه‌های آنان را تخریب کرد و در آن روزهای خونین بیش از بیست هزار نفر از غیرنظامیان کشته شدند. البته این مسیر خون‌آلود تنها در آغاز راه بود. بعد از ۵۰ سال، یهود با همدستی حسینعلی نوری، جنازه علیمحمد شیرازی را از تبریز به عکا منتقل کرد. مردم روستای ملبس(حوالی عکا) که در ساحل رودخانه العوجا زندگی می‌کردند توسط یهودیان مسموم شدند.

 یهودیان برای خود چاه کندند و مردم که از چیزی خبر نداشتند از آب رودخانه استفاده کردند بی‌خبر از آنکه یهود گاوهای مرده و آلوده و متعفن را در مسیر رودخانه قرار داده اند به دلیل مسمومیت به شهادت رسیدند.

از مسمومیت امام سجاد (علیه السلام)تا مسمومیت اولین شهدای غصب فلسطین…

ما نباید با دیدن رد خون شهدا سکوت می‌کردیم…

بیایید به دنیای امروز نگاه کنیم:

فلسطین...

لبنان...

سوریه...

عراق...

ایران...

منابع

معارج القبول-حکم-ج۱-ص۲۷۱

الفرق بین الفرق - ص۲۲۷

نسخه عربی خاطرات کینیاز دالگورکی(ص۷۵)

شباهت فرقه‌های ضاله بهائیت و TSM

آنقدر عهد خدای حی قیوم توسط فرقه‌های ضاله یهودی شکسته شده که حتی نمی‌توان بابت آنها دانه به دانه سوگواری کرد.

موسسان فرقه تکنیکال سلف مدیتیشن ( TSM) پس از ارتباط گرفتن با یهود، ایده‌ای در نشریه دنیای یهود(چاپ آمریکا) منتشر کردند و سپس به محض آغاز حمایت مالی یهودیان آمریکا سال ۱۳۷۳ش مشغول تغییر احکام الهی شدند. ‌

‌آن‌ها بعنوان یونیفرم لباس سفید می‌پوشند و با شال‌های رنگی به خودشان رتبه می‌دهند. سلف مدیتیشن یا خودپرستی را جایگزین نماز کرده، به جای دعا خواندن ادعای حلول می‌کنند. گردونه( دارمای بودائیان تبتی) را همراه با جادوهای داخلش می‌چرخانند و خودشان را مانند فرقه ضاله بهائیت بعنوان منسوخ کننده دین اسلام معرفی می‌کنند.

بانی معتاد این فرقه ضاله که خود را استاد اعظم (معتاد اعظم) نامیده قصد تکمیل نقشه‌ی بهائیت در به سرانجام رساندن گمراهی با معتاد اعظم بهائیت را داشته است.

 لذا فرقه ضالهtsm اعضای متاهل گروه خود را بصورت مختلط رو در روی غریبه می‌نشاند و آنان را وادار می‌کند برای ساعت‌ها به یکدیگر نگاه کنند و ابراز علاقه کنند سپس به روابط نامشروع(زنای محصنه) ترغیب‌شان می‌کنند!

باری دیگر لازم می‌دانم تکرار کنم که علت پشتیبانی مالی یهودیان از این فرقه‌های ضاله عهدشکن، بر مبنای سفر هوشع (علیه السلام) است که او قصد داشت همسر گمراهش را(که نماد مرز و زمین است) هدایت کند و اجازه خیانت به او ندهد تا او توسط بعل‌ها(دوستان شوهران دروغین) گمراه نشود.

چرا یهود کاری می‌کند که حضرت هوشع(علیه السلام) قصد مبارزه با آن را داشت؟

چون جومر(همسرش) در تورات نماد مرز و سرزمین است و گمراهی او، باعث می‌شود که متجاوزان به سرزمین به راحتی بتوانند خاک قربانی ضلالت را غصب کنند.

‌و اما tsm: این فرقه‌ی ضاله توسط جمشید رضا اشرفی شیوع پیدا کرده و شعبه‌ی نیویورک آن توسط سرور رستگار زنی یهود‌یه و ایرانی‌الاصل ترویج می‌شود.

این فرقه ضاله از درخت ممنوعه بعنوان الگو استفاده می‌کند و علامت دیگر آن نیلوفر (سمبل بودیسم، سای‌‌بابا، معبد بهائیان در هند) است. گفته می‌‌شود اشرفی قصد دارد به کشور پاناما عزیمت نماید. پیش از او هم یهود بساط مشرق‌‌الاذکار بهائیت را در پاناما پهن کرده است.

پیروان فرقه‌های عهدشکن می‌بایست توبه کنند در غیر اینصورت برمبنای دستور حضرت یوشع بن نون (علیه السلام) مجازات شکستن عهد حی قیوم(همچون زنای محصنه) رجم و سنگسار است.

‌هدف از برشمردن فرقه‌های ضاله‌ای که مانند بهائیت از روش‌های از پیش تعیین شده پیروی می‌کنند؛ در همگی ادعای حلول، شکسته شدن عهد حی قیوم، حرام کردن حلال و حلال کردن حرام و ولخرجی یهود در ترویج آن‌ها تکرار می‌شود؛ 

باید در صورت تکرار چنین خدعه و نیرنگی از شیوع و بروز ضلالت جدید جلوگیری کنیم و آگاه باشیم.

حامی اسلام باشیم.

بیدار باشیم.


منابع:

خبرگزاری صراط، کد خبر ۱۶۹۹۹۶

سایت مفاز


شباهت فرقه‌های مارکسیسم و بهائیت


خدای ما در قرآن مجید (۴۴-۴) فرمود:

﷽

(أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یَشْتَرُونَ الضَّلَالَةَ وَیُرِیدُونَ أَن تَضِلُّوا السَّبِیلَ)

و طبق همین آیه گفتیم و دانستیم که یهود از طریق سفر هوشع تورات،(که همسر گمراهش استعاره‌ای از مرز و سرزمین و دارایی بود) خدعه و حیله‌ای می‌سازد که جایگاه خدا را پایین آورده و روی فرقه ضاله سرمایه‌گذاری می‌کند تا عهد حی قیوم را بشکند. 

اینک به سراغ یک یهودی فرقه ضاله ساز معروف می‌رویم که توانست خیلی‌ها را بر حسب همین سفر هوشع گمراه کند.

او اگرچه برای ترویج گمراهی وارد موزه سلطنتی بریتانیا می‌شد ولی تا آنجا توانست رد گم کند که شایعه شد برای خریدن سیگار شلوارش را گرو گذاشته بود!

و اگر چه افراد زیادی را در بلژیک مسلح می‌کرد ولی خود را یک ستون نویس ساده در روزنامه‌ی ″اخبار راینلند″ معرفی می‌کرد آن هم بعد از اخذ مدرک دکتری در سال 1841 و پایان‌نامه‌ای با موضوع ایجاد فرقه ضاله!

خبر بد اینکه مدعیان فلسفه غرب حتی با خود نگفتند بین این همه افراد فقیر و بدهکار چطور شد که یک نفر مثل مارکس این همه مورد حمایت مالی سرمایه‌گذاران و مافیای جهانی قرار گرفت!

او چطور توانست از تاکستان ″تری‌یر آلمان″تا ″دین استریت″ انگلیس آزادانه مارکسیسم را تبلیغ کند؟

البته که اگر باغ انگور بخشی از سفر هوشع نبود، نه مارکس رئیس میخانه بزرگ تری‌یر می‌شد و نه روچیلد بعد از تدفین جنازه باب بهائیت در کرمل، کارخانه شراب سازی کرمل را در فلسطین اشغالی تأسیس می‌کرد.

در تمام فرقه‌های ضاله ناقض عهد حی قیوم، دانستیم که باب، پیامبر و سپس خدای فرقه ضاله، ادعای حلول می‌کند و عهدشکنی می‌کند. مارکس هم در اروپا از طریق تلفیق ماتریالیسم دیالکتیک هگل و ماتریالیسم غیردیالکتیک لودویک فوئرباخ این فرمول را بدست آورد.

بهتر است وقت شما را با اصطلاحات نگیرم!

در یک توضیح یک خطی:

۱)هگل می‌گفت:« مخلوقات نسبت به خالق خودشان (روح مطلق=حی قیوم) مثل اندام و اعضا و جوارح  و تن واحده هستند.»(همان رواقیون)

۲)فوئرباخ می‌گفت:« انسان صفات خودش را به "خدا" نسبت داده است و خداشناسی در واقع چیزی جز انسان‌شناسی نیست!»

با تلفیق این دو؛ عهدشکنی مارکس چیزی از جنس عمرعاص در ماجرای حکمیت بود و همچنان که انگشتری از دست خود خارج می‌کرد، تمام آنچه می‌بایست اعتقاد داشته باشیم را از دست خود خارج کرد. از اعتقاد به خدا و دین تا حق مالکیت و زمین!

و سپس همچنان که انگشتری در دست دیگر می‌کرد حق دینداری و مالکیت را تقدیم به یهود کرد.

و صدها میلیون ابوموسی اشعری بودند که با انگشتری خارج شده از دست، نه دیگر خدا را می شناختند نه حق مالکیت و نه سرمایه‌گذاری غیریهودی.

سپس مارکس گفت که روند تکاملی و قابل فهم تاریخ را می‌توانم پیشگویی کنم چون:«قدرتش مانع تلاش‌های بیهوده انسانی است». لذا سوسیالیسم موجب مرگ سرمایه‌گذاری (=غیریهودی) خواهد شد.

از قضا برای یکی از فیلسوفان که کارل پوپر نام داشت سوال پیش آمد که:« اگر تاریخ قانون داشته باشد، شناخت قوانین آن خارج از توان انسان است؛ چراکه ما انسان‌ها سلولی هستیم در گیاه تاریخ؛ و نمی‌توانیم از بیرون و از بالا در این گیاه نظر کنیم و تار و پود و رگ و پی‌اش را از هم جدا کنیم و بر آن چنان مسلط شویم که ادعای فهم قوانین حاکم بر این گیاه را داشته باشیم.»

بله آقای کارل پوپر! ما نمی‌توانیم! اما خدا و قوانین او که می‌تواند! یهود بارها فرقه ضاله ایجاد کرده و توسط آن عهد حی قیوم را شکسته البته که برحسب سفر هوشع می‌تواند پیش‌بینی کند روند تاریخی گمراهان به کدام سمت و سو خواهد رفت. در این میان احمق‌ترین‌ها کسی بود که تصور می‌کرد خدا وجود ندارد. چه گمراهی بزرگی! چه سایه‌ی سیاهی! چه شبح مخوفی!

مارکس هم کتاب ″مانیفست کمونیست″ را با این جمله آغاز می‌کند: «شبحی بر فراز اروپا سایه گسترده است: شبح کمونیسم.»

از دیگر گناهانی که به واسطه‌ی شکستن عهد توسط یهود تبلیغ می‌شود حلال کردن حرام و حرام کردن حلال خداست.

دشمنان سرمایه‌گذاری تمام سرمایه‌های خود را صرف همین گناه کردند و با ایجاد انقلاب صنعتی، جایگاه دین را در خانواده، کسب و کار و زندگی مردم کم و کمتر کردند.

جالب است بدانید مارکس در سال1843 وارد فرانسه شد و کتاب ″خانواده مقدس″ و ″درباره مسأله یهود″ را نوشت. این همان سالی است که نجیب پاشا مسلمانان کربلا را قتل عام کرد و یهودیان علیمحمد شیرازی را از آنجا راهی بوشهر کردند تا فرقه ضاله بهائیت را آغاز کند.

مارکس در همان سال مشغول نشر گمراهی خود در نشریه″فوروارتس=یعنی به پیش برو" شد. (این نام هم برحسب کتاب خروج تورات است: «به بنی‌اسرائیل بگویید که به پیش بروند.»)


سپس کارل مارکس و  فریدریک انگلس (اهل منچستر)توسط دستان پشت پرده به هم معرفی شدند. انگلس که فرزند یک کارخانه دار بود، درباره طبقات کارگری و آرزوهای آنها تحقیق کرده بود و آن را در اختیار مارکس قرار داد. سال 1848 پس از تألیف کتاب مانیفست کمونیسم، دمل‌های چرکین بیماری مارکسیسم شروع به ترکیدن کرد و شورش‌های متعدد در فرانسه، آلمان، ایتالیا، اتریش، مجارستان، دانمارک لهستان و چند جای دیگر اروپا توسط کارگران روزمزد و تازه کافر شده‌ی(=به قول مارکس: پرولتاریا) بوجود آمد. نوبت تبلیغ بود و از نظر یهود هیچ تبلیغی فراگیرتر از هیاهو نیست. چه خبر از ایران؟ در همان سال(1848) باب بهائیت، علیمحمد شیرازی، از سفارت فرانسه (=بابت آنچه که ارث معتمدالدوله نامیده) تقاضای چهل میلیون فرانک می‌کند!(هرچند که علیمحمد شیرازی معتاد بود ولی باید بیندیشیم چرا سال 1843 مستقیم سراغ فرانسه رفت؟چه کسانی وعده‌ی چهل میلیون فرانک را به او داده بودند؟…)

برگردیم به پرونده‌ی مارکس:

از نظر مارکس زندگی انسان در مرحلۀ کمون اولیه (مرحلۀ شکارگری و خوراک‌جویی انسان‌ها) فاقد مالکیت بود. مالکیت خصوصی در اعصار برده‌داری و فئودالیسم و سرمایه‌داری وجود داشته و در عصر سوسیالیسم به مالکیت دولتی بدل می‌شود و پس از سپری شدن دوران "دیکتاتوری کارگران" ، بشر وارد عصر کمونیسم می‌شود که در این دوره دیگر از دین و دولت و مالکیت خبری نیست!

این دقیقاً همان دوره‌ای است که در بهائیت از آن با عنوان دوره ذهبی(طلایی) یاد می‌کنند؛ یعنی گمراهی محض.

دیری نگذشت که حکومت‌ها مارکسیستی شدند و مجوزها برای کشت و کشتار صادر شد و حدود صد میلیون نفر را راهی قبرستان کرد، یکی از دلایلش همین بود که آن‌ها اساسا با انسان متدین و عامیانه مشکل داشتند و اگر او مانع تحقق کمونیسم بود اعدام یا ترورش می‌کردند. آن همه کشت و کشتار پشتوانه‌های تئوریک داشت؛ پشتوانه‌هایی که متاسفانه در آثار مارکس و فرقه ضاله مارکسیسم، فراهم آمده بود. مردم در حکومت ضاله مارکسیستی حق آزادی بیان و آزادی مالکیت و عقیده نداشتند و این در حالی بود که مارکس یهودی هرچه می‌خواست مردم را به الحاد دعوت می‌کرد و عهد می‌شکست و از پیروان احمق خود حق مالکیت و اختصاص سرمایه را سلب می‌کرد و با خیال راحت در کشور استعمار پیر مشروب می‌خورد و آروغ روشنفکری می‌زد!

منابع:

اباطیل البهائیة و بروتوکولات صهیون/ عبدالعزیز شرف،

بهائی‌گری، کسروی،

خبرگزاری عصر ایران، کد خبر(۸۵۷۳۴۲)


شباهت خوارج شمراخیه به بهائیت

قبلاً فکر می‌کردم خوارج افراد بسیار بسیار باایمانی بودند که عبادت زیادشان و تسبیح هزار دانه‌شان نجاتشان نداد!

و با خودم می‌گفتم واقعاً چرا این همه عبادت بی‌تأثیر بود؟

تا اینکه در حکمت ۳۲۳ نهج البلاغه خواندم:

″وَ قَالَ (علیه السلام) وَ قَد مَرّ بِقَتلَی الخَوَارِجِ یَومَ النّهرَوَانِ:« بُؤساً لَکُم لَقَد ضَرّکُم مَن غَرّکُم» فَقِیلَ لَهُ «مَن غَرّهُم یَا أَمِیرَ المُؤمِنِینَ؟» فَقَالَ :«الشّیطَانُ المُضِلّ وَ الأَنفُسُ الأَمّارَةُ بِالسّوءِ غَرّتهُم باِلأمَاَنیِ ّ وَ فَسَحَت لَهُم باِلمعَاَصیِ وَ وَعَدَتهُمُ الإِظهَارَ فَاقتَحَمَت بِهِمُ النّارَ″

ترجمه: حضرت مولی‌الموحدین (علیه السلام)در روز نهروان، وقتی از کنار کشته‌های خوارج می‌گذشت، فرمود:«بیچاره شوید! بی‌شک کسی که فریبتان داد شما را درمانده کرد»

از ایشان سوال شد:«چه کسی درمانده‌شان کرد یا امیرالمومنین؟»

ایشان فرمودند:«شیطان گمراه کننده و نفس اماره چنین کردشان: درمانده‌ی آرزوها و ورشکسته با گناه‌ها و وعده دادشان به اظهار پس شد آتش بر سرشان آوار»

این نکات مرا از خواب غفلت بیدار کرد و از خودم پرسیدم:«آیا خوارج مثل بهائیت در گروه ضالین هستند؟» پس به سراغ کتابخانه رفتم و حالا آمدم تا نتایج جستجو را برایتان به تصویر بکشم!

تصور کنید به زیارت خانه خدا در مکه رفتید اما ناگهان یکی از همین خوارج می‌آید و کنارتان می‌نشیند. نام او عبدالله بن شمراخ است. 

او خرقه پشمی پوشیده و در حالی که خود را عابد و زاهد نشان می‌دهد از خودش تعریف می‌کند که چقدر مستجاب الدعوه است، چقدر فقیر با دعای او پولدار شده، چقدر بیمار با دعای او شفا گرفته، به ماست دست بزند سیاه می‌شود و به خاک دست بزند زرد می‌شود و از این افسانه‌ها!

(اگه تونستی با روش و منش امام علی(علیه السلام) مقایسه کنی و متوجه بشی که ابن شمراخ قصد بازارگرمی داره که بردی، اما اگر کنجکاو شدی ببینی دیگه چی می‌گه وارد گزینه بعد میشی):

عبد الله بن شمراخ خوارجی به تو می‌گوید:«باید زیبا به دنیا نگاه کنی! بعضی از عقاید ذهن تو را خشک و کام دیگران را تلخ می‌کند. رک و پوست کنده می‌گویم که نباید به دیگران گیر بدهی! تو هیچکدام از شرایط امر به معروف را نداری! هرکس هرچه پوشید و کرد آزاد است. همیشه بگو به من چه. جنگ و جهاد هم همینطور. دعوای سیاسیون بماند برای خودشان! تو نه سر پیازی نه تهش!»

( اگر به ولایت امیرالمومنین(علیه السلام) ایمان داشتی مطمئن هستی امر به معروف، جهاد و مبارزه واجب است. اما اگر از رنگ و بوی جملات ابن شمراخ خوشت آمده گزینه جدید پیدا می‌شود):

عبدالله بن شمراخ به تو می‌گوید:«من دلم برای تو می‌سوزد و قصد دارم ارشادت کنم؛ جز خیر و صلاح تو چیزی نمی‌خواهم پس کامل به نصیحتم گوش کن: ما حبیبیه هستیم و خدا هیچکس را به اندازه ما دوست ندارد پس احکامی که برای دیگران هست از گردن ما برداشته شده! اگر از چشم ما نگاه کنی می‌بینی که همه‌چیز زیباست، مثل گلی که بو می‌کنی، پارچه‌ای که لمس می‌کنی، زن و بچه‌ای که به طرفشان تمایل داری اما ناموس دیگران هستند و جز تعصب و خودخواهی چیزی مانع رسیدن تو به آنها نیست که در فرقه‌ی ما این موانع اصلاح شده!

(اگر تقوا را از امیرالمومنین علی (علیه السلام) آموخته باشی در همین لحظه از ابن شمراخ فاصله می‌گیری؛ اما اگر باز هم کنجکاوی و خدای نکرده رغبت داری پس متاسفانه گزینه‌ی بعدی ظاهر می‌شود):

عبد الله بن شمراخ با انگشت گروهی از کارگران زحمت‌کش را به تو نشان می‌دهد و به تو می‌گوید:« به این کارگرهای بدبخت نگاه کن که مثل مورچه از صبح خروس خوان تا بوق سگ کار می‌کنند آخر هم هیچی نمی‌توانند سر سفره‌ی خودشان بیاورند. این‌ها از جنس ما نیستند. ما برتریم و این‌ها حقیر هستند امتیازات حبیبیه را ندارند. آقایی و ثروت از آنِ ماست. نان حلال افسانه‌ی نژاد خوار و خفیفه اما برای ما نزول گرفتن، احتکار کردن، گرانی و بازار سیاه فقط بالا رفتن از پله‌های ترقی است که ویژه‌ی پیروان ماست!»

(در اینجا اگر به یاد دستان پینه بسته‌ی امیرالمومنین (علیه السلام) افتادی، اگر در خاطرت ماند که امیر تو کسی است که یک جو از دهان مورچه بیرون نمی‌کشد و اگر یادت ماند چگونه دست دزدان و غارتگران را کوتاه می‌فرمود پس راهت از راه خوارج جداست و پیروزی. اما اگر توجهت به آنچه ابن شمراخ گفته جلب شده وارد مرحله‌ی بعد می‌شوی):

عبدالله بن شمراخ در لحظه‌ی نماز دست تو را می‌گیرد و پشت سر یک یهودی قرارت می‌دهد و می‌گوید:«به همین اقتدا کن و پشت سرش نماز بخون (تا به خودت بیای ادامه میده): همه‌ی ادیان با هم برابر و یکسان هستند! مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه!!»

(حالا اگر به بت شکنی و خیبر شکنی حضرت علی(علیه السلام) ایمان داشته باشی، ابن شمراخ را از خودت می‌رانی و دور می‌کنی اما اگر پشت سر یهود نمازت را خواندی و مرحله‌ی پست‌تر از این‌ها واقعاً قهقراست)

حالا ابن شمراخ دستش را دور گردنت می‌اندازد و به تو می‌گوید:« تا کی می‌خوای منتظر مردن پدر و مادرت باشی! اونا هنوز به دینی که منسوخش کردیم ایمان دارند و از کارهایی که می‌کنی شرمنده هستند. اُف نگفتن به آنها تقیه بود اما بیشتر پیروان من پدر و مادرهای خودشون رو کشتند! از کدوم خدا می‌ترسی؟! . . .»

بله دوستان این موارد مصداق بارز خطوات الشیطان هستند که افراد را گام به گام به دام گمراهی می‌اندازد و گمراهی فرقه‌ی شمراخیه بسیار در بهائیت انعکاس پیدا کرده. از روابط نامشروع و حلال کردن انواع حرام و پاک شمردن انواع نجاست تا حرام کردن حلال…

شباهت فرقه‌های شلمغانیه و بهائیت

ابن فرات وزیر خلیفه عباسی معروف به المقتدر بود. او که بسیار ریاکار بود ابتدا برای جلب اعتماد مردم کارهای خیریه انجام می‌داد. کم کم مهره‌های مورد نظر خودش را از عراق تا ایران و از مصر تا فلسطین بعنوان دیوان‌سالارهای تحت فرمان او منصوب داد. وقتی چیدمانش برای دشمنی با اسلام تمام شد، با دسیسه های او فرقه‌های حلولی و ضاله ایجاد شد.

از جمله آنها محمد بن علی شَلمَغانی بود که در قرن چهارم هجری(یعنی غیبت صغری) فرقه‌ی ضاله‌ای تأسیس کرد و پیروان او به «عزاقریه» یا «شلمغانیه» شهرت داشتند.

 شلمغانی برای ایجاد همان تخم ضلالت معروف که یهودیان از فرقه‌ی ویشنوئیسم هندی وام گرفته و بارها آن را تکرار کردند، مدعی شد که خدا در او حلول می‌کند و عهد حی قیوم را شکست. سپس مانند گمراه کنندگان قبلی، حرام خدا را حلال کرد و به ترک نماز و روزه و غسل دستور داد. ‌

عزاقری‌ها بدون ازدواج همه‌ی زنان را برای خود مباح می‌دانستند و می‌گفتند رابطه با زنان محارم و زنان دوستان و حتی پسران در صورتی که به فرقه‌ی ضاله‌ی شلمغانی درآمده باشند اشکالی ندارد!

آن‌ها خائنانه و وقیحانه مفاهیم قرآن را به شکل شیطانی تغییر می‌دادند و کلمات بی‌ربط را به هم ربط می‌دادند تا از آن جهت اهداف شیطانی خود سوءاستفاده کنند.

ابن فرات حسین بن روح(نائب امام) را محبوس کرد تا به اشاعه و ترویج فرقه ضاله شلمغانی کمکی کرده باشد.

امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)آنان را نفرین فرمود و شلمغانی، ابن فرات و دیگر همدستانش اعدام، و فرقه‌ی ضاله شلمغانی هم از صفحه‌ی روزگار محو شد.

این توقیع مبارک را حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در لعن شلمغانی و دوری از او و پیروان او و طرفدارانش و کسانی که بعد از این توقیع به دوستی او باقی می مانند، صادر فرمودند: «اعلام کن(أطال الله بقاک و عرفک‌ الله‌ الخیر کله و ختم به عملک) به کسانی از برادران ما(أدام الله سعادتهم) که به دیانت و نیات آنها اطمینان داری که: محمد بن علی، معروف به شلمغانی از دین اسلام خارج شد و مرتد شده و ملحد گردیده است، و چیزهایی ادعا می کند که موجب کفر به خالق متعال است و به خدا دروغ و بهتان می بندد، و گناه بزرگی مرتکب شده است. آنها که از خداوند برگشتند، دروغگو هستند و سخت گمراه، و از رحمت خداوند دور شده اند و دچار خسران بزرگی گشته اند. برائت خودمان را در محضر خداوند متعال و پیامبر و خاندان گرامیش - صلوات الله و سلامه اجمعین – از (شلمغانی) اعلام می داریم؛ به او لعن می فرستیم و لعنت دائم خدا بر او باد، در آشکار و نهان، در هر زمان و مکان. و (لعنت خدا) بر موافقان و پیروان او باد، و نیز بر آنان که با شنیدن این اعلام، پیوند خود را با او ادامه دهند.

بنابراین، به اطلاع آنان برسان، ما از دوستی وی خودداری نموده و از او دوری می جوییم، آنچنان که در برابر امثال او همچون: شریعی، نمیری، هلالی، بلالی و دیگران چنین کردیم، و ما راضی به سنن الهی هستیم.به خداوند اعتماد می کنیم و از وی کمک می خواهیم، و او در تمامی امور برای ما کافی است و بهترین نگهبان است.»

بعنوان مسلمان باید بدانیم که یک و نیم قرن پیش هم دقیقاً همین اتفاقات افتاد اما نمی‌دانم چرا تا امروز سکوت کردیم و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را یاری نکردیم:

فرقه ضاله بهائیت ابتدا با ادعای بابیت و در نهایت با ادعای حلولیت توسط یهود ساخته و پرداخته شد. مهره‌های نفوذی آنها(از نجیب پاشا تا کاظم رشتی و دالگورکی و...)، پس از قتل عام مردم کربلا در سال ۱۸۴۲م-۱۲۵۸ق با یکدیگر دست به یکی کردند حسینعلی نوری در همان باغ نجیب پاشا بار دیگر «عهد حی قیوم» را شکست و جنازه علیمحمد شیرازی (باب بهائیت) را به عکا منتقل کردند و یهود به مناسبت همین انتقال، نام اولین شهری که غصب کرده بود را پتخ تیکوا یعنی باب امید گذاشت.

امروز پتخ تیکوا به ام الموشافات یعنی مادر شهرهای غصب شده معروف است.

کاش سکوت نکرده بودیم.

منابع:

الغیبه، نعمانی

 الاحتجاج، شیخ طوسی، ج 2

فرهنگ فرق شکور


شباهت دالای لاما و بهائیت

لبخند می‌زنم گاهی…

چای می‌نوشم گاهی…

اما می‌نویسم با آگاهی…

به دالای لاما نمی‌رسد که با گشاد کردن لب و دهانش به کسی شاد بودن را یاد بدهد.

تنزین گیاتسو چهاردهمین دالای لامای عهدشکنی است که پس از آشنایی با هانریش هارر با اهداف استعماری بیشتر آشنا شد.

او عقاید بیمارگونه‌ی خودش را در کتاب‌هایی با روکش ترویج لبخند و آرامش منتشر می‌کند. کتاب‌های او اگرچه در دلقکانه‌ترین حالت ممکن تناسخ و حلول را توجیه می‌کنند اما باور کردن آن به حماقت بسیار بالایی نیاز دارد تا جایی که اگر کتاب‌های دالای لاما را همراه با تی‌تاپ به خر بدهی بازهم آن حیوان را نمی‌توانی دچار شادی و شعف کنی!

شوخی‌بردار نیست. بحث بر سر پنهان شدن اباحه‌گری پشت سنگر مباح است.

وقتی صدای وحشت زنان و کودکان در ذهنم می‌پیچد…

وقتی صدای جرق جرق سوختن خانه‌های مسلمانان به گوشم می‌رسد و از حرارتش گوش‌هایم داغ می‌شوند…

سرم را بین دستانم پنهان می‌کنم: لعنت به چای و ۵لبخند شیطانی!

من از این دردها با سکوت عبور نمی‌کنم!

پس می‌نویسم:

در مقایسه‌ی دو فرقه ضاله بهائیت و دالای لاما(بمعنی رئیس دریا گونه)، باید دانست که هر دویشان روش ویشنو را تکرار می‌کنند:«جز این دریای ویرانگر، تنها پروردگار اعظم، ویشنو، است که همچنان حیات دارد...توسط او تخمی طلایی و بزرگ پدیدار می‌شود که در او حلول می‌کند و آن بذر تمامی اشکال را در خود دارد!»

مقایسه کنیم با عبارت ذیل، که قسمتی از پروتکل ۱۷ دانشوران صهیون است:

«پادشاهى اسرائیل (=اهب با حروف وارونه‌ی بها) از قداستِ ″ویشنو″ دفاع مى‌کند و درواقع، تجسم شخصیت اوست. ما چون ویشنو، صد دست داریم و بر سر هر دست، انگشتى قرار دارد که کلیه مهارهاى دستگاه حیات اجتماعى را در اختیار خواهیم گرفت.»

خدای لامائیسم به لبخند و خدای بهائیت به نوشیدن چای توصیه می‌کند!

تبعیدهای ساختگی یکی دیگر از آن خدعه‌هاست. چه فرقی می‌کند به جاگذاری دالای لاما از تبت به هند بگویند تبعید یا به انتقال جنازه علیمحمد شیرازی از تبریز به عکا؟

چه فرقی می‌کند کوه کرمل محل اعمال شیطانی آنها باشد یا اورست؟

چه فرقی می‌کند افسانه‌ای درباره پوگروم بسازند یا هلوکاست و یا حمله‌ی ارتش سرخ چین؟!

چه فرقی می‌کند تاثیر مستقیم ضلالت دالای لاما بر غصب تبت باشد یا تأثیر ضلالت بهائیت بر غصب فلسطین فلسطین باشد؟

البته که خود دالای لاما با رجوع به معبد بهائیت در هند ثابت کرد که در میزان ضلالت حالا حالاها باید جلوی بهائیت لُنگ بیندازد. 

با این حال سران بهائیت در رابطه با ازدواج با محارم و لواط هیچ اختلاف نظری با دالای لاما ندارند.

هر دو فرقه ضاله با واجب شمردن اعمال من درآوردی، خود را ملزم به روزه‌های دروغین و ریاضت‌های بیهوده می‌کنند و پس از اینکه حلال خدا را حرام و حرامش را حلال کردند؛ در کمال وقاحت به دنبال پلورالیسم و یکسان‌سازی ادیان اصیل با فرقه ضاله خود هستند.

علیمحمد شیرازی، یهود، بهائیت: هنگام شهادت هزاران مسلمان از کربلا تا ایران و غزه و لبنان و فلسطین با آرامش چای می‌نوشیدند.

همچنان که دالای لاما، یهود و بودائیت: هنگام شهادت هزاران مسلمان در میانمار و شرق دور با آرامش لبخند زدند.

آری فصل مشترک حمایت از آنها توسط صهیونیسم دشمنی با اسلام است.

چه فرقی می‌کند ایاب و ذهاب در هر نقطه از فلسطین اشغالی به سمت معبد معتاد اعظم بهائیت (حیفا) رایگان باشد و یا اینکه از دالای لاما دعوت شود به دیوار ندبه بیاید و لمس کند با دستان نجسش حرم پاک الهی را…

همچنان که در جزیره اپستین نوزادان بی‌گناه را…

و در میان قاطبه‌ی مردم، هویتِ شادی و آزادی را!

عهدشکنان لمس می‌کنند و غصب می‌کنند.

و اما: إنا علی العهد؛ پس رجم می‌کنیم و پاک می‌کنیم…

ما مرزها را و واژگان را و هویت را دوباره پاک می‌کنیم و دوباره پس می‌گیریم.

 با اعتقاد به این آرمان مقدس؛

لبخند می‌زنم گاهی؛

و چای می‌نوشم گاهی؛

و می‌نویسم با آگاهی.

منابع:

بانک جامع دوازده جنبش نوظهور معنویت نما 

دائرة المعارف طهور: اصول عقاید/ واحد تحقیقات

سایت اینک آخرالزمان

https://nowapocalypse.com/e9

پایگاه خبری تحلیلی ۵۹۸

598.ir/000D29

شباهت فرقه‌های ارغون مغول و بهائیت

ارغون کذاب نوه‌ی هلاکو بود. در سال 683 طی یک کودتای سیاسی عموی خود احمدخان(پسر هلاکو) را که تازه مسلمان شده بود ترور کرد .

علت این ترور را باید در ایجاد روابط خوب بین مصر و عراق بزرگ(شامل اردن)دانست و این فتنه توسط یک یهودی به نام مجد الملک یزدی تقویت شد که هنگام تفتیش وسایل او کاغذها و پوست‌های بسیاری به زبان عبری یافت شده بود.

سپس شمس‌الدین را که بسیار به هند می‌رفت به دربار خود فراخواند و پس از همین رفت و آمدها که با مجدالملک و شمس الدین شکل گرفت، مصمم شد به لشکریان جنگ‌های صلیبی کمک کند او با پاپ این معامله را کرده بود که صلیبیون بیت المقدس را از دست مسلمانان خارج کنند و مغولان دمشق و حلب سوریه را غصب کنند. 

ارغون، از 30 هزار اسب و نیرو گرفته تا آذوقه و ... همه را در خدمت صلیبیون قرار داد و همزمان هم از سمت ایتالیا، دستان پشت پرده‌ای همچون آبراهام ابولافی، مشغول به توقیت شدند و پیشگویی‌هایی درباره‌ی ظهور مسیح در سال 1290 ارائه کردند. 

و باری دیگر حقیقت بوسیله‌ی مکر و نیرنگ هندویهودیان، در برابر چشمان مردم دفن شد و آنها نتوانستند حق را از باطل تشخیص دهند. سعدالدوله‌ی مردخای گفت ارغون پیغمبر است. 

در اثر وسوسه‌ی مردخای، ارغون در ریختن خون حریص شد و به خاطر جرمی کوچک، صدها جان را بر باد می‌داد. او هرکس را که به او ایمان نمی‌آورد می‌کشت. چه انبوه ثروت‌ها که برای بدعت‌ها خرج شد و چه بسیار ساده‌لوحان که گرفتار توقیت و پیشگویی شدند و هرگز از این منجیان و پیامبران و خدایان دروغین هندویهودی نه نشانه خواستند و نه ادله...

ارغون به یهودیان عربستان نامه فرستاد که می‌خواهد در خانه‌ی خدا(کعبه) بت بگذارد و ارغون پرستی را جایگزین اسلام کند. ارغون و جوخه‌هایش در بغداد جمع شدند و از تفلیس هم یهودیان به امید حکمرانی در بغداد دور او جمع شدند 

اما خوشبختانه مسلمانان سعدالدوله‌ی مردخای را نابود کردند و ارغون هم بعد از او بیمار شد و به جهنم رفت.


شباهت راستافاری و بهائیت

آآآه!

پیشگویی یهودی!

پیشگویی یهودی!

امان از پیشگویی یهودی!

آیا می‌دانید سال 1290 میلادی، یهودیانی همچون آبراهام ابولافی در ایتالیا ظهور مسیح را پیشگویی کرده و سپس فرقه‌ی عهدشکن ارغون را ایجاد کردند؟

همچنین خاطرتان هست که گفتم ابن زرزر یهودی هنگام ایجاد فرقه عهدشکن حرفیه در 1390 میلادی، آمدن تیمور را پیشگویی کرده بود؟


حالا داشته باشید پیشگویی آرنولد یوشیا فورد یهودی، و رفیقش مارکوس گاروی که در جامائیکای سال 1920 میلادی گفتند:« مسیح در اتیوپی ظهور خواهد کرد و برایتان آزادی می‌آورد!»

و کله پوک‌ها باری دیگر فرقه‌ی ضاله‌ی عهدشکنی را تأسیس کردند این بار در یک جزیره کوچک در دریای کارائیب و تحت عنوان:«راستافاری»!

در دل آفریقا اما، اتیوپی آبستن حوادث تلخی بود: بنا بر نقشه‌ی قبلی، راستا فاری با لقب هایله(=شاه)سلاسی، ادعای مسیح بودن کرد و کمی بعد هم مدعی حلولیت شد.

اصطلاح اتیوپیایی ″حیاوی امیلاکی″ در زبان ″امهری″ ሕያው አምላክ و اصطلاح ″حیاو آملاک″ به لهجه ″تیگرینیایی″ ህያው ኣምላኽ همان مفهوم ″خدای زنده″ است که در بهائیت ۱۹ حروف حی، در حرفیه جاوید اصغر و اکبر، در مانویت مانی، در نمیریه نمیر و در کل فرقه های عهدشکن با عنوان «حی» نامیده می‌شود.

آری بار دیگر هم این عهد حی قیوم خداوند متعال بود که توسط یهود شکسته شد تا شاه اتیوپی مرتکب ادعای «حی» و «حلول» شود. در ادامه‌ی این سناریو، هایله سلاسی خود را از اعقاب منلیک (Menelik) اول، پسر ملکه سبا و سلیمان نبی به شمار آورد و این شایعه را وقیحانه در قانون اساسی میلادی کشور نیز گنجاند!

و بلافاصله فرقه‌ی ضاله‌ی راستافاری در جامائیکا این عهدشکنی را تبلیغ کرد و آن را با مفاهیم نژادپرستانه پان آفریقا و آزادی و اعتیاد به مواد مخدر و…درآمیخت.

فرقه ضاله راستافاری از پیروان خود می‌خواست از خشونت پرهیز کنند و صلح و عشق را آموزش دهند.

بدین ترتیب پنج سال بعد از روی کار آمدن سلاسی، موسولینی، از ایتالیا تهاجم خود را به اتیوپی آغاز کرد و از مرزهای آزاد اتیوپی تاختن آغاز کرد و از سوی سلاسی هم چیزی جز صلح و سازش و تسلیم انتظارش را نمی‌کشید. خدای فرقه ضاله راستافاری حتی در سخنرانی سازمان مللش، گفت:«امروز برای ما و آینده برای شماست! »

‌رسانه‌های یهودی از این سخن او بسیار استقبال کردند.

خلاصه اینکه مرزها از دست رفت و قحطی و ویرانی گسترش پیدا کرد و ارتش ایتالیا  طی کمتر از یکسال در آدیس آبابا رژه نظامی برگزار کرد. اتیوپی بیچاره هم علیرغم معادن طلا و مس، به گرسنگانش معروف شد.

حکومت اسلام ستیز هایله سلاسی در اتیوپی از سال 1930 تا 1974 کش پیدا کرد و حسابش را بکنید که چقدر مسلمانان اسیری کشیدند. او همزمان با اشغال اتیوپی توسط ایتالیا، مسلمانان را از تدوین قوانین در  کمیسیون سال 1945 کنار گذاشت و در سال 1960 مسلمین را از حقوق و احکام اجتماعی (از جمله عقد و ازدواج و حجاب و اجازه تحصیل و اشتغال و …) محروم کرد.

مسلمانان اتیوپی مخفیانه زندگی مستضعفی داشتند و توسط رژیم ستم پیشه اتیوپی بسیار کشته شدند و در یک کلام این یهود بود که شیر یهودا را بر پرچم اتیوپی ممهور کرده و  یکه تازی می‌کرد.

 (عنوان "شیر یهودا" که در ایران به شیر و خورشید معروف است از سِفر پیدایش فصل 49 آیات 9 – 10، و کتاب اشعیاء فصل 31 آیه 4، کتاب هوشع فصل 11 آیه 10 تورات اقتباس شده است.)

همه چیز در اتیوپی به سمت این می‌رفت که مانند فلسطین غصب شود اما هایله ماریام بپاخاست و برعلیه سلاسی قیام کرد. خدای فرقه ضاله راستافاری پس از سرنگون شدنش جوری مفتضحانه به هلاکت رسید که بیشتر طرفدارانش متنبه شدند و دست از خرافات و گمراهی برداشتند.

 زیباست که بدانید نماینده هایله ماریام در تاریخ ۲۰ خرداد ۶۸ با رهبر شهید دیدار کرد و رحلت امام خمینی (ره)را تسلیت گفت و آقا هم فرمودند:«از جناب آقاى هایله ماریام ‌″دوستمان″ که جنابعالى را از طرف خودشان فرستادند براى اینکه در این غم بزرگ به ملّت ایران تسلیت بگویید متشکّرم.»

منابع:

سایت حوزه نت

تاریخ ویل دورانت

دائرةالمعارف کولیر

سایت khamenei.ir


شباهت عمالیق و بهائیت


اخیراً سران رژیم صهیونسیتی به ما گفتن عمالیق.

بیاید بهتون بگم عمالیق امروز کیا هستن:

عمالیق یا عمالقه، ۲۲۰۰ سال پیش از مسیح زندگی می‌کردند. اونا فرزندان عملیق بن لاوذ بودند؛ و به لحاظ ظاهری قوی هیکل بودن اما علت اینکه پیامبران آسمانی با آنها مبارزه می‌کردند این نبود.

۱- عمالقه کسانی بودند که برای خودشون باب درست کرده بودند بنابراین خداوند فرمود از بابشان وارد مبارزه با آنها شوید:«قَالَ رَجُلَانِ مِنَ الَّذِینَ یَخَافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غَالِبُونَ»(آیه۲۳ سوره مائده)

‌نکته: بهائیان هم به وسوسه یهود علیمحمد شیرازی را که فرد معتادی بود باب نامیدند و اولین شهری که غصب کردند باب امید نامیدند(به عبری: پتخ تیکوا)

۲-عمالقه با عهد حی قیوم دشمنی کردند و حتی صندوق عهد رو دزدیدند و اون رو توی بتکده گذاشتند اما دیدند بعد از اینکه صندوق عهد در آنجا قرار گرفت همه‌ی بت‌ها روی زمین افتادند و شکستند و این مفهوم عهد حی قیوم در آیه ۱۱۱ سوره طه است:

(وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ ۖ وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْمًا)

همچنین عمالقه می‌گفتند جاوید و حی هستند (و عهد حی قیوم رو می شکستند. ورقه بن نوفل می‌گوید: عادیان (عمالقه) نیز میخواستند جاوید باشند اما نشدند.

‌نکته: علیمحمد شیرازی (باب بهائیت) هم به تعداد ابجد حرف حی ۱۸ نفر را دور خود جمع کرد و آنان را حروف حی نامید.

۳- عمالیق قبله را آلوده کردند و با فریب عمر بن لحی، بت«هبل»را از اریحا به مکه آورده داخل کعبه قرار دادند و عصر جاهلیت از همانجا شروع شد.

‌نکته: بهائیان هم می‌گویند دین اسلام منسوخ شده و برای انتشار ضلالت و گمراهی، بر قوانین بین‌المللی، سازمان‌های جهانی و نهادهای ویژه‌ی کودکان تسلط دارند. آنها که در تخریب مزار ائمه بقیع (علیهم السلام) نقش کلیدی داشتند جهت قبله پیروان خود را سمت حیفا تغییر داده‌اند.

۴- عمالیق احکام الهی رو تغییر دادند و حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کردند.

«مَا جَعَلَ اللَّهُ مِن بَحِیرَةٍ وَلَا سَائِبَةٍ وَلَا وَصِیلَةٍ وَلَا حَامٍ ۙ وَلَکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ ۖ وَأَکْثَرُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ (سوره مائده آیه ۱۰۳)»

‌نکته: بهائیان نیز انواع حلال خدا را حرام و اکثر حرام او را حلال کردند. 

۵- از عمالیق بعنوان اشغالگران یاد شده و همواره کسانی که می‌بایست با آنها مبارزه می‌کردند (مانند یوشع بن نون علیه السلام) حکم داشتند که مرزگشایی کنند و کسانی که از مبارزه با عمالیق طفره می‌رفتند گرفتار آوارگی و سرگردانی می‌شدند.

‌نکته: این موضوع درباره بهائیت هم تکرار شد و سکوت در برابر فرقه ضاله، موجب شد تا مسلمانان مرزهای خود را از دست بدهند.

۶- لقب پادشاهان عمالیق، مشعله بود.

‌نکته: در جهالت بهائیان همین بس که از انتساب حسینعلی نوری به روستای نور سواستفاده کرده و مفهوم نور را درباره بدعت‌های او جعل کرده و در نمازهایشان به طرف صورت او برمی‌گردند.

۷- تغییر تعداد روزها و ماهها. چون که تعداد ماه نزد خداوند۱۲ تا است اما عمالیق تعداد ماه‌های سال را ۲۸ تا و تعداد روزها را ۱۳ و ۱۴ تا می‌شمردند.

‌نکته: این موضوع در بهائیت هم دنبال شده و تعداد روزهای ماه را ۱۹ تا می‌شمرند و تعداد ماه‌ها را هم همان فرض می‌کنند. 

۸- رجم! بله! رجم یعنی سنگسار! از حضرت یوشع (علیه السلام) تا حضرت داوود (علیه السلام) آن قدرت ظاهراً بزرگ را با همین روش خنثی کردند.

‌نکته: درباره بهائیت(ریشه اسرائیل) هم برنامه همینه.

خب حالا بیاید آخرین خطبه مولی الموحدین (در نهج البلاغه خطبه ۱۸۲) که پیش از مرحله دوم جنگ صفین بیان فرمودند رو مرور کنیم:

( امام پس از این خطبه توسط ابن ملجم ملعون ترور شد و به شهادت رسید):

امام (علیه السلام) در مرحله اول این خطبه بسیار فوق‌العاده عالی و دقیق حقایق توحیدی رو بیان می‌کنند. حقایقی که ایمان بهش یقیناً تمام فرقه‌های ضاله در جهان رو نابود می‌کند.

در مرحله دوم از طریق وصف خداشناسی در فرشتگان مقرب درک مطلب رو برای ما آسان‌تر می‌کند.

در مرحله بعد می‌فرماید تقوا داشته باشید(البته می‌دونید که کلیدش تقواست) و می‌فرماید اگر قرار بود کسی ادعا کنه که زندگی جاوید دارد(همون مفهوم جاوید، مانی، حی و… که باعث انواع فرقه ضاله شده) اون شخص باید حضرت سلیمان (علیه السلام) می‌بود(اینجا مولا بهترین مثال رو زدند چون هم حضرت سلیمان پادشاهی بزرگی داشت هم فرمانبرداری جن و انس رو داشت هم منطق الطیر می‌دونست و از همه مهمتر اینکه روی حرز حضرت سلیمان عهد حی قیوم نوشته شده یعنی دقیقاً همون موضوع که همیشه یهود برای ایجاد فرقه ضاله جدید می‌ره سراغش و اول اون عهد رو می‌شکنه درباره بهائیت هم همین بلا رو سرمون آورده)

در مرحله‌ی چهارم برای مردم عبرت‌های تاریخ رو یادآوری می‌فرماید؛ اینکه ببینید عاقبت کار عمالیق و عمالیقک‌ها چه شد، عاقبت فرعون و فرعونک‌ها چه شد، چه شد آخر عاقبت امثال اصحاب شهرهای رس، که پیامبران خدا رو شهید می‌کردند و راه و رسم پیامبران رو خاموش کردند و روش‌هایی ظالمانه رو زنده کردند و لشکرکشی کردند و شهرسازی کردند و…

من می‌خواستم تا همین قسمت از خطبه رو بگم ولی دلم نیومد از بقیه‌ش چیزی نگم...

از ذکر جایگاه عالی شهدا پیش خدا و دلتنگی مولا از شهادت یاران(همونجا که فرمودند أین عمار…) و با یادآوری سرهای بریده یارانش اشک می‌ریخت…

و بعد خطاب به مردم کوفه (و ما) فریاد زد: «جهاد بر شما واجب است، مبارزه بر شما واجب است…»

سپس برای شروع مرحله دوم جنگ صفین، رایتی به قیس بن سعد(والی مصر) داد و رایتی به ابو ایوب انصاری(=سال ۵۰ هـ.ق یزید مزارش را در ترکیه محو کرد) و… و از همه وصف‌ناپذیرتر لحظه‌ای بود که امیرالمومنین (علیه السلام) پرچم را به دست امام حسین (علیه السلام) داد…

 و ده‌ها هزار نفر در لشکر با ایشان همراه بودند…

بله! جنایت ابن ملجم ملعون تنها یک اتفاق ساده نبود.

منابع:

نهج البلاغه

تاریخ کامل ابن اثیر

مروج الذهب مسعودی

دایرةالمعارف طهور


شباهت مسیح جعلی و بهائیت

متاسفانه باخبر شدیم دارالمومنین یزد هدف حمله عهدشکنی یهود قرار گرفت.

مهدی حسن‌پور دادستان عمومی و انقلاب مرکز استان یزد در تشریح این خبر افزود:«بنا بر گزارش واصله از سوی سربازان گمنام امام‌زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)و با دستور قضایی سه نفر از عوامل اصلی فرقه مذکور شناسایی و دستگیر شدند.»

حسن‌پور تصریح کرد:«سردسته فرقه در استان ابتدا مدعی برگزیده شدن توسط خدا و سپس ادعای خدایی نموده و با القای خرافات و ریاضت‌های غیرعادی اقدام به سوءاستفاده‌های متعدد از مریدان خود کرده است.»

این مقام قضایی اضافه کرد: «افراد جذب شده نیز اقداماتی همچون پاره نمودن و آتش‌زدن چند جلد قرآن مجید اهانت به مقدسات، ائمه اطهار و اماکن مذهبی و دعا برای پیروزی رژیم صهیونیستی و غیره مرتکب شده‌اند.»

وی اظهار داشت: «متهمین پس از ارتباط تشکیلاتی با دو سرپل تبلیغی مرتبط با رژیم صهیونیستی اقدام به ایجاد گروهی در قالب کلیسای خانگی نموده و به‌صورت حضوری و در فضای مجازی تعداد قابل‌توجهی از اعضای خانواده و دوستان خود را به این فرقه گرایش دادند.»

دادستان یزد با اشاره به دام‌های متعدد رژیم صهیونیستی برای اغفال جوانان، گفت:«خانواده‌ها باید نسبت به هرگونه تغییر رفتار و ارتباطات فرزندان خود هوشیار باشند چراکه گرایش به این فرقه‌ها علاوه بر رویکردهای ضد دینی، منجر به وطن‌فروشی و جاسوسی برای رژیم صهیونیستی می‌شود که مجازات سنگینی را در پی خواهد داشت.»

در یزد حدود ۱۵۰ سال پیش نیز،  وقتی فرقه ضاله بهائیت هنوز به بابیه مشهور بود، یحیى دارابی با حدود یک گردان نفر از یاوران یا فریب‌خوردگانش، در قلعه خرابه‌اى نزدیک نیریز کمین گرفت تا دارالمومنین یزد را با آن فرقه ضاله بهائیت تسخیر کند. لذا آماده جنگ شده و در سخنرانی خود اینطور گفت: «خاطر جمع باشید که از لشکر کارى ساخته نیست و دهان توپ و تفنگ به طرف ما باز نمی‌شود، بلکه گلوله توپ و تفنگ به فرمان من باشد و به سمت لشکر ایشان برمی‌گردد و تمامى را هلاک می‌کند»

شباهت فرقه‌های ساتیا سای بابا و بهائیت

خب... سری به هند می‌زنیم تا ببینیم که پسری از روستای کوچک پوتاپارتی و از خانواده پرجمعیت و بسیار فقیر پاراجو، چگونه در قصر بزرگ خود با جواهرات شعبده‌بازی می‌کرد؟

درد بزرگی است که از آن صف دو سه کیلومتری طرفداران ساتیا سای بابا، که جلوی درب کاخ مجلل او تا ساعت ۳ عصر پنجشنبه منتظر می‌ماندند تا مردی با موهای فرفری پرپشت و ردای نارنجی و در حالی که سه نفر از پشت ردای او را گرفته‌اند به حالتی شاهانه وارد باغ‌ها و حدائق «آشرام» شود؛ از خود نپرسند که او چگونه اینطور ثروتمند شده و با جواهرات شعبده می‌کند؟

 آن هم در باغ آشرام که ابرهه اشرم بسیار شباهت دارد ( که قصد گمراهی و تضلیل و تخریب کعبه را داشت و توسط ابابیل رمی شد.)

راستی مافیایی‌ها چه سودی می‌بردند از اینکه یک انسان ناچیز را بعنوان خدا معرفی کنند و به او شعبده‌ها بیاموزند تا مریدانش در استفراغ او جواهرات پیدا کنند و او را بپرستند؟

 و چرا باید برای تبلیغ او همچون مسجد ضرار، بیمارستانها و مدرسه‌ها و مراکز خیریه فراوان درست کنند؟

مافیایی‌ها چرا این‌کار را با نام و نشان خودشان انجام نمی‌دهند؟ صد البته چون اصلاً هیچ اعتقادی به کارهای خیریه ندارند!

همه‌ی این‌ها برای ضربه به اسلام است.

ساتیا سای بابا نیز همچون دیگر فرقه‌های ضاله‌ی ساخت یهود عهد حی قیوم را شکست و گفت خدا در او حلول کرده و سپس گفت ادیان با هم فرقی ندارند و با این حال اگر کسی از فرقه‌ی او توبه می‌کرد و مسلمان می‌شد را مورد مجازات قرار می‌داد. (بخاطر داشته باشید که در بهائیت هم اگر کسی توبه کند و مسلمان شود از حیفای اسرائیل به خانواده‌ی او دستور داده می‌شود که او را طرد کنند حتی اگر والدین باشند) 

فرقه ضاله جادوگر ساتیا سای بابا در مرتبه‌ی نخست از گمراهی مردم به نفع دشمنان اسلام استفاده می‌کند و در مراحل بعدی بعنوان نمادی برای دشمنان اسلام مورد استفاده قرار می‌گیرد. 

ساتیا در سال ۱۳۹۰ به درک واصل شد و از همان سال سیاه‌نمایی درباره اسلام با بروز و ظهور جوخه‌های آمریکایی داعش بالا گرفت جایی که یهود هنگام ساختن تصاویر اعدام‌های داعش، تمام کسانی را که گردن زده می‌شدند، یا در قفس می‌سوختند را مانند ساتیا سای بابا لباس نارنجی می‌پوشاند و هر لحظه‌ای که دل ما به حال قربانیان نارنجی پوش می‌سوخت و مسلمانان سیاهپوش را مذمت می‌کردیم، به تداعی مرگ ساتیای نارنجی پوش یهود بود تا آن‌ها در محاسبات نمادین به نتایج دلخواه خود برسند. 

اما مدافعان حرم با نمایش حقیقت اسلام توی دهن یهود زدند و به خاطر همین خیلی علیه آنها پروپاگاندا و تبلیغ شد.

چاقوی نارنجی یهود تنها در زمینه داعش تیز نبود؛ آن‌ها، پیش از این هم در سال ۱۳۸۶ یک کودتای مخملی با رمز رنگ نارنجی نیز در اوکراین به راه انداختند تا پوشچنکو، عروسک خیمه‌شب‌بازی غرب را روی کار بیاورند. همینطوری الکی؟ نخیر پوشچنکو همان کسی بود که چند ماه پیش از کودتای مخملی اوکراین، آب به آسیاب افسانه‌ی هلوکاست می‌ریخت و پرونده‌های بسیاری را در خصوص به سازمان ملل داده بود.  

کودتایمخملی، راسته‌ی‌ کار یهودی پولدار و معروف: جورج سوروس بود.

او از رنگ سبز این مدل از کودتا هم برای ایران استفاده کرد با این پیش زمینه که علیمحمد شیرازی (که با تحریک یهود ادعای حلولیت داشت) سید بود.

این پروژه هم مانند کودتای مخملی اوکراین با شعار تقلب شروع شد هدف آن دشمنی با دعای«اللهم عجل لولیک الفرج» بود که رئیس جمهور ایران سخن خود را با آن شروع می‌کرد.

‌ لذا در پرونده‌های مربوط به آشوب سال ۸۸ بسیاری از کسانی که بازداشت شدند از فرقه ضاله بهائیت بودند و می‌گفتند که این کارها را بدلیل دستوری که داشتند انجام می‌دادند.

رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت امام سید علی خامنه‌ای (قدس سره) در ۱۲آبان۱۳۸۹ فرمودند:«فتنه، فتنه‌ی بزرگی بود. من به شما عرض می‌کنم؛ چند سالی که بگذرد، آن وقت قلم‌های بسته شده‌ی آگاهان بین‌المللی روان خواهد شد، باز خواهد شد، خواهند نوشت. ممکن است من آن روز نباشم، اما شماها هستید؛خواهید شنید، خواهید خواند که چه توطئه‌ی بزرگی پشت فتنه‌ی سال ۸۸ بود. این فتنه خیلی چیز مهمی بود، قصدشان خیلی قصد عجیب و غریبی بود؛ در واقع می‌خواستند ایران را تسخیر کنند این‌هائی که عامل فتنه بودند».

‌مطلبم درباره ساتیا سای بابا را با یک پرسش به اتمام می‌رسانم:« به نظر شما چرا ساتیا سای بابا در دستان خود بت بعل نگه می‌داشت؟!»


شباهت ویشنوئیسم و بهائیت

طبق عقاید مشرکان هندوئیسم، اشکال و نام‌های بت ویشنو ″حی″ است. اما بر اساس تولد او بر روی زمین، ۲۴ حلول برای ویشنو در نظر گرفته می‌شود. یعنی او در جسم ۲۴ نفر حلول می‌کند. از میان آنها، ده نفر تجسم‌های اصلی هستند و بقیه به عنوان تجسم‌های کمکی توصیف می‌شوند.

 البته ویشنو به عنوان بودا نیز حلول یافته و در داستان‌های تجسم بودا در پوراناهای مختلف، به عنوان یک شخصیت منفی به جای یک شخصیت خوب معرفی می‌شود.

ویشنوها نه اهل عبادات چندان هستند و نه از گناهی پرهیز می‌کنند و همین اندازه که مشرکان به حلول او اعتقاد داشته باشند فرقه تشکیل شده است. آن‌ها در متون خودشان می‌گویند:«جز این دریای ویرانگر ویشنو، است که همچنان حیات دارد...توسط او تخمی طلایی و بزرگ پدیدار می‌شود که بذر تمامی اشکال حیات را در خود دارد!»

خدایا تو پاک و منزهی از صفات مشرکانه.

اکنون بررسی می‌کنم دلایل شباهت معبد بهائیت و نمادهای ویشنو را:

من فکر می‌کنم نیلوفر که با ویشنو در آن نشسته نشانه رویش در مرداب است و این مرداب نشانه گمراهی مردمان است که منجر به پیدایش این عقیده می‌شود. 

اینکه در کنار معبد ویشنو معبد بهائیت با طرحی از نیلوفر ساخته شده است نشان از یکسان بودن نمادهای آنان دارد.

بررسی می‌کنم حلول را:

حقیقتاً آن روزی که جلوه‌ای از نورش را بر کوه تاباند و آن را مثل غبار ریز ریز کرد و حضرت موسی(علیه السلام) با صورت به زمین افتاد، حجت بزرگ برای همه یکتاپرستان روشن شد: حلولی در کار نیست.

و در قرآن می‌خوانیم:«بگو من بشری مثل شما هستم» این یعنی در یکتاپرستان متر و معیار پیامبری هم ربطی به تجسد و حلول ندارد.

اما برخلاف ادیان آسمانی می‌بینیم که فرقه‌های ضاله بهائیت و ویشنو پیروان خود را با اعتقاد به حلول گمراه و منحرف می‌کنند.

‌نکته‌ی بعدی در ویشنوئیسم حی بودن و جاودانگی است.

روزی که جالوت صندوق ″عهد″ را دزدید و به بتکده برد چه اتفاقی افتاد؟ همه‌ی بت‌ها با صورت روی زمین افتادند و شکستند.

 پس مفهوم عهد در ادیان الهی «عهد حی قیوم» است. خداوند در آیه ۱۱۱ سوره طه می‌فرماید: «وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ»

این عهد است و نقض عهد از تغییر همین مفهوم شروع می‌شود.

و بالاخره نکته‌ای که از متون فرقه ویشنو پیدا می‌کنیم″بذر بزرگ″ یا ″عصف کبیر″ است. یعنی هر مدعی حلولیت و عهدشکن بعنوان یک ″بذربزرگ″ محسوب می‌شود بذری که خود فتنه‌ی بسیاری پنهان کرده است.

باید این مصداق عهدشکنی را در عخان و بلعمی دید که توسط یوشع بن نون (علیه السلام) سنگسار شدند و خداوند مجازات این نوع فرقه‌ها را در سوره فیل برایمان یادآور و متذکر شده است:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (۱)

 آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل [= فرقه ضاله ابرهه که برای نابودی کعبه آمده بودند ] چه کرد؟! 

أَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (۲)

آیا حیله‌ی آنها را در ضلالت (و گمراهی) قرار نداد؟! 

وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ (۳)

 و بر سر آنها پرندگان ابابیل را فرستاد.

تَرْمِیهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّیلٍ (۴)

تا سنگسارشان کنند با سنگ‌هایی از سجیل 

فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَّأْکُولٍ (۵)

پس آنها را مانند بذر خورده شده پوکاند.

شباهت مسیلمه کذاب و بهائیت


ریشه فرقه ضاله یهودی کجاست؟ بیاید اشتراکات بهائیت و مسیلمه رو بررسی کنیم:

مسیلمه کذاب ادعای پیامبری کرد و اذان را با اضافه کردن جمله‌ی ″مسیلمة رسول رحمن الیمامة!″ تغییر داد!او با سجاح ازدواج کرد و آن دو  دقیقاً بعد از این عهدشکنی، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کردند. مسیلمه بر در ورودی شهر بوستانی داشت که خیلی آباد بود و درختان میوه دار و آراسته داشت، و آن را حدیقة الرحمن نام نهاده بود و دروازه بزرگی داشت. لشکر مسلمانان با فرماندهی خالد و عمار و ابودجانه به دل لشکر مرتدین زدند.  خالد گفت پیش از امروز معنی این آیه را نمی دانستم:(سَتُدْعَوْنَ إلى قَوْمٍ أُولی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ﴾

در منطقه بطاح جنگ بسیار سختی شروع شد و لشکر اسلام شهدای بسیاری تقدیم کرد اما آنان را شکست داد و صدای:« الحدیقه! الحدیقه!» توسط فرقه ضاله بلند شد؛ طرفداران مسیلمه داخل باغ رفتند و دروازه را بستند. ابودجانه خواست تا همرزمانش سپر بزرگی روی چند نیزه بگذارند و او را بلند کنند. با این روش او از دیوار باغ داخل پرید و رزم بزرگی انجام داد و به شهادت رسید. سپس براء بن مالک از دیوار باغ بالا رفت و داخل باغ رفت و در حالیکه می‌جنگید و مجروح شده بود با زحمت توانست درب باغ را بروی مسلمانان باز کند و فتح بزرگی اتفاق افتاد. مسیلمه کذاب در آن جا کشته شد و حدیقة الموت نام یافت و در نهایت آن زن مدعی پیامبری دروغین که سجاح نام داشت هم توسط مسلمانان سنگسار شد.

امروز پس از یک و نیم قرن سکوت، باید همچون سرداران صدر اسلام بیدار شویم و با بهائیت که عهد حی قیوم را شکسته و حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کردند و بواسطه این گناه سرزمین مسلمین را غصب کردند مبارزه کنیم و باغ‌های ضلالت حیفا را در هم بکوبیم.

شباهت ابرهه و بهائیت


تا اینجای کار دانستیم که ابرهه به دربار نجاشی نفوذ کرد و اریاط را کشت و کنیسه ای ساخت که در آن دو بت قرار داشت.

و حالا ادامه‌ی تاریخ:

نجاشی قسم خورد که با او مبارزه می‌کند اما لشکر بزرگی از فیل برای ابرهه تدارک دیده شده بود.

 پشت صحنه‌ی این ماجرا چه کسی بود؟ 

‌به لحاظ تطبیق تاریخی باید بدانیم که مزدک در ایران اقدام به جعل دینی جدید کرد و بدعت فراوان آورد و قباد، شاه ایران، به انحراف او دچار شد و با ابرهه همدستی کرد تا گمراهی گسترش پیدا کند. 

فردوسی درباره فرقه ضاله مزدک اینطور سروده:

ز چیزی که گفتند پیغمبران

همان دادگر موبدان و ردان

به گفتار مزدک همه کژّ گشت

سخن‌هاش ز اندازه اندر گذشت

زن و خانه و چیز بخشیدنی‌ست

تهیدست کس با توانگر یکی‌ست 

خب… در سایه‌ی کژدینی(=معادل فارسی فرقه‌ی ضاله) مزدک، ابرهه نیز تصمیم می‌گیرد قبله را از کعبه به کنیسه‌ی قلیس تغییر دهد پس با تجهیزات و امکاناتی نظیر فیل های بسیار، (که از ایران و هند برای او تامین گردید) به سمت مکه حرکت کرد و درواقع این هندویهودیسم بود که از او پشتیبانی کرد.

و حالا قباد (شاه مزدکی ایران)، «وهرز» را که از کماندارانش بود، همراه جوخه‌های مزدکی به جنگ با نجاشی فرستاد.

کار اوباش مزدکی در جنگ با نجاشی تا بدانجا بالا گرفت که می‌گفتند:«هرکس مانند حبشیان موهای فرفری داشته باشد نباید زنده بماند.»

پس از اینکه خون‌های بسیار بر خاک تیره ریخته شد بالاخره سرنوشت شوم تمام جنایتکاران مایه‌ی عبرت شد. 

‌از ابرهه‌ای که برای شکستن خانه‌ی خدا نزدیک کعبه شد و خداوند واحد، او را توسط طیر ابابیل سنگسار  کرد تا ابورغال که راه را به ابرهه نشان داد و سنگسار  قبرش تبدیل به یک سنت اسلامی شد.

و اما بشنوید از عاقبت مزدک: او یک روز هوس کرد که از قباد مادر انوشیروان را  قرض بگیرد! و قباد هم بی‌درنگ این ننگ را قبول کرد؛ اما انوشیروان با التماس فراوان سعی کرد او را منصرف کند. مزدک شرط گذاشت که انوشیروان باید پایش را ببوسد. انوشیروان به ناچار خودش را به پای مزدک انداخت. او بلافاصله بعد از به قدرت رسیدن، مزدک را به باغی دعوت کرد و گفت :«در اینجا چه می‌بینی؟ »مزدک مزرعه‌ای بزرگ دید که به جای گل و گیاه،پاهای افرادی که اعدام شدند بیرون مانده(یعنی بصورت وارونه دفن شدند و سرشان داخل زمین بود) مزدک پرسید:« این‌ها چه کسانی هستند؟» انوشیروان گفت :«این‌ها پیروان تو بودند و تو هم به آن‌ها خواهی پیوست.» و بدین ترتیب مزدکیه محو شد.

و اما «وهرز» همان کماندار مزدکی که به نفع ابرهه، مسیحیان حبشه را می‌کشت. او نیز خیلی زود دچار یک بیماری لاعلاج شد و برای تعیین مکان قبرش تیر و کمان به دست گرفت و وصیت کرد هرجا تیر افتاد او را همانجا خاک کنند. سپس به طرف کنیسه‌ی ابرهه(قلیس) تیراندازی کرد و او را کنار همان کنیسه دفن کردند.

این کنیسه تا زمان بنی‌عباس دست نخورده باقی ماند تا اینکه سفاح(اولین خلیفه عباسی) وارد آن شد و ادعای مهدویت کرد و امام صادق (علیه السلام) رو دچار سختی کرد…چه بگم هرچه بیشتر از تولید فرقه ضاله توسط یهودیان بگم بیشتر دل آدم خون میشه، فقط در این لحظه می‌تونم دعا کنم خدایا بهائیت رو هرچه زودتر نابود کن و اسرائیل رو از صفحه روزگار محو کن. الهی آمین.

شباهت اصحاب اخدود و بهائیت


بیایم ببینیم قضیه عام الفیل چه بود:

ذونواس یک پادشاه یهودی بود که فرقه ضاله‌ای ایجاد کرد و از یک مدعی دروغین پشتیبانی مالی کرد تا «عهد حی قیوم» را بشکنند، آنها ازدواج با محارم را حلال کردند و کوشیدند مسیحیان نجران را منحرف کنند.  

متاسفانه همچنان که یهود بوسیله بهائیت وارد فلسطین شد ذونواس یهودی هم با پشتوانه فرقه ضاله و عهدشکن خود توانست وارد مرزهای نجران شود. 

‌او به مسیحیان نجران گفت:« باید به او ایمان بیاورید وگرنه با تیغ شمشیرم شما را از دم قتل عام می‌کنم»

مردم گفتند:«مسیحیت در دل و جان ماست و محال است از آن دست برداریم.»

ذونواس خندق بزرگی کند و آن را پر از آتش کرد و هزاران مسیحی را دست بسته در آن انداخت و قتل عام کرد.

کاش مسیحیان نجران آن‌ها را سنگسار کرده بودند...

پس از آنکه ذونواس یهودی، با ایجاد فرقه ضاله (اصحاب اخدود) مسیحیان نجران را بدلیل ایمانشان در آتش انداخت و قتل عام کرد؛ نجاشی، که پادشاه مسیحی کشور حبشه بود، نماینده‌ی خودش را مأمور کرد تا با ذونواس مبارزه کند.

اریاط نام نماینده نجاشی بود که وارد جنگ با ذونواس شد و او را شکست داد تا آنجا که ذونواس به طرف دریا فرار کرد و امیدوار بود که بتواند تا ساحل بعدی شنا کند اما بین راه نتوانست به شنا کردن ادامه دهد و به هلاکت رسید؛

اما ابرهه اشرم به عنوان یک نفوذی وارد دربار اریاط شد و او را به قتل رساند و خودش را جانشین او معرفی کرد.

 در واقع ابرهه برخلاف اریاط نماینده مسیحیان نبود بلکه او در سال 570 میلادی کنیسه‌ی عجیبی ساخت که قلیس نام داشت و به رسم هندویهودیسم در آن دو بت لعیت و زن لعیت نصب کرد.

(ادامه دارد...) 


شباهت فرقه‌های ضاله حروفیه و بهائیت

چند نکته درباره حرفیه و بهائیت:

پیش از یورش تیمور، پیشگویی‌های یهود شروع شد! البته یهود هرچه در پیشگویی ناتوان است اما در تبانی ید طولایی دارد: ابن زرزر، طبیب یهودی: منتظر حمله‌ی تیمور باشید! و سرو کله‌ی «تیمور لنگ» در زمان «بایزید اول»(پادشاه عثمانی-ترکیه کنونی) پیدا شد. بایزید در جنگ‌های صلیبی با

-

موفقیت عمل می‌کرد و در جنگ «نیکوپولیس» پیروز شده بود و به لقب «سلطان اسلام» رسیده بود. تیمور که فقط در شرق به مرزگشایی راغب بود، پس از رسیدن به شمال هند، ناگهان مسیر خود را به سمت غرب تغییر داد! او حدود دهها هزار کتاب را در آب انداخت طوری که سد ایجاد شد و اب طغیان کرد و همگی کتب شیعه بودند.

چه چیزیتیمور را اینطور دیوانه کرده بود؟

فردی به نام محمد ابن ابراهیم نعیمی که در سال 798 بدعتی ننگین از جنس فرقه‌های ضاله یهود به وجود آورد. او که به واسطه‌ی مهارت در جادوگری و علوم غریبه به ″ماهر″ نیز معروف بود، نام فرقه ضاله خود را ″حروفیه″ نهاد و به محبس رفت تا با تقوای حضرت یوسف(علیه السلام)مخالفت کند. او کتاب «جاویدان نامه‌ی» خود از دو نظریه‌ی «جاوید اکبر » و «جاوید اصغر» برای شکستن «عهد حی قیوم» استفاده کرد.

حروفیان در روزگار تیمور لنگ، آزاد گذاشته شدند تا بی دینی، الحاد، غلو، ازدواج با محارم و حلال کردن حرام خدا و حرام کردن حلالش را اشاعه دهند. همانطور که می‌دانید بواسطه فرقه ضاله مرزها تغییر می‌کند مگر به همت مبارزه و سنگسار آنها. خلاصه تیمور به پشتوانه‌ی این چرندیات قصد جنگ با عثمانی کرد و بایزید سلطان اسلام را در قفسی آهنین به شهادت رساند. تیمور به شارل ششم خبر اسارت بایزید را رساند و گفت:« دشمنان ما و شما دچار قهر و زبونی شدند!» بله کاری که ابن زرزر و امثال او می‌کنند پیشگویی نیست بلکه یک برنامه‌ریزی دقیق از سوی یهود است. اما بایزید سلطان اسلام دشمن مشترک چه کسانی بود؟ و به یاد می‌آورم که تیمور سر 7000 اصفهانی را از تن جدا کرد و از سرهای جدا شده‌ی پیر و جوان اصفهانی، برج بلندی ساخت. تیمور با بار سنگین جنایاتی که بی‌رحمانه مرتکبش شده بود راهی جهنم شد و در نهایت پسر تیمور، که حاکم شام و عراقین و آذربایجان بود، ماهر جادوگر را نیز به درک واصل کرد.

جالب است بدانید لقب دختر فاسد ماهر قرة العین بود یعنی دقیقاً همان روشی که بهائیت در انتخاب لقب استفاده کرد و این اتفاقی نیست بلکه عادت یهود است و آن را به اقتباس از نام روستای عین قره انتخاب می‌کنند تا زمینه‌ی اشغالگری را فراهم کنند.

این اندیشه برگرفته از سفر هوشع (علیه السلام) است که در آن مرزهای از دست رفته به مثابه زنی فاحشه قلمداد می‌شوند)

منابع

دایرةالمعارف طهور

فرهنگ فرق شکور

ریحانة الادب

#سنگی_برداشتم

#مرگ_بر_اسرائیل

#نابودبادبهائیت

#حیفادرآتش


شباهت فرقه‌های ضاله نمیریه و بهائیت


ابن فرات وزیر خلیفه عباسی معروف به المقتدر بود. او که بسیار ریاکار بود ابتدا برای جلب اعتماد مردم کارهای خیریه انجام می‌داد. کم کم مهره‌های مورد نظر خودش را از عراق تا ایران و از مصر تا فلسطین بعنوان دیوان‌سالارهای تحت فرمان او منصوب داد. وقتی چیدمانش برای دشمنی با اسلام تمام شد، با دسیسه های او فرقه‌های حلولی و ضاله ایجاد شد.

از جمله آنها محمد بن علی شَلمَغانی بود که در قرن چهارم هجری(یعنی غیبت صغری) فرقه‌ی ضاله‌ای تأسیس کرد و پیروان او به «عزاقریه» یا «شلمغانیه» شهرت داشتند. شلمغانی برای ایجاد همان تخم ضلالت معروف که یهودیان از فرقه‌ی ویشنوئیسم هندی وام گرفته و بارها آن را تکرار کردند، مدعی شد که خدا در او حلول می‌کند و عهد حی قیوم را شکست. سپس مانند گمراه کنندگان قبلی، حرام خدا را حلال کرد و به ترک نماز و روزه و غسل دستور داد. عزاقری‌ها بدون ازدواج همه‌ی زنان را برای خود مباح می‌دانستند و می‌گفتند رابطه با زنان محارم و زنان دوستان و حتی پسران در صورتی که به فرقه‌ی ضاله‌ی شلمغانی درآمده باشند اشکالی ندارد! آن‌ها خائنانه و وقیحانه مفاهیم قرآن را به شکل شیطانی تغییر می‌دادند و کلمات بی‌ربط را به هم ربط می‌دادند تا از آن جهت اهداف شیطانی خود سوءاستفاده کنند امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)آنان را نفرین فرمود و این فرقه‌ی ضاله هم از صفحه‌ی روزگار محو شد.

این توقیع مبارک را حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در لعن شلمغانی و دوری از او و پیروان او و طرفدارانش و کسانی که بعد از این توقیع به دوستی او باقی می مانند، صادر فرمودند: «اعلام کن(أطال الله بقاک و عرفک‏ الله‏ الخیر کله و ختم به عملک) به کسانی از برادران ما(أدام الله سعادتهم) که به دیانت و نیات آنها اطمینان داری که: محمد بن علی، معروف به شلمغانی از دین اسلام بیرون رفته و مرتد شده و ملحد گردیده است، و چیزهایی ادعا می کند که موجب کفر به خالق متعال است و به خدا دروغ و بهتان می بندد، و گناه بزرگی مرتکب شده است. آنها که از خداوند برگشتند، دروغگو هستند و سخت گمراه، و از رحمت خداوند دور شده اند و دچار خسران بزرگی گشته اند. برائت خودمان را در محضر خداوند متعال و پیامبر و خاندان گرامیش - صلوات الله و سلامه اجمعین – از (شلمغانی) اعلام می داریم؛ به او لعن می فرستیم و لعنت دائم خدا بر او باد، در آشکار و نهان، در هر زمان و مکان. و (لعنت خداوندی) بر موافقان و پیروان او باد، و نیز بر آنان که با شنیدن این اعلام، پیوند خود را با او ادامه دهند.

بنابراین، به اطلاع آنان برسان، ما از دوستی وی خودداری نموده و از او دوری می جوییم، آنچنان که در برابر امثال او همچون: شریعی، نمیری، هلالی، بلالی و دیگران چنین کردیم، و ما راضی به سنن الهی هستیم.به خداوند اعتماد می کنیم و از وی کمک می خواهیم، و او در تمامی امور برای ما کافی است و بهترین نگهبان است.»

بعنوان مسلمان باید بدانیم که یک و نیم قرن پیش هم دقیقاً همین اتفاقات افتاد اما نمی‌دانم چرا تا امروز سکوت کردیم:

فرقه ضاله بهائیت ابتدا با ادعای بابیت و در نهایت با ادعای حلولیت توسط یهود ساخته و پرداخته شد. مهره‌های نفوذی آنها(از نجیب پاشا تا کاظم رشتی و دالگورکی و...)، پس از قتل عام مردم کربلا در سال ۱۸۴۲م-۱۲۵۸ق با یکدیگر دست به یکی کردند حسینعلی نوری در همان باغ نجیب پاشا بار دیگر «عهد حی قیوم» را شکست و جنازه علیمحمد شیرازی (باب بهائیت) را به عکا منتقل کردند و یهود به مناسبت همین انتقال، نام اولین شهری که غصب کرده بود را پتخ تیکوا یعنی باب امید گذاشت.

امروز پتخ تیکوا به ام الموشافات یعنی مادر شهرهای غصب شده معروف است.

کاش سکوت نکرده بودیم.

منابع

الغیبه، نعمانی

 الاحتجاج، شیخ طوسی، ج 2

فرهنگ فرق شکور

شباهت فرقه‌های ضاله حلمانیه و بهائیت


فرقه‌ی حلمانیه توسط شخصی که هویت خود را پنهان کرده است تشکیل شد. در تاریخ او را علی یا ابوالحسن نامیده اند اما این احتمال به دلیل شباهت هر دو اسم به نام حضرت علی (علیه السلام)بسیار ضعیف و مغرضانه به نظر می‌رسد. نکته‌ی دوم انتقال مکان است. این فرد از ایران به سوریه رفته و مأموریت خود را در آنجا انجام می‌دهد که به لحاظ مکانی نزدیک به سرزمین موعود می‌باشد.

او خود را گاهی دمشقی و گاهی حلبی نامیده و حتی یک لقب مشخص ندارد. در تمام اسناد پس از نام بردن از او، تمام مولفین اعتراف می‌کنند که اطلاع چندانی از شخصیت او در دسترس نیست. اگر او از مریدان ابن سالم بصری بوده باشد، او نیز فرقه‌ای تحت عنوان سالمیه در بغداد درست کرده بود و با اینکه در فن سخنوری ازش تعریف می‌شده همیشه از بحث و مناظره فراری بوده. ابوحلمان اول میاد حلب و بعد وارد دمشق میشه تا تولید فرقه ضاله کنه: اعتقاد به حلول و سجده به خوشگل‌ها رو ترویج می‌کردن(که میشه همون تغییر قبله)، قیامت رو کامل منکر می‌شدن، حلال خدا رو حرام و حرام خدا رو حلال می‌کردن، از قرآن فقط بخشی را برمی داشتند و به آن معنی گمراه کننده می چسباندند و همه‌ی این‌ها نوعی عمل شیطانی برای ضربه زدن به اسلام و مسلمین بود همچنان که این ضربه هم وارد شد و امپراتوری بیزانس در سال ۹۶۲ سرزمین سوریه را از طریق شهرهای حلب و انطاکیه اشغال کرد.
متاسفانه این حقیقت برای ما مسلمانان علیرغم اینکه بسیار در طول تاریخ اهل اندیشه و مطالعه بودیم تبدیل به درس عبرت نشد و چنین گمراهی‌هایی را بصورت کفر ساده در نظر می‌گرفتیم درحالیکه این‌ها به منظور شکسته شدن «عهد حی قیوم» انجام می‌شد. طی حدود یک و نیم قرن گذشته نیز فرقه ضاله بهائیت با همان دستورالعمل مشترک اعتقاد به حلول، تغییر قبله، حلال کردن حرام و حرام کردن حلال خدا، تغییر آیات قرآن، زیر سوال بردن اصول دین و... خودشان را ابتدا بعنوان فرقه سپس بعنوان دینی معرفی می‌کنند که ادیان پیش از خودش را منسوخ کرده است! سکوت ما مسلمانان در خصوص این موضوع منجر به از دست رفتن حدود و مرزهای اسلامی شده که امروز در سرزمین فلسطین اشغالی شاهد آن هستیم: در سال ۱۸۷۶ بهائیت جنازه علیمحمد شیرازی را از تبریز به عکا منتقل می‌کنند و در همان سال اولین غصب توسط یهود اتفاق می‌افتد. مسلمانان روستای ملبس را از دست می‌دهد و یهود نام روستای ملبس را به پتخ تیکوا تغییر می‌دهد که یعنی باب امید.‌و لقب آن ام الموشافات است یعنی مادر شهرهای اشغال شده...

شباهت ضلالت زنون رواقی و بهائیت


در فضای مجازی، یه کاربر که مدافع یهود بود، وقتی دید دارم با بهائیت مبارزه می‌کنم، به اسلام توهین کرد و گفت برگرفته از رواقیه… این اولین بار بود که کلمه رواقیه رو می‌شنیدم اما با این حال تونستم با مطالعه جوابش رو پیدا کنم.

این مطالعه خیلی برای من جذاب بود.

اگه شما هم براتون جالبه بدونید ماجرای رواقیون چیه، بفرمائید مطالعه:

سیصد سال پیش از میلاد مسیح، زنون یهودی از اورشلیم به آتن اومد و در بازارهای آن‌جا بساطی پهن کرد. او که پاتوقش بیشتر زیر یک رواق بود، مردم را به اباحه‌گری و جبر دعوت می‌کرد. یعنی در واقع داشت به نوعی فرقه ضاله درست می‌کرد. یکی از مغالطه‌هایی که داشت این بود که می‌گفت همه چیز خود خداست! درحالیکه طبق قرآن همه چیز تسبیح گوی خدا هستند.

مطلب بعدی اینکه می‌گفت گناه و کارهای زشت بستگی به زاویه دید داره! مثلاً کسی که دروغ میگه، چرا با خودش نمی‌گه دروغگویی کار خوبیه؟ اون باید مسأله رو اینجوری حل کنه و… خلاصه در این حد مردم رو گمراه می‌کرد.

مدتی گذشت و مردم یونان همینطور با گزاره‌های زنون رواقی، گمراه و گمراه‌تر می‌شدند و می‌رفت که مرزهای خودشون رو (طبق فرمول فرقه ضاله یهود) از دست بدهند.

اما ناگهان یک شخصیت مومن بر علیه یهودی رواقی قیام کرد.

می‌دونید اون شخصیت کی بود؟ ذوالقرنین.

بله ذوالقرنین توانست با توکل بر خدا دربرابر فرقه ضاله رواقی ایستادگی کنه و مردم رو با براهین و استدلالات فلسفی و منطقی بیدار کنه.

من فکر می‌کنم حتی قوم یاجوج و ماجوج که برای مردم مزاحمت ایجاد می‌کردند هم رواقی بوده باشند چون رواقیون می‌گفتند هرکس هر گناهی بکنه قسمت بود این کارو بکنه پس دیگه نباید پشیمون بشه و…

پس ذوالقرنین در مقابل آنها سد محکمی از آهن و مس گداخته بنا کرد.

یکی دیگه از نشانه‌های مبارزه ذوالقرنین با حلولیه، این بود که به دنبال چشمه آب حیات، وارد ظلمات شد و…

اجازه بدین بقیه رو از قول پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کنم: «رحم الله أخى ذاالقرنین، دخل الظلمه و خرجَ منها زاهد...: خداوند برادرم ذوالقرنین را رحمت کند که وارد ظلمت شد و ازآن زاهد بیرون آمد.»

خب! تا اینجای مطلبم رو خیلی دوست داشتم اما در ادامه با چندتا خبر بد مجبورم تحقیق درباره رواقیه رو تموم کنم:

یه خبر بد اینکه رواقیه ریشه‌کن نشد! اون نه تنها ۳۰۰ سال قبل از میلاد، بلکه تا سالهای بعد از میلاد مسیح (علیه السلام) هم ادامه پیدا کرد تا اینکه از طریق یک یهودی رواقی که پولس نام داشت وارد مسیحیت شد و از همانجا بود که کفر فرزند خدا بودن وارد اسناد مسیحیت شد.

خبر بد بعدی اینکه در اسناد بهائیت، بعنوان نهائی ترین نسخه گمراه‌سازی توسط یهود، گفته شده که منظور پولس از ذکر مرد شریر که بر هیکل مى‌نشیند همان خدای بهائیت است که یحیی ازل (برادرش)روی او می‌نشیند.

و حالا این ما و این تاریکی یک و نیم قرن سکوت در برابر ضلالت حلولیه. با این حال، راه نجات ما مانند ذوالقرنین روشنه:

همزمان با اولین اقدامات یهود برای انتقال جسد علیمحمد شیرازی (باب بهائیت) به عکا یعنی در ۱۲۸۰ وقتی سید رشتی در ظلمت و سرما راه رسیدن به خانه خدا را گم کرده بود، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) او را به شرط قرائت زیارت عاشورا، زیارت جامعه و نماز نافله نجات دادند.

پس راه نجات ما از این آخرین ضلالت یهود هم همینه.

ان‌شاءالله اگر دستور امام زمان (علیه السلام) رو ادامه بدیم و بتونیم زاهد بیرون بیایم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ما همان دعایی را خواهند داشت که برای ذوالقرنین فرمودند:«رحم الله أخى ذاالقرنین، دخل الظلمه و خرجَ منها زاهد...»

شباهت فرقه‌های ابلقیه و بهائیت


یکی از یهودیان عهدشکنی که از سفر هوشع سواستفاده کرد فردی بود که بیماری پیسی در صورت داشت و او را ابلق و فرقه‌ی او را ابلقیه می‌نامیدند. 

او معتقد به حلول ابراهیم‌ بن‌ محمد امام عباسی بود سپس گروهی از پیروان خود را به خانه خویش دعوت می‏‌کرد و به آنان شراب می‌نوشانید و آنان را با زن خویش همبستر می‌‏کرد. وی تمام چیزهای حرام و ناروا را حلال و روا می‌دانست و افراد زیادی را گمراه کرد. نام او مخفی نگهداشته شده و حتی دوره زندگی او، با توجه به اینکه توسط اسد بن عبدالله القسری (متوفی ۱۲۰) به هلاکت رسیده، نهایتاً می‌توانست تا همان سال به دست او اعدام شده باشد اما اعتقاد به حلول در منصور دوانیقی که تازه در سال ۱۳۶ به حکومت رسید، حداقل ۱۶ سال پس از تاریخ مرگ ابلق اتفاق افتاد. می‌توان نتیجه گرفت که پس از او شخص دیگری مانند آنچه برای فرقه بهائیت اتفاق افتاد مسیر انحرافی او را ادامه داده چون کار تا جایی پیش می‌رود که پیروان ابلقیه (طبق گواهی تاریخ طبری) خودشان را از بالای کاخ منصور دوانیقی به پایین پرتاب می‌کردند و فکر می‌کردند می‌توانند از بالای پشت بام خدایشان پرواز کنند! با این حال پول‌های کثیفی برای ترویج این عقاید خرج شده بود و منجمان هندی مانند برهمگپت در سحر و جادو نقش داشتند و نادانی مردم به تنهایی کافی نبود. 

ما برای اینکه چنین فرقه‌هایی تکرار نشوند باید آنها را بشناسیم و بدانیم دلیل و مقصود انجام این اعمال شیطانی در آنها چه است.

در فرقه بهائیت هم همین اتفاق افتاد و آنها پس از بازیچه قرار دادن مفهوم «حی قیوم» ۱۸ نفر از خودشان را حروف حی نامیدند و حرام را حلال اعلام کردند و پیروان خود را هلاک کردند.

شباهت فرقه‌های ابومسلمیه و بهائیت


شاید درباره این فرقه سازی یک فیلم ساخته شود!

امروز  درباره فرقه ضاله تحقیقی کردم که نتیجه آن را با شما به اشتراک می‌گذارم:

ابومسلم خراسانی،ابومسلم یا همان عثمان بن ابراهیم توی اصفهانی با عیسی بن معقل و داداشش ادریس در نواحی اصفهان راهزنی می کردند. این عیسی بن معقل، مزدور خالد بن عبدالله قسری هم بوده. 

خلاصه ابومسلم و عیسی بن معقل و...اینا رو می‌گیرن و می‌اندازن زندان. اونم چه زندانی! اتاق توطئه بنی عباس!

خلاصه اونجا عاصم که از نزدیکان خلیفه اموی بوده، به هشام نامه می‌زنه تا خالد بن عبدالله قسری، که زندیقی یهودی زاده بود رو والی خراسان کنه. عاصم توی نامه می‌گه:«اما بعد؛ رائد هرگز به قوم و خانواده دروغ نمی گوید! بدان که خراسان هرگز اصلاح پذیر نخواهد بود مگر آنکه بامارت عراق ملحق و منضم شود تا مدد و مواد ضروریه آن زودتر برسد زیرا امیر المؤمنین از آن دور می‌باشد و مدد و یاری او دیرتر می‌رسد.»

خالد قسری به قول علامه مامقانی مردی خبیث و پست فطرت و ملعونترین خلق خدا بود که جدش از یهودیان تیماء بوده و جهت چاپلوسی برای هشام می‌گفت جایگاه خلیفه از پیامبر بالاتر است و همچنین در کنار کعبه برکه‌قسری درست کرد و می‌گفت به جای آب زمزم باید همه از این آب که خلیفه آورده استفاده کنند. او دستور داد مناره‌های مساجد کوتاه شوند و موذنان اذان نگویند و از اهانت‌ها و دشمنی او با اسلام هرچه بگم کم گفتم. اما همانطور که گفتم خیلی در این راه چاپلوسی هشام رو می‌کرد و می‌گفت اگر اجازه بدی سنگهای خانه خدا رو از هم جدا می‌کنم و...

خلاصه هشام هم به پیشنهاد عاصم خراسان رو به خالد بن عبد اللّه قسری می‌سپره و در جواب نامه عاصم می‌نویسه:« برادرت را بفرست که اصلاحات را شروع کند!»

بعد همین عاصم به ابومسلم میگه تو خیلی زیرکی و لایقی و...بیا برو پیش ابراهیم امام. مدتی بعد ابراهیم امام هم ابومسلم رو به ریاست حامیان آل عباس در خراسان انتخاب می‌کنه و بعد از اینکه شبکه‌سازی به اتمام می‌رسه فکر می‌کنید چی میشه؟

نسخه تکراری ایجاد فرقه های ضاله ساخت یهود، دقیقاً با همین سبک و سیاق فرقه ضاله بهائیت شروع میشه: ادعای حلولیت و شکسته شدن عهد حی قیوم، حلال کردن حرام، ترور و قتل عام، نفوذ و شبکه سازی، تغییر قبله و...

یک: فرقه‌ی ابلقیه که درباره حلول ابراهیم امام تبلیغات را شروع می‌کنه.

دو: فرقه‌ی حریانیه به ابومسلم نسبت حلولی می‌دهند

سه: راوندیه از طریق عبدالله راوندی به منصور و... نسبت حلولی دادند و پیروان خود را در خراسان گمراه و هلاک کردند.

چهار: سنباذیه از پیروان سنباذ پسر پیروز اسپهبد بودند که زردشتی بود و در خراسان با نسبت دادن حلولیت به ابومسلم عهد حی قیوم را می‌شکست.

پنج: مبیضه و مقنعیه بواسطه ابومسلم عهد حی قیوم را شکستند و در ماوراءالنهر خرافات بزرگی برای گمراهی مردم و جدا کردنشان از دین اسلام شکل دادند. 

شش: بابکیه هم توسط بابک از ادعای باب تا حلول، وارد سراشیبی جهنم شد و در مرزهای روم و آذربایجان عهد حی قیوم را شکست.

هفت: رزامیه توسط رزام بن سابق همین ضلالت ابومسلم را در هرات و مرو تبلیغ کردند.

هشت: برکوکیه نیز با شکستن عهد حی قیوم در ماوراءالنهر مسئول اجرای گمراهی مردم بود.

نه: خداشیه که با ادعای نبوت عمارة بن بدیل بعنوان دین بعد از اسلام شروع شد و با ایجاد انواع بدعت و حلال کردن حرام خدا و انواع اشتراک در ازدواج و... به قدری با اسلام دشمنی نمود به آن خدشه زد که خدّاشیه نام گرفت.

ده: ریاحیه نسخه حلول در عباسیه را تکرار کردند و عهد حی قیوم را شکستند و هلاک شدند.

یازده: عباسیه از عنوان نسبت با عباس بن عبدالمطلب سواستفاده می‌کردند و قبله خود ابومسلم را به سمت ابومسلم تغییر می‌دادند.

دوازده: کوذکیه که در خوزستان ، فارس و شاهرود ضلالت را با همان جزئیات ترویج می‌دادند و پیروان خود را هلاک می‌کردند.

سیزده: نورساعیه باز هم ابومسلمیه بودند و نعوذ بالله او را از جبرئیل بالاتر می‌دانستند و آیات قرآن را بازیچه قرار داده و به همین ترتیب هلاک شدند.

چهاردهم:خلالیه هم در خلال گمراهی با فرقه ای که یهود پس از شهادت محمد حنفیه ایجاد کرده بود، حالا بوسیله سفاح مردم را گمراه می‌کردند. همان سفاح که مدعی مهدویت بود و... 

پانزدهم:هریریه اصحاب ابی هریریه راوندی بود و پیروان خود را در باتلاق عهدشکنی غرق کرد.

شانزدهم: اسحاقیه نیز که از اسحاق ترک پیروی می‌کردند؛ از او شنیده بودند که گفت: ابو مسلم از انبیاست و زردشت او را فرستاده و زردشت زنده است و روزى ظهور کند و دین خود را زنده گرداند. اما ندانستند که تو نیز یهود بود.

و حتی خود ابومسلمیه! نوبختى‌در صفحه ۷۵ کتاب فرقه‌ها مى نویسد که ابو مسلمیه‌ها مى گفتند: ابو مسلم نمرده و زنده است، و کردن هر کارى را روا مى داشتند و همه واجبات را فرو مى گذاشتند.

هر وقت دیدید یه معتاد پرست بهائی غلط اضافه‌ای کرد و گفت بعد از اسلام فقط ما مدعی هستیم و به خودشون جرأت دادن درباره حلول خدا و پیامبری و تغییر احکام اسلامی چیزی بگن این مقاله رو بزنید تو سرشون!

منابع

ابن اثیر، 5

بلعمی، 2

ابن خلکان، 3

نساب الاشراف، ج۷

وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ج۲

طبقات فحول الشعراء، ج۱

 الکامل، جلد۳و جلد ۴

 الکامل فی التاریخ، ج۵    

الاخبار الموفقیّات، ج۱

انساب الاشراف ج۷

الکامل، ج۴

کتاب الاغانی، ج۲۲

شباهت کاکائیه و بهائیت

وقتی می‌خواستم درباره کاکائیه تحقیق کنم، در صفحات مختلف می‌دیدم که مخالفان اونا بعنوان داعشی معرفی شدن و همچنین صرف کُرد بودن موجب شد بعضیا بهشون مشروعیت بدهند!
حلولیه و مشروعیت؟ عمرا!
پس با دیدن فتوای آیت‌الله بهجت(رحمت الله)مبنی بر کافر و نجس بودن آنها شروع کردم:
یکی از شاهرگ‌های این انحراف، سلطه طلبی بود. چند نفر برای تسلط بر دیگران و مطیع کردن آنها به دروغ خودشون رو خدا و پیغمبر معرفی کردند بنابراین میزان گمراه کنندگی کاکائیه باید به لحاظ تاثیر منفی بر جامعه محاسبه بشه. طبق دستور قرآن( آیه۱۳ سوره حجرات)انسان‌ها هیچ کرامتی نسبت به هم ندارن مگر در تقوا:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ۞
اما اسحاق برزنجه‌ای، برای پیروان این فرقه ضاله، مراسمی تحت عنوان سرسپردگی طراحی کرد تا زیر طاغوت خانواده یارسان قرار بگیرند. در متون کاکائیه، هفت خانواده(=شاه ابراهیمی ، یادگاری،خاموشی، عالی قلندری، میر سوری،مستفائی،حاجی باویسی) پس اینکه معبودشان طی هزاران سال در دریای محیط رها بود، این‌ها را بوجود آورد.
این جمله دقیقاً در پروسه «شکستن عهد حی قیوم» توسط بت هندی ویشنو تکرار شده:«در این دریای ویرانگر، ویشنو(ناقض عهد حی قیوم) بذری طلایی و بزرگ بوجود می‌آورد که بذر تمامی اشکال حیات را در خود دارد» که بعد با جزئیات مسأله حلول رو مطرح می‌کنه که آره کسانی که از این بذر یا تخم خارج میشن مورد تناسخ قرار می‌گیرن.
کاکائیه هم موقع تمام فرقه‌های ضاله ناقض عهد حی قیوم، حلال خدا رو حرام و حرام خدا رو حلال می‌کنند، ازدواج با محارم دارند، قبله رو تغییر می‌دهند، با اشعار و متون جعلی که می‌سازن جلوی هدایت مردم توسط کتاب آسمانی رو می‌گیرن و...
یه خصوصیت بد دیگری که در تمام فرقه‌های ضاله ناقص عهد حی قیوم دیده میشه، نسبت دادن گناهکارترین اعضای خودشان به انبیا و اولیای الهی‌ست.
مثلاً مادر و همسر شیخ عیسی، زنی گناهکار به اسم دایراک بوده که جهت سرپوش گذاشتن میگن:
که ناگاه بپرید آن شاهبـاز بدامنش بنشست در آن فراز
همان لحظه از شوق دامن گشود بدیـدی یکی طفل آمد بـه جود
در این که پدر نداشتن سران خودشون رو بلانسبت تشبیه می‌کنن به حضرت عیسی(علیه السلام) رد پای یهود واضح و مشخصه.
این افراد که قصد گمراهی مردم رو دارند خودشون رو مظهر الله و آیین نمای خدا یاد کرده اند. (این عبارت مظهر الله هم در فرقه‌های ناقض عهد حی مشترکه)
از دیگر ردپاهای یهود در تأسیس این فرقه، میشه به جمعیت فراوان یهودیانی این منطقه که پیرو کاکائیه شدند اشاره داشت.
نکته بعدی هدف ایجاد این فرقه بوده: ممانعت برای پیشرفت اسلام.
این فرقه در سال‌های قدرت سلطان بایزید (عثمانی) شکل گرفته که در فلسطین مانع قدرت گرفتن صلیبیون صهیونیست بوده. این تحلیل تنها به دلیل یک مقارنه تاریخی نیست بلکه تیمور لنگ(طبق کتاب برهان اهل حق که ویژه همین فرقه بوده)از فیض و دانش اسحاق برزنجه‌ای بهره‌مند شده.
این تیمورلنگ همون کسیه که از جمجمه سرهای بریده انسان‌ها برج‌های بلند درست می‌کرد و کتاب‌خانه‌های مسلمانان رو می‌سوزوند و سلطان بایزید رو زندانی کرد و یهودیانی نظیر ابن زرزر قدرت گرفتن او را پیشاپیش در قالب پیشگویی مطرح می‌کردند.
در کتاب فرقه ضاله کاکائیه برای اسلام عزیز شاخ‌شونه می‌کشند: «آن‌ها که روزی پنج بار نماز می‌خوانند و به مسجد می‌روند ما را طعنه می‌زنند؛ به آن‌ها بگویید یارسان اگر سرش برود، همانند آن‌ها [مسلمانان] نماز نمی‌گزارد؛ آن‌ها می‌گویند کعبه و قبله ما مکه است، به آن‌ها بگویید قبله فرقه ضاله در پردیور اینجاست و [مظهر] خدای فرقه ضاله هم سلطان سهاک است!»
بله! تمام این حرف و حدیث‌ها و اغفال‌ها و جادوگری‌ها یک هدف بیشتر نداشت. هدفی تکراری...همان که ویلیام گالداستون «William Ewart Gladstone» نخست وزیر انگلیس،حوالی سال 1840 قرآن را به دست گرفت و گفت:« تا وقتی این کتاب و آن خانه کعبه در شرق حکومت می‌کنند ما نمی‌توانیم آن‌ها را مستعمره کنیم» سپس سرمایه‌ها و ثروت‌ها برای گمراهی مردم سرازیر شد و در نهایت فرقه ضاله بهائیت بوجود آمد که امروزه ریشه اشغال شدن کشور فلسطین است.

شباهت نقطویه و بهائیت

امروز نوبت آن رسیده که با فرقه‌ی ضاله ای مبارزه کنم از استان ما(گیلان) شیوع پیدا کرد: فرقه ضاله نقطویه یا پسیخانیه که از بدعت نقطه استفاده می‌کنند.
و عجیب‌تر اینکه وقتی درباره‌ش تحقیق می‌کردم تا نکات مشترک این عهدشکنان رو با فرقه بهائیت پیدا کنم در تمام اسناد می‌دیدم که نوشته: بله! بهائیت از روی همین فرقه کپی شده! (البته وقتی درباره خود بهائیت تحقیق کنید شاید اونو حتی جزو ادیان ابراهیمی براتون جا بندازن ولی وقتی می‌گی نقطویه، انگار مشتش رو باز کرده باشی همه‌ی اسناد می‌گن بهائیت کپی برابر اصل نقطویه‌ست)
شاید اگه برای شما هم بشمرم بگید آره خودشه!
1- عدد۱۹ ! یعنی تغییر تقویم به ۱۹ روز و ۱۹ ماه از بدعت‌های محمود پسیخانی(معروف به مردود) بوده و علیمحمد شیرازی (باب صهیونیسم) فقط زحمت کپی کردنش رو کشیده… شاید بخاطر همین بود که در مناظرات، تندنویسی و کپی‌برداری رو بعنوان معجزه خودش عنوان می‌کرده.
2- مردود پسیخانی اسم کتاب فرقه خودش رو میزان گذاشته و میزان بمعنی عدل هست و امروزه به قبله بهائیت در حیفا بیت العدل می‌گن!
3- محمود پسیخانی میگه هر اسمی مسمای آن است! با همین فرمان، یکی لقب خودشو گذاشته باب یکی باب الابواب یکی اول آمن و... بصورت شیطانی وارد نقش مسمای اون اسم بشن.
4- بحث نقطه‌ست. مردود میگه همه چیز به نقطه برمی‌گرده و در بهائیت هم به باب(خدای معتادشون) میگن نقطه اولی!
5- مرحله‌ی خر شیطان(=✘). یعنی مردود پس از ادعای حلول، به خودش لقب″مرکب مبین″ داده. دقیقاً باب ملعون هم همین جمله رو گفته « اگر او نبود، ... بر کرسی وحدانیت نمی‌نشست».
6- مردود احتمالاً یا یهودی بود یا به تأثیر یهود این فرقه رو ساخت چون عرب ستیزی و عجم گرایی او یادآور گسیل شدن یهودیان به سمت فلسطین است. البته این پروژه هم توسط بهائیان طی یک و نیم قرن گذشته تبلیغ شد.
7- جنگ‌های داخلی و آشوب‌های مدنی توسط این فرقه بسیار بوده برای مثال سند تاریخ خانی، بداق بیگ (از پیروان فرقه نقطویه) در سال 896 حوالی قزوین با سپهسالار گیلانی میرعبدالملک وارد جنگ سختی میشه که البته خوشبختانه به هلاکت می‌رسه. اما تاریخ صفویه پر از اغتشاشات نقطه‌ای ها بوده و با این حال کسی در خصوص نحوست آنها سکوت نکرد و بیشترشون نابود شدن.
8-محل قتل امیرکبیر در حمام فین کاشان بوده دقیقاً جایی که میر سید احمد کاشی رهبر نقوطیان فین در آنجا پایگاه ساخته بود.
9- با شروع سال 1000 بیشترشون به هند می‌رن و نورالدین جهانگیر شاه مانند پدرش اکبر شاه بصورت کامل از آنها حمایت مالی می‌کند تا جایی که از عبادالله کاشانی می‌خواد که کتاب بحر و کوزه پسیخانی رو به نامش بزنه!
10-براتون جالب نیست که نام کتاب محمود پسیخانی رسخ البیان بوده و نام کتاب علیمحمد شیرازی هم بیان؟! خب بریم سراغ اسناد: محمد علی ناظم الشریعة همدانی در کتاب حدیدة گفته:«تنی چند از کارپردازان بهائیت، هنگامی که او در کوه ماکو زندانی بود، آرای محمود پسیخانی را انتخاب کردند و در کتاب بیان تلفیق کردند.»
11-دستکاری آیات، تغییر قبله، حلال کردن حرام خدا، بدعت در ازدواج و... از اشتراکات ننگین این دو فرقه ناقض عهد حی قیوم است.
12- در خصوص موعود سازی نیز، ملاّ صبوح مازندرانی و عبدالله یزدی، که در ایران سرکوب شده بودند به هند رفته اکبرشاه را موعود خود خواندند. اکبرشاه انجمنی نوزده نفری گرد آورد، و اینان «آیین الهی» را که ترکیبی از هندوئیسم و زندیقی بود و همزمان احکام اسلامی را بازیچه قرار می‌داد ایجاد کردند و اکبرشاه را ″موعود رأس هزاره هجری″ نامیدند!
13- نکته عجیب درباره این نوع فرقه‌ها بحث سینیه(سید باشد) و میمیه(سید نباشد) بود! یعنی مثلاً سید فضل الله(حروفیه)، و محمود پسیخانی(نقطویه) سید نبود. هم چنان که بعدها علیمحمد شیرازی سید و حسینعلی نوری سید نبود. نمی‌دونم این موضوع درباره شبتای زوی و ناتان غزاوی چطور پیش رفت اما مدل اینا یه جور بوده.
14-هر دو در شهر تبریز اعدام می‌شوند. مردود را در تیزآب می‌اندازند اما علیمحمد شیرازی را از تبریز به عکا منتقل می‌کنند و ازش همان جنازه قبله می‌سازند و همان سال اشغال‌گری آغاز کرده می‌شود.
15- اغتشاشات هر دو فرقه در شهرها و حتی روستاهای مشترکی انجام می‌شد.
16-هردو فرقه از طریق دستهای پنهان حمایت شدند. در حمایت از نقطویه همین بس که تعداد زیادی از شاعران در وصف این فرقه شعرها می‌سرودند درحالیکه در آن سال‌ها شاعری یک کار رسانه‌ای محسوب می‌شد. درباره بهائیت هم که طبق اعترافات دالکورکی از حمایت مالی روس و انگلیس بهره فراوان بردند‌.
17- بعضی از القاب ضاله در دوفرقه یکسان هستند مثل قرة العین(که هم لقب دختر موسس حروفیه بود و هم لقب زرین‌تاج قزوینی)
18-بعضی از القاب ضاله در امتداد زمانی پشت سر هم آمده مثلاً در نقطویه فردی را سبوح نامگذاری کردند و در فرقه بهائیت فردی را قدوس نام نهادند تا بطور کامل کفر بگویند و عهد حی قیوم را که سبوح قدوس رب الملائکة و الروح است نقض کنند.
19- نباید سکوت می‌کردیم.
منابع:
بشارت دروغین، فلاح علی آبادی
فرهنگ فرق، شکور
حدیقة الشیعه، مقدس اردبیلی

شباهت ضلالت اشعث کندی و بهائیت


درباره ضلالت اشعث چه می‌دانید؟

کدام ضلالت او به بهائیت شباهت داشت؟

بفرمائید مطالعه:

 نام اصلی اشعث معدی کرب بود، اگرچه عمو و عمه‌ی او یهودی ماندند اما او در ظاهر مدتی اسلام آورد و پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتد شد.

ارتداد او هم طولی نکشید و وقتی از طرف خلیفه به او پیشنهاد شد که می‌تواند با خواهر وی ازدواج نماید نه تنها اسلام ظاهری خود را ادامه داد بلکه روز ازدواج پای تمام شترهای بازار را با شمشیر قطع کرد و گفت همه را قربانی کنید چون من داماد خلیفه شدم.

و همان خلیفه بارها ابراز ندامت و پشیمانی کرد که چرا نتوانست اشعث را بکشد.

‌مروان به عثمان پیشنهاد داد حکومت آذربایجان را به اشعث بدهد و او در آذربایجان با حکومت بیزانس مشغول رد و بدل کردن اطلاعات و همکاری مخفیانه ضد اسلام بود. وقتی عدالت حضرت علی(علیه السلام) دستان اشعث را از حکومت آذربایجان کوتاه کرد، او در منافقانه‌ترین حالت ممکن خودش را وارد سپاه امام(علیه السلام) کرد تا در جنگ صفین مانع برچیده شدن درب خیبر لشکریان شام باشد.

آیا شما نمی‌دانید منظور از شام کدام منطقه است؟ 

پس ببینید اشعث برای پیشرفت آن‌ها چه کرد:

او یک شب زودتر از قرآن بر نیزه گذاشتن معاویه، بین سپاه امیرالمومنین (علیه السلام) بذر نفاق پاشید و آن‌ها را دعوت به سازش‌کاری و صلح کرد.(اگر تبلیغات شبانه اشعث نبود قرآن بر نیزه گذاشتن معاویه موثر واقع نمی‌شد)

در مرحله بعد این قرآن سر نیزه گذاشتن معاویه را بهانه کرد و توانست افراد بیشتری را در لحظه پیروزی فریب بدهد. او همچنین  از شعار «لا حکم إلا لله» سواستفاده کرد و بر جهل و سکوت مردم سوار شد و باعث گمراهی و ضلالت برخی یاران امام(علیه السلام) شد.

این‌ها همه در حالی بود که در همان جنگ صفین، شهدای بسیاری همچون عمار و ابن تهیان و ذوشهادتین در راه پیروزی اسلام سر از تنشان جدا شده بود و امام علی(علیه السلام) در خطبه ۱۸۲ ازاین موضوع با غم فراوان یاد می‌کنند و بر صورت مطهر خود زده، اشک می‌ریزد و برای مرحله دوم صفین لشکر خود را آماده می‌کند.

این موضوع بر اشعث بسیار گران آمد پس برای شکستن عهد بر پشت بام خانه‌اش مناره‌ای ساخت و هروقت صدای اذان را از مسجد می‌شنید بالای مناره‌ی خانه‌ی خودش می‌رفت و می‌گفت این مرد(منظورش امام علیه‌السلام) دروغگوی ساحر است!

 (دقت داشته باشید این گمراه سازی اشعث که وامدار مسیلمه کذاب بود بعنوان میراثی به دیگر فرقه‌های ضاله یهودساز از جمله دروزیه و بهائیت رسید. باب(خدای بهائیت) بعد از کشتار بیست هزار نفر از مردم کربلا، وقتی وارد بوشهر شد، به بهانه‌ی تطبیق ابجد محمد با کلمه نبیل در اذان ایجاد بدعت کردند و دست به تضلیل زد.)

حضرت علی (علیه السلام) در مقابل این گمراه سازی‌های اشعث، او را «عُنُق النار» نام نهاد، وقتی از حضرت سؤال کردند: «عنق النار یعنی چه؟» ایشان فرمود: «اشعث به موقع مردنش آتشی از آسمان می‌آید و او را می‌سوزاند و او را دفن نمی کنند مگر این که همچون زغال سیاه خواهد بود.»

 پیش از آغاز مرحله دوم جنگ صفین، اشعث به سراغ دوستش ابن ملجم می‌رود و به او وعده‌ها داده، شمشیرش را از زهری مخصوص (که از امپراتوری بیزانس وارد کرده) مسموم می‌کند و مولی الموحدین علی (علیه السلام)را به شهادت می‌رساند.

 وقتی امیر المؤمنین (علیه السّلام) شهید شد، در همان روز حضرت امام حسن(علیه السّلام) بر منبر رفت و فرمود: یا أیها الناس! در مثل این شب عیسى بن مریم (علیه السّلام) به آسمان رفت، و در مثل این شب یوشع بن نون کشته شد.

(یوشع بن نون(علیه السلام) همان کسی است که عخان را در عکا سنگسار کرد و نماد مبارزه با فرقه‌های ضاله‌‌ای است که ناقض عهد حی قیوم هستند.)

امام حسن مجتبی (علیه السلام) پس از مجازات ابن ملجم، دوباره به جنگ با معاویه می‌رود و به لحاظ خانوادگی بر اشعث مسلط می‌شود.

حالا دیگر اشعث که خاطره جنگ جمل و صفین و دیگر مبارزات امام حسن مجتبی (علیه السلام) را فراموش نکرده، مخفیانه سعی می‌کند واسطه تطمیع لشکر او توسط معاویه شود.

با این حال کارشکنی‌های او در تنها ماندن امام (علیه السلام) به اندازه صفین اول موثر نبود و باعث شکست امام حسن(علیه السلام) نشد و حتی نتوانست ماجرای حکمیت را تکرار کند. معاویه ناچار شد سلاح خود را بر زمین بگذارد و شروط امام حسن مجتبی (علیه السلام) را بپذیرد.

‌بنا به روایتی، اشعث چهل روز پس از شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و یا در سال ۴۲ قمری از دنیا رفت، و جهان اسلام را از کردار خرابکارانه‌اش آسوده ساخت.

از امام مجتبی (علیه السلام) پرسیدند:«در لحظه‌ی مرگ اشعث، آتشی از آسمان آمد و او را سوزاند؟» ایشان که مستقیم این لحظه را دیده بودند، فرمودند: «آری، او به هنگام مرگش چنین شد.»

‌

منابع:

بانک جامع امام صادق (علیه السلام)،واحد مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان؛

سفینة البحار، ج ۱، ماده شعث؛

امالى شیخ صدوق ۲۶۲؛

ارشاد شیخ مفید ۲/۸؛

کنز العمال ۱۳/۱۹۳.